{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی تعریف می کرد:

یکی تعریف می کرد:
کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغازه خشکبارفروشی پدرم در بازار. پدرم کلی دوستم رو تحویل گرفت و بهش گفت یک مشت آجیل برای خودت بردار. دوستم قبول نکرد. از پدرم اصرار و از اون انکار. تا اینکه پدرم, خودش یک مشت آجیل برداشت و ریخت تو جیبها و مشت دوستم.
از دوستم پرسیدم:تو که اهل تعارف نبودی, چرا هرچه پدرم اصرار کرد, همون اول, خودت برنداشتی؟
دوستم خیلی قشنگ جواب داد: آخه مشتهای بابات بزرگتره...
خدایا در اخرین روزهای این سال، اقرار می کنم که مشت من کوچیکه, ظرف عقلم خیلی محدوده و دیوار فهمم کوتاست...
پس به لطف و کرمت ازت (ادامه درکامنت)
دیدگاه ها (۶)

یکی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغا...

کسی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغا...

کسی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغا...

یه داستان شیرینیکی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوس...

کسی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغا...

یکی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغا...

یکی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغا...

یکی تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم به مغاز...

کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم مغازه خشکبارفروشی پدرم د...

یکی از رفقا تعریف می کرد:کوچیک که بودم یه روز با دوستم رفتیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط