رمان ..ملکه.. پارت 1
داشتم با گوشیم ور می رفتم که یهو مامانم داد زد گفت:
_نمی خوای یه دوش بگیری؟الان خالت اینا میرسن ها
+باشه وایسا یکی بهم پیام داده جواب بدم چشم
_آفرین بدو برو دوش بگیر بهت شکلات بدم
+مامانم من دیگه 4 سالم نیست که الان ۱۴ سالمه
_باشه بابا باز یه کم خندیدم پررو شدی
جواب پیام رو دادم(نمیگم کی بود واقعا که خیلی فضولی)و رفتم دوش گرفتم و موهامو خشک کردم و رفتم یه تیشرت خوشگل که روش عکس یه پروانه ی آبی بود رو پوشیدم.بعد یه شلوار سفید که ست همون تیشرتم بود رو پوشیدم وای که شبیه ماه تابان شده بود(آره دیگه از خودم خیلی خوشم میاد)
بعد یهو یکی زنگ در رو زد و...
ادامه دارد...
با ما همراه باشید❤
_نمی خوای یه دوش بگیری؟الان خالت اینا میرسن ها
+باشه وایسا یکی بهم پیام داده جواب بدم چشم
_آفرین بدو برو دوش بگیر بهت شکلات بدم
+مامانم من دیگه 4 سالم نیست که الان ۱۴ سالمه
_باشه بابا باز یه کم خندیدم پررو شدی
جواب پیام رو دادم(نمیگم کی بود واقعا که خیلی فضولی)و رفتم دوش گرفتم و موهامو خشک کردم و رفتم یه تیشرت خوشگل که روش عکس یه پروانه ی آبی بود رو پوشیدم.بعد یه شلوار سفید که ست همون تیشرتم بود رو پوشیدم وای که شبیه ماه تابان شده بود(آره دیگه از خودم خیلی خوشم میاد)
بعد یهو یکی زنگ در رو زد و...
ادامه دارد...
با ما همراه باشید❤
۱۶.۱k
۲۸ مهر ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.