#دوپارتی

#دوپارتی
چانمین
P:2

سرش رو چرخوند سمت دوستاش و بعد با صدایی سرد و حسابگر گفت:«چانگبین و مینهو، اینارو جمع کنید ببرید تو انبار. بعدا به حسابشون میرسم.» برای ادامه حرفش چرخید سمت سونگمین...:«فعلا اینجا یه کار مهم تر دارم که باید بهش برسم!»
زمانی که پسرا اون افراد رو از اون محیط دور کردن و به انبار بردن، چان و سونگمین تنها موندن. سونگمین هنوز سرش پایین بود. با ناخونش گوشه انگشتش رو کنده بود و زخم کرده بود. چان با دیدن انگشت های قرمز و کمی خون‌آلود سونگمین سریع دستش رو از دور کمرش باز کرد و دست های سونگمین رو بین دست های خودش گرفت.

چان: چرا اینکارو میکنی؟ چرا سعی میکنی اضطرابت رو با زخمی کردن خودت از بین ببری؟

با زحمت دست هاش رو از بین دستای قدرتمند چان بیرون کشید و بعد با سری که پایین بود و با چشمایی که سنگ فرش های رو زمین رو دنبال میکرد گفت:«همیشه همینجوری بودم. نمیتونم تغییرش بدم عادت کردم!»

چونه‌ش رو بین انگشتاش گرفت و سر اون پسر رو بالا آورد تا بهتر بتونه چشماش رو ببینه.

چان: عادت کردی چون کسی نبوده که بهت بگه نکن! اما از الان به بعد من هستم. به ازای هر باری که اینکارو بکنی یه بو٫سه ازت میگیرم.

با شنیدن این حرف چشماش از تعجب گشاد شد. سعی کرد از اون مرد دور بشه اما هرتلاشش برای دور شدن بیشتر باعث میشد تا نزدیکش بمونه.

سونگمین: چ...چی؟ چطور میتونی این حرفو بزنی؟
چان: چرا نزنم؟ تو امگای منی دیگه! پس من هرموقع که بخوام میتونم هرکاری که دوست داشتم باهات بکنم.
سونگمین: چی؟ نخیرم! ما هیچ نسبتی باهم نداریم آقای بنگ.
چان: اما از الان داریم. از الان تو امگای منی و منم آلفای تو. (نزدیک سونگمین میشه و بغلش میکنه.) نگو که همچین آلفای جذاب و جنتلمنی دلتو نبرده!

با فرو رفتن تو بغل چان، رایحه شیر و وانیلش آزاد شد و تو هوا پخش شد.

چان سرش رو تو گردن سونگمین فرو برد و بوی شیرین فرومونش رو وارد ریه هاش کرد.

چان: هومم میبینی؟ حتی نمیتونی دربرابر من خودتو کنترل کنی. اون وقت بازم میگی هیچ نسبتی باهم نداریم؟
سونگمین: ...
چان: این سکوت رو به عنوان جواب مثبت درنظر میگیرم!

سونگمین رو بغلش بیرون آورد و دست کوچیک و یخ زده‌ش رو بین دستای گرم خودش گرفت و بعد شروع کرد به راه رفتن.

چان: بریم امگای کوچولوی من! بریم یچیزی بخوریم که حسابی گشنمه..!

سونگمین با یه لبخند شیرین و قشنگ و قلبی که از حالا فقط برای فرد کنارش میتپید قدم برداشت و به آینده‌ای که از حالا قرار بود با آلفای کنارش بسازه، سلام کرد...! امیدوار بود از حالا به بعد زندگی‌ش همیشه با حضور چان بهش لبخند بزنه و اتفاقات خوبی رو براش رقم بزنه...

End.
(شما رو نمیدونم ولی خودم اینو خیلی دوست داشتم😭😭😭✨)
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
دیدگاه ها (۳)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۴بعد از ناهار، چهار امگا به سمت کلاس ...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:5#انتخاب_امنچند دقیق...

intertwined fate of two enemies-part 21

رمان: آخرین رقص در قصر#𝗧𝗵𝗲_𝗟𝗮𝘀𝘁_𝗗𝗮𝗻𝗰𝗲_𝗶𝗻_𝘁𝗵𝗲_𝗣𝗮𝗹𝗮𝗰𝗲Part_3فصل...

#دوپارتیبنگچان/ا.تP:2از جاش بلند شد و به سمت در اتاق رفت..لع...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

### پارت ۱۲: فراتر از سایه‌هادو هفته از اون شبِ جهنمی توی ان...

سناریو

dark life = 33

دختر ماه و پسر خورشید ادامه پارت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط