{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من زنده بودم اما انگار مرده بودم 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم 

از بس که روزها را با شب شمرده بودم 

یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که 

او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم 

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم 

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد 

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم 

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد 

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
دیدگاه ها (۴)

همه چیز ارام است....لبخند میزنی...گلدان ها را اب میدهی...مهر...

شکوفه می دهددرخت تنهایی های منشاخه های خشکیده اشیادگار زخم ه...

دود کن...دود کن بودنم را...دود کن حرف های عاشقانه ام را...نگ...

ﺩﺭﺩ ﺗﻨﻬﺎﯾـــــــــﯽ ﮐﺸﯿـــــــــــــــــــــﺪ ﻥ،ﻣﺜﻞِ ﮐﺸﯿﺪﻥِ ...

اربعین که می‌آید، انگار تمامِ زمین و زمان در یک بغضِ طولانی ...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

✦ اولین گناه ✦فصل هفتم: هیچ‌کس اینجا نبود---از پنجره بیرون پ...

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

The Joke That Broke Us

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

Rofile of the wolf...۹

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

dark life = 17

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط