#دوپارتی

#دوپارتی
هیونجین/ا.ت
P:2

تو اون شب...آسمون تنهات نزاشت. آسمون هم اون شب همراهت گریه کرد و اشک ریخت.
بالشت سفید رنگ زیر سرت بخاطر اشکات خیس شده بود. بخاطر گریه کردن زیادت سرت سنگین شده بود و چشمای مروارید مانندت خشک شده بود. دیگه حتی اگه تلاش هم میکردی هیچ آبی از چشمات خارج نمیشد! اونا انگار قصد داشتن بهت بگن *لطفا تمومش کن! داری آسیب میبینی.*

مدتی بعد سنگینی چشمات و سرت به قلب شکستت غلبه کرد و بعد...به خواب رفتی.
.
.
فردا صبح، با احساس یه بوی خوب و شیرین از خواب بیدار شدی.
اولین چیزی که بعد از باز کردن چشمات به یادت اومد؛ خاطرات دیشب بود...!
با به یاد آوردنشون قلبت تیر کشید. دستتو گذاشتی رو سینه‌ات و کمی فشار دادی تا از اتفاق دوباره‌ش جلوگیری کنی.

تو همین لحظه، در اتاق خواب باز میشه و هیونجین با چهره‌ای شاد و خوشحال وارد اتاق میشه و زمانی که تو رو داخل اون وضعیت میبینه، لبخندی محو میشه و به سرعت به سمتت میاد.
کنار تخت، نزدیک تو زانو میزنه و دستش رو میزاره رو شونه‌ات.

هیونجین: ا.ت..؟ خوبی؟ چه اتفاقی افتاده؟ حالت بده؟

با شنیدن صداش، دوباره بغض کردی. با چشمای اشکی سرت رو بالا آوردی و بهش نگاه کردی...

با دیدن زخم گوشه لبت چهره عصبی و مظطربی جاش رو با نگرانی چندلحظه پیشش عوض کرد.

آروم دستش رو بالا آورد تا زخم کنار لبت رو لمس کنه انگار...میخواست با اون لمس زخمت رو درمان کنه.

هیونجین: کی..؟ کی اینکارو باهات کرده؟

از لحنش تعجب کردی. یعنی به این زودی فراموش کرده بود؟ یا داشت خودش رو به بی‌خبری میزد تا دوباره اذیتت کنه؟

ا.ت: هیونجین...تو...! واقعا یادت نمیاد؟
هیونجین: چیو یادم نمیاد؟؟ چی شده؟؟

با چهره‌ گیجی بهش نگاه کردی و بعد با بخاطر آوردن اینکه اون دیشب مست بود نفس آسوده‌ای کشیدی.

ا.ت: دیشب...من خوردم زمین چیزی نیست.
هیونجین: خوردی زمین و اینجوری لبت پاره شد؟ منو چی فرض کردی؟

از رو زمین بلند میشه و از اتاق بیرون می‌ره و کمی بعد با یه جعبه تو دستش برمیگرده داخل..
کنارت رو تخت میشینه و بعد از تو جعبه پنبه و ضدعفونی کننده بیرون میاره. پنبه رو به الکل آغشته می‌کنه و به گوشه لبت نزدیک می‌کنه.

هیونجین: من واقعا معذرت می‌خوام. میدونم دیشب من اینکارو کردم. من معذرت می‌خوام ا.ت...

صداش می‌لرزید...اما این امکان نداره...! چرا همچین مردی باید تو همچین لحظه‌ای بشکنه؟

هیونجین: من می‌دونم معذرت خواهی چیزی رو عوض نمیکنه، می‌دونم معذرت خواهی این زخم رو از بین نمیبره اما ا.ت من قسم میخورم، قسم میخورم به ارزشمندترین داراییم که خودت باشی، قسم میخورم که دیگه هیچوقت اینکارو نکنم. قول میدم دیگه هیچوقت الکل نخورم...

با جمله های آخرش دیگه قطره اشکی که میخواست نگهش داره فرو ریخت.
اون پسر برای اولین بار شکست...شکست بخاطر تو! بخاطر آسیبی که بهت زده بود...!

آروم دستاتو دور شونه‌هاش حلقه کردی و اونو در آغوش گرفتی. باید ارومش میکردی مگه نه؟ پس تنها راهش همین بود... اون همیشه با همین بغل ها آروم می‌گرفت...!

سرش رو گذاشت رو شونه ات و عطر وجودت رو وارد ریه هایش کرد. میتونستی قطره های اشکی که از چشماش روی گردن و لباست می‌ریخت رو به خوبی احساس کنی...
دستت رو روی کمرش گذاشتی و نوازشش کردی...
درست مثل مادری که سعی میکرد بچهٔ بی‌قرارش رو آروم کنه...!

ا.ت: هیونجین ببین، من الان خوبم! همین که از کاری که کردی پشیمونی برای من از هرچیزی باارزش تره! بخاطر گریه نکن این گریه ها قلب منو بیشتر درد میاره...

بینیش رو بالا کشید و کمی ازت فاصله گرفت.

هیونجین: باشه، دیگه گریه نمیکنم!

دستت رو میگیره کمی عقب می‌ره و به تاج تخت تکیه میده و تو رو تو بغلش نگه میداره. دستش رو روی شکمت میزاره و دایره های آروم و آرامش بخشی روش می‌کشه.

هیونجین: اینجا بخواب و اگه درد داشتی...فقط صدام کن! من همینجا میمونم. تا وقتی که کاملا خوب بشی...چه جسمی...چه روحی!

End.
(شرمنده اگه خوب نشد دیگه واقعا نمیتونم هیونجین رو اونقدر خشن بکنم که طرفو کتک بزنه...🙂)
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
دیدگاه ها (۲)

(دلداده)ا/ت: یه بویی میاد سوا:.......ا/ت: غذاممممممممم بغل ک...

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

ادامه سناریو

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:78+پس چی بود؟ چرا پدر و مادرم...

True Love②⑦یونی: ا/تا/ت: بله یونی: چرا خودت رو گول میزنیا/ت:...

سناریو سو پارت اخر

واکنش پسرای توکیو ریونجرز اگه بهشون اعتراف کنی عاشقشی

### سناریو BTS 💜 وقتی می‌گی: «من نوازش می‌خوام…» 🥺نامجون (RM...

سناریو ران پارت اخر

ریاکشن پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط