چندپارتی جونگ کوک
پارت ۲
ات بالاخره دوباره خوابش برد.
البته با کلی غر زدن.
چون جونگکوک از همون اول دستش رو دور کمرش گذاشته بود و ولش نمیکرد.
ات یه بار گفت:
ـ کوکی، یکم برو اونور.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ جا ندارم.
ات به تخت نگاه کرد.
ـ تخت دو نفرهست!
ـ ولی تو نصفشو گرفتی.
ـ من؟!
ـ آره.
ات خندید.
ـ باشه، پس خودت برو اونور.
جونگکوک جواب نداد.
فقط ات رو بیشتر به خودش نزدیک کرد.
ات هم بیخیال شد.
سرش رو روی سینهی جونگکوک گذاشت و چشمهاشو بست.
اما چند ساعت بعد، وقتی صبح شده بود، ات با یه صدای خفه از خواب بیدار شد.
ـ جونگکوک...
هیچ جوابی نیومد.
ات چشمهاشو باز کرد.
جونگکوک کنار صورتش بود.
و داشت خیلی آروم موهای ات رو کنار میزد.
ـ صبح بخیر.
ات با چشمهای خوابآلود نگاهش کرد.
ـ چرا بیدارم کردی؟
جونگکوک لبخند زد.
ـ قرار بود انتقام بگیرم.
ات همون لحظه کاملاً بیدار شد.
ـ اِ؟
جونگکوک خندید.
ـ یادت رفته؟
ـ نه...
ـ خوبه.
بعد یه بوسهی کوتاه روی گونهی ات گذاشت.
ات لبخند زد.
ـ این بود انتقامت؟
ـ نه.
یه بوسهی دیگه.
این بار روی پیشونیش.
ـ اینم نه.
ات خندید.
ـ پس چی؟
جونگکوک دستش رو دور کمرش حلقه کرد.
ـ صبر کن.
ات شکاک نگاهش کرد.
ـ چرا اینطوری نگام میکنی؟
ـ چون میدونم یه چیزی توی سرت داری.
ـ آره.
ـ چی؟
ـ خودت.
ات خندید.
ـ چه رمانتیک.
ـ همیشه همینم.
بعد ناگهان انگشتهاش رو برد سمت پهلوی ات و شروع کرد به قلقلک دادنش.
ات از خنده جمع شد.
ـ جونگکوک! نه!
ـ چرا نه؟
ـ قلقلکم میاد!
ـ میدونم.
ـ کوکییی!
جونگکوک خندید.
ـ این برای دیشبه.
ات سعی کرد دستش رو بگیره.
ـ بس کن!
ـ هنوز تموم نشده.
ـ من فقط دو بار قلقلکت دادم!
ـ دقیقاً.
ـ خب؟
ـ دو برابرش میکنم.
ات با خنده خودش رو جمع کرد.
ـ تو دیوونهای!
ـ خودت منو بیدار کردی.
ـ خب بیدارت کردم، چرا انتقام میگیری؟
جونگکوک چند ثانیه دست نگه داشت.
بعد آروم گفت:
ـ چون وقتی خواب بودم هی بوسم کردی.
ات خندید.
ـ خب دوستت دارم.
جونگکوک لبخندش آروم شد.
ـ این جمله رو گفتی، دیگه نمیتونم دعوات کنم.
ات با شیطنت گفت:
ـ پس من برنده شدم.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون هنوز یه قسمت از انتقامم مونده.
ـ دیگه چی؟
جونگکوک صورتش رو نزدیک کرد.
ـ این.
چند بوسهی کوتاه و پشت سر هم روی گونههای ات گذاشت. ( اون ویدیوی جونگ کوک رو دیدید که یه نینی رو گونه هاش رو پست هم بوس میکرد دقیقا مثل اون )
ات از خنده چشمهاشو بست.
ـ جونگکوک!
ـ هوم؟
ـ بس کن دیگه!
ـ خودت گفتی بوسه میخوای.
ـ من گفتم؟
ـ نه.
ـ پس چرا...
جونگکوک خندید.
ـ چون من میخوام.
بعد یه بوسهی کوتاه روی لب ات گذاشت.
ات چند لحظه ساکت موند.
بعد لبخند زد.
ـ این یکی رو قبول دارم.
ـ فقط این یکی؟
ـ آره.
ـ پس دوباره میخوام.
ات خندید و صورتش رو نزدیک کرد.
ـ باشه.
این بار خودش لبهای جونگکوک رو بوسید.
وقتی فاصله گرفتن، جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
ـ ات؟
ـ هوم؟
ـ میدونی چرا اینقدر دوستت دارم؟
ـ چرا؟
ـ چون حتی وقتی میخوای اذیتم کنی، آخرش خودت میای بغلم.
ات لبخند زد.
ـ تو هم خیلی دوستداشتنیای وقتی خوابآلود میشی.
ـ یعنی فقط وقتی خوابآلودم؟
ـ نه.
ات دستش رو روی گونهی جونگکوک گذاشت.
ـ همیشه.
جونگکوک لبخند زد.
ـ اینو دوست داشتم.
بعد دوباره قلقلکش داد.
ات با خنده گفت:
ـ تو هنوز تموم نکردی؟!
ـ نه.
ـ جونگکوک!
ـ بله؟
ـ من ازت انتقام میگیرم.
جونگکوک با خونسردی گفت:
ـ منتظرم.
ات دست به سینه شد.
ـ خیلی خب.
ـ خیلی خب.
ـ امشب میبینی.
جونگکوک خندید.
ـ پس امشب جنگه؟
ات هم خندید.
ـ دقیقاً.
جونگکوک پیشونیش رو به پیشونی ات چسبوند.
ـ هرچی باشه، آخرش میای بغلم.
ات آروم گفت:
ـ چون عاشقتم.
جونگکوک لبخند زد.
ـ منم عاشقتم.
بعد یه بوسهی کوتاه روی لبش گذاشت و دوباره ات رو توی بغلش کشید.
ـ ولی هنوز انتقامم کامل نشده.
ات با خنده گفت:
ـ وای به حالت اگه دوباره قلقلکم بدی.
جونگکوک زیر لب خندید.
ـ قول نمیدم.
ات بالاخره دوباره خوابش برد.
البته با کلی غر زدن.
چون جونگکوک از همون اول دستش رو دور کمرش گذاشته بود و ولش نمیکرد.
ات یه بار گفت:
ـ کوکی، یکم برو اونور.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ جا ندارم.
ات به تخت نگاه کرد.
ـ تخت دو نفرهست!
ـ ولی تو نصفشو گرفتی.
ـ من؟!
ـ آره.
ات خندید.
ـ باشه، پس خودت برو اونور.
جونگکوک جواب نداد.
فقط ات رو بیشتر به خودش نزدیک کرد.
ات هم بیخیال شد.
سرش رو روی سینهی جونگکوک گذاشت و چشمهاشو بست.
اما چند ساعت بعد، وقتی صبح شده بود، ات با یه صدای خفه از خواب بیدار شد.
ـ جونگکوک...
هیچ جوابی نیومد.
ات چشمهاشو باز کرد.
جونگکوک کنار صورتش بود.
و داشت خیلی آروم موهای ات رو کنار میزد.
ـ صبح بخیر.
ات با چشمهای خوابآلود نگاهش کرد.
ـ چرا بیدارم کردی؟
جونگکوک لبخند زد.
ـ قرار بود انتقام بگیرم.
ات همون لحظه کاملاً بیدار شد.
ـ اِ؟
جونگکوک خندید.
ـ یادت رفته؟
ـ نه...
ـ خوبه.
بعد یه بوسهی کوتاه روی گونهی ات گذاشت.
ات لبخند زد.
ـ این بود انتقامت؟
ـ نه.
یه بوسهی دیگه.
این بار روی پیشونیش.
ـ اینم نه.
ات خندید.
ـ پس چی؟
جونگکوک دستش رو دور کمرش حلقه کرد.
ـ صبر کن.
ات شکاک نگاهش کرد.
ـ چرا اینطوری نگام میکنی؟
ـ چون میدونم یه چیزی توی سرت داری.
ـ آره.
ـ چی؟
ـ خودت.
ات خندید.
ـ چه رمانتیک.
ـ همیشه همینم.
بعد ناگهان انگشتهاش رو برد سمت پهلوی ات و شروع کرد به قلقلک دادنش.
ات از خنده جمع شد.
ـ جونگکوک! نه!
ـ چرا نه؟
ـ قلقلکم میاد!
ـ میدونم.
ـ کوکییی!
جونگکوک خندید.
ـ این برای دیشبه.
ات سعی کرد دستش رو بگیره.
ـ بس کن!
ـ هنوز تموم نشده.
ـ من فقط دو بار قلقلکت دادم!
ـ دقیقاً.
ـ خب؟
ـ دو برابرش میکنم.
ات با خنده خودش رو جمع کرد.
ـ تو دیوونهای!
ـ خودت منو بیدار کردی.
ـ خب بیدارت کردم، چرا انتقام میگیری؟
جونگکوک چند ثانیه دست نگه داشت.
بعد آروم گفت:
ـ چون وقتی خواب بودم هی بوسم کردی.
ات خندید.
ـ خب دوستت دارم.
جونگکوک لبخندش آروم شد.
ـ این جمله رو گفتی، دیگه نمیتونم دعوات کنم.
ات با شیطنت گفت:
ـ پس من برنده شدم.
جونگکوک ابرو بالا انداخت.
ـ نه.
ـ چرا؟
ـ چون هنوز یه قسمت از انتقامم مونده.
ـ دیگه چی؟
جونگکوک صورتش رو نزدیک کرد.
ـ این.
چند بوسهی کوتاه و پشت سر هم روی گونههای ات گذاشت. ( اون ویدیوی جونگ کوک رو دیدید که یه نینی رو گونه هاش رو پست هم بوس میکرد دقیقا مثل اون )
ات از خنده چشمهاشو بست.
ـ جونگکوک!
ـ هوم؟
ـ بس کن دیگه!
ـ خودت گفتی بوسه میخوای.
ـ من گفتم؟
ـ نه.
ـ پس چرا...
جونگکوک خندید.
ـ چون من میخوام.
بعد یه بوسهی کوتاه روی لب ات گذاشت.
ات چند لحظه ساکت موند.
بعد لبخند زد.
ـ این یکی رو قبول دارم.
ـ فقط این یکی؟
ـ آره.
ـ پس دوباره میخوام.
ات خندید و صورتش رو نزدیک کرد.
ـ باشه.
این بار خودش لبهای جونگکوک رو بوسید.
وقتی فاصله گرفتن، جونگکوک چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
ـ ات؟
ـ هوم؟
ـ میدونی چرا اینقدر دوستت دارم؟
ـ چرا؟
ـ چون حتی وقتی میخوای اذیتم کنی، آخرش خودت میای بغلم.
ات لبخند زد.
ـ تو هم خیلی دوستداشتنیای وقتی خوابآلود میشی.
ـ یعنی فقط وقتی خوابآلودم؟
ـ نه.
ات دستش رو روی گونهی جونگکوک گذاشت.
ـ همیشه.
جونگکوک لبخند زد.
ـ اینو دوست داشتم.
بعد دوباره قلقلکش داد.
ات با خنده گفت:
ـ تو هنوز تموم نکردی؟!
ـ نه.
ـ جونگکوک!
ـ بله؟
ـ من ازت انتقام میگیرم.
جونگکوک با خونسردی گفت:
ـ منتظرم.
ات دست به سینه شد.
ـ خیلی خب.
ـ خیلی خب.
ـ امشب میبینی.
جونگکوک خندید.
ـ پس امشب جنگه؟
ات هم خندید.
ـ دقیقاً.
جونگکوک پیشونیش رو به پیشونی ات چسبوند.
ـ هرچی باشه، آخرش میای بغلم.
ات آروم گفت:
ـ چون عاشقتم.
جونگکوک لبخند زد.
ـ منم عاشقتم.
بعد یه بوسهی کوتاه روی لبش گذاشت و دوباره ات رو توی بغلش کشید.
ـ ولی هنوز انتقامم کامل نشده.
ات با خنده گفت:
ـ وای به حالت اگه دوباره قلقلکم بدی.
جونگکوک زیر لب خندید.
ـ قول نمیدم.
- ۸۲.۳k
- ۱۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط