من زنده بودم اما انگار مرده بودم 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم 

از بس که روزها را با شب شمرده بودم 

یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که 

او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم 

یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم 

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد 

گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم 

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد 

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
دیدگاه ها (۴)

و شاید سرنوشتش این بود که این‌گونه بمیرد. آری، سرنوشت این بو...

آن میوه ای که فاطمه آن را طلب نمود...

dark life = 38

**پارت ۳۹ (مراسمِ بدرقه‌ی امپراتورِ سیاه)**هوای سئول سنگین و...

📚 داستان | سهمی که از عشق نداشتدیروز، بلورخانم، همسر احمدآقا...

پارت: 17 (بخش2) **زاویه دید: زین**ساعت چهار عصر. سالنِ بایگا...

پارت آخر — «میراثِ عشق» 🖤سال‌ها گذشت.خانه‌ای که روزی پر از ص...

چند پارتی بازی ممنوع

تاکسی اصفهان تاکسی وحدتتریبونی برای روشنگری و مطالبه‌گری مرد...

مژده‌ای در راه است...وقتی رهبر معظم انقلاب از «قدرت اول دنیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط