K.K.MEOW?!
P.0
در سالیان سال قبل،قبل از صلح و آرامش در این دنیا،تاریکی و روشنی از اول وجود داشتند.دنیا های متفاوت و مکانهای مختلفی که شگفتیهای جهان هستی را در شکلهای متنوع به مخلوق نشان میداد.در ابتدای قرن یکم،قبایلی وجود داشتند که در کنار هم با آرامش زندگی میکردند.صلحی که از یک خانواده آرامبخشتر و شادیای که در سرزمینهای هر قبیله حکمفرما،غیرقابل وصف بود.اما...بعد از وجود انسان،این ریشه شروع به خشک شدن کرد.در اوایل انسانها و قبایل دوستان نزدیکی بودند و همانند یک ملیت و خانواده در کنار هم معیشت داشتند.اما...طمع و مکاری انسانها باعث ایجاد جدال و بیاعتمادی قبایل بهیکدیگر شد...جاهطلبی و قدرتطلبی به حد جنون کشیده شد و انسانها،جنگ را آغاز کردند.طلب قدرت کامل برای انسانها خودخواهانه و گستاخانه بود و نظم را برهم میزد.انسانها به قبایل حمله میکردند و افراد بیگناه زیادی را میکشتند تا به تسلط بر جهانشان برسند.با هرکشتار گناه آنان بزرگتر و تنفر بقیه نیز گسستهتر میشد.با هر دقیقه تعلل انسانها در علم و تکنولوژی پیشرفت میکردند قویتر میشدند.سالها گذشت و قبایل همچنان درحال جنگ بودند.تا اینکه روزی تمام قبایل سفید و صالح،خاکستری و بیطرف،سیاه و خونخواه و سرانجام چند رگهها (شیاطین،فرشتگان،حوریان،پریان و الههها،مانسترها،پیکسیها،آفلوریا ها و سرانجام بیستها) در یک گردهمائی تصمیم گرفتند سرزمینی بسازند که در آن بتوانند در صلح و آرامش زندگیای دوباره را شروع کنند آن هم بدون دخالت انسان.روسای هر قبیله نشانی را به روسای دیگر دادند تا اگر پرنس یا پرنسسی در خطر بود با استفاده از نشان درخواست کمک از قبایل را کند و شناخته شود.
پس از گردهمائی،قبایل از سرزمین مشترک خود رفته و به سرزمینهایی که توسط شاه و ملکه خود قبایل ایجاد شده بود رفتند.اینگونه شد که سرزمین مشترک از بین رفت و تبدیل شد به سرزمین انسانها.اما سوال اصلی بدینگونه مطرح میشود:چرا انسانها به دنبال حکمرانی مطلقند؟
هیچکس این راز بزرگ را نمیداند.ولی همچنان قبایل در تلاشند تا صلحی ابدی و قابل اطمینان را با انسانها نیز ببندند.
در قرن پنجم روسای جوان قبایل هم را به طور ناگهانی آن هم در هنگام جستوجوی مکانی نو برای تفریح ملاقات کردند.هرکدام از نوجوانان به این فکر افتادند که سرزمینی نو را دوباره ایجاد کنند.پس نوجوانان دست در دست هم داده و بالاخره در قرن یازدهم سرزمینی برای صلح و زندگیای مشترک در کنار هم پیدا شد.این سرزمین آنقدر از لطف پروردگار پر شده بود که طمع هرکسی را بهلرزه در میآورد.قبایل در آنجا برای خود زندگیای نو را شروع کردند و در کنارهم به شادی پرداختند.ولی خطر انسان همیشه در کمین است و قبایل همچنان نگران بودند.تا اینکه جانشین پادشاهان قبایل همه بهطور داوطلب برای صلح با انسانها اقدام مینمایند.
صلح ایجاد شد!
پس از گردهمائیهای متعدد انسانها به زانو درآمدند و صلحی ابدی را ایجاد کردند!
پس از پنج قرن قبایل دستبه دست هم دادند و سرزمین رویایی خود را ایجاد کردند.با پیشرفت علم رفته رفته سبک زندگی و همچنین نوع معیشت فرق کرده است.
اینک!به عصر حال میآییم.
مدت زیادی از این داستان میگذرد و هماکنون در قرن دهم نیز حضور داریم.
به سرزمین یا...درواقع شهر آپوکاریفیلوریا خوش اومدید!
در اینجا جزیرهای به وسعت یک قاره را مشاهده میکنید که در اطراف این جزیره دروازههایی روبه یکی از دنیاهای حکمفرمایی نژادها وجود دارند.هرقسمت خاص توسط پرنس یا پرنسس یا پادشاه و ملکه نیز اداره میشود و جانشینان پادشاه و مردم در این سرزمین شادی و خوشحالی را پس از قرنها تجربه میکنند.
حال…!به اصل داستان میپردازیم.اینجا شهر " آپوکاریفیلوریا " سرزمین مشترک است.در اینجا با کمک تکنولوژی انسانها فرهنگ و ادبیات گسترش پیدا کرد و نوع معیشت از حالت قرونوسطایی به معیشتی مدرن و روز تغییر پیدا کرد.در این سرزمین از ساختمان و روستا گرفته تا پایگاهها و مکانهای عمومی و مقدس همه وجود دارند.سبک زندگی طی قرن هفتم تغییر کرده و تاکنون ادامه داشته است.
در سالیان سال قبل،قبل از صلح و آرامش در این دنیا،تاریکی و روشنی از اول وجود داشتند.دنیا های متفاوت و مکانهای مختلفی که شگفتیهای جهان هستی را در شکلهای متنوع به مخلوق نشان میداد.در ابتدای قرن یکم،قبایلی وجود داشتند که در کنار هم با آرامش زندگی میکردند.صلحی که از یک خانواده آرامبخشتر و شادیای که در سرزمینهای هر قبیله حکمفرما،غیرقابل وصف بود.اما...بعد از وجود انسان،این ریشه شروع به خشک شدن کرد.در اوایل انسانها و قبایل دوستان نزدیکی بودند و همانند یک ملیت و خانواده در کنار هم معیشت داشتند.اما...طمع و مکاری انسانها باعث ایجاد جدال و بیاعتمادی قبایل بهیکدیگر شد...جاهطلبی و قدرتطلبی به حد جنون کشیده شد و انسانها،جنگ را آغاز کردند.طلب قدرت کامل برای انسانها خودخواهانه و گستاخانه بود و نظم را برهم میزد.انسانها به قبایل حمله میکردند و افراد بیگناه زیادی را میکشتند تا به تسلط بر جهانشان برسند.با هرکشتار گناه آنان بزرگتر و تنفر بقیه نیز گسستهتر میشد.با هر دقیقه تعلل انسانها در علم و تکنولوژی پیشرفت میکردند قویتر میشدند.سالها گذشت و قبایل همچنان درحال جنگ بودند.تا اینکه روزی تمام قبایل سفید و صالح،خاکستری و بیطرف،سیاه و خونخواه و سرانجام چند رگهها (شیاطین،فرشتگان،حوریان،پریان و الههها،مانسترها،پیکسیها،آفلوریا ها و سرانجام بیستها) در یک گردهمائی تصمیم گرفتند سرزمینی بسازند که در آن بتوانند در صلح و آرامش زندگیای دوباره را شروع کنند آن هم بدون دخالت انسان.روسای هر قبیله نشانی را به روسای دیگر دادند تا اگر پرنس یا پرنسسی در خطر بود با استفاده از نشان درخواست کمک از قبایل را کند و شناخته شود.
پس از گردهمائی،قبایل از سرزمین مشترک خود رفته و به سرزمینهایی که توسط شاه و ملکه خود قبایل ایجاد شده بود رفتند.اینگونه شد که سرزمین مشترک از بین رفت و تبدیل شد به سرزمین انسانها.اما سوال اصلی بدینگونه مطرح میشود:چرا انسانها به دنبال حکمرانی مطلقند؟
هیچکس این راز بزرگ را نمیداند.ولی همچنان قبایل در تلاشند تا صلحی ابدی و قابل اطمینان را با انسانها نیز ببندند.
در قرن پنجم روسای جوان قبایل هم را به طور ناگهانی آن هم در هنگام جستوجوی مکانی نو برای تفریح ملاقات کردند.هرکدام از نوجوانان به این فکر افتادند که سرزمینی نو را دوباره ایجاد کنند.پس نوجوانان دست در دست هم داده و بالاخره در قرن یازدهم سرزمینی برای صلح و زندگیای مشترک در کنار هم پیدا شد.این سرزمین آنقدر از لطف پروردگار پر شده بود که طمع هرکسی را بهلرزه در میآورد.قبایل در آنجا برای خود زندگیای نو را شروع کردند و در کنارهم به شادی پرداختند.ولی خطر انسان همیشه در کمین است و قبایل همچنان نگران بودند.تا اینکه جانشین پادشاهان قبایل همه بهطور داوطلب برای صلح با انسانها اقدام مینمایند.
صلح ایجاد شد!
پس از گردهمائیهای متعدد انسانها به زانو درآمدند و صلحی ابدی را ایجاد کردند!
پس از پنج قرن قبایل دستبه دست هم دادند و سرزمین رویایی خود را ایجاد کردند.با پیشرفت علم رفته رفته سبک زندگی و همچنین نوع معیشت فرق کرده است.
اینک!به عصر حال میآییم.
مدت زیادی از این داستان میگذرد و هماکنون در قرن دهم نیز حضور داریم.
به سرزمین یا...درواقع شهر آپوکاریفیلوریا خوش اومدید!
در اینجا جزیرهای به وسعت یک قاره را مشاهده میکنید که در اطراف این جزیره دروازههایی روبه یکی از دنیاهای حکمفرمایی نژادها وجود دارند.هرقسمت خاص توسط پرنس یا پرنسس یا پادشاه و ملکه نیز اداره میشود و جانشینان پادشاه و مردم در این سرزمین شادی و خوشحالی را پس از قرنها تجربه میکنند.
حال…!به اصل داستان میپردازیم.اینجا شهر " آپوکاریفیلوریا " سرزمین مشترک است.در اینجا با کمک تکنولوژی انسانها فرهنگ و ادبیات گسترش پیدا کرد و نوع معیشت از حالت قرونوسطایی به معیشتی مدرن و روز تغییر پیدا کرد.در این سرزمین از ساختمان و روستا گرفته تا پایگاهها و مکانهای عمومی و مقدس همه وجود دارند.سبک زندگی طی قرن هفتم تغییر کرده و تاکنون ادامه داشته است.
- ۶.۸k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط