پارت یازدهم
این دوماه خیلی طولانی مدت گذشت
صبح همه آمده بودند به بدرقه رفتم
همه بودند بالی را ندیدم تن و بدنم لرزید زانو هایم داشت شل میشد
خرم: آیبیک آرام باش
_آرام باشم؟چگونه این را میگویی؟
بالی را دیدم که بر اسب سیاهش سوار است
+سلطانم امن است
سلطان سلیمان: بالی را سپردم حواسش به پشت ما باشد
چشمان سیاهش را بعد مدتی باز دیدم آن چشم ها خدای من چقد دلم برای نگاهش تنگ شده بود
_خوشحالم که سالمید
+همانطور که گفتید و گفتم...
خنده ای کردم آنها وارد قصر شدن من هم رفتم درون اتاقم که به انتظار آن باشم ولی او زود تر وارد اتاقم شده بود در را بستم و جوری توی بغلش پریدم که جفتان روی تخت افتادیم
دستم را پشت سرت و سرم را درون گردنش فرو بردم و تا میتوانستم بوی تنش را داخل ریه هایم جای دادم
اشک میریختم
_باورم نمیشود اینجاییم
+خاتونم اشک نریزید من اینک کنارتانم
_امشب در جشن خوش آمد گویی به همه خبر میدهیم میخواهم با خیال راحت در قصر قدم بگذاریم
+البته
بوسه ای پرشور و هیجان بینمان بود
کمی آرام شدم و ازش جدا شدم و چشمانش را نگاه میکردم
خواستم دستم را روی کتفش بگذارم که یهو پرید
+آخ
_تو زخمی شده ای
+من نه نه
_لباست را در آر
+حالم خوب است
لباسش را به زور در آوردم و زخمی از شمشیر روی کتفش تا پایین کمرش بود
_بخواب روی تخت
+به چه علت؟
_کاری نکن با زور بکنم اینکارو
دستمالی خیس برداشتم و زخم را تمیز کردم و زخم را بستم
_باید پسش پزشک بروی
+نیازی نیست
_نظر نخواستم گفتم باید بروی
+نوبت منه
مرا گرفت و روی پای خود نشاند
حال تو چگونه است اشک در چشمانم حلقه زد
+خدای من گریه نکنید که دلم میلرزد
_خوبم
اشکانم را پاک کردم
یک بار دیگر بوسیدمش
_باز هم میگویم عاشقتم
+باز هم میگویم من بیشتر
_نخیرم
+باز شروع کردی لجباز خاتون؟
_متشکرم برای نام تازه ام
+خب امشب شب خواسیه من باید آماده شوم
تا چشم بر هم گذاشتم شب شده بود لباسی که بالی برایم خریده بود را پوشیدم
گوشواره هایی از یاقوت کبود انداختم
در اتاقم زده شد
در را بار کردم با صورت آراسته بالی مواجه شدم
_اوه خدای من
+منظورتان را فهمیدم و تلافی میکنم
وقتی لباس را در تن من دید حرفش را خورد
+خدای من چقدر زیبا شده اید
بوسیدمش
_برویم؟
+برویم
دستم را در دستش حلقه کردم و وارد شدیم خرم به سمتمان آمد
خرم: با من بیایید
دنبالش رفتیم پیش سلطان سلیمان
سلیمان:درست میبینم؟شماها؟
_بله سرورم درست است
لبخندی از رضایت روی صورتش نقش بست که این خیال مارا راحت کرد جفتمان نفسی بیرون دادیم
سلیمان: نکند فکر کردید شمارا جدا میکنم
_کمی ترسیده بودیم سرورم
بالی را نگاه کردم که با عشق مرا نگاه میکند
لبخندی صورت گرفت
پیش والده هم رفتیم و دعای اورا برای خود خریدیم
کمی از جشن گذشت و سلیمان بلند شد
س:بلند شدم که پیوند دو عاشق را خبر بدهم
همه برای ما کف زدند
شخصی از دور داد زد ببوسش همه این جمله را تکرار میکردن
بوسه ای کوتاه داشتیم آخر های شب هرکسی دست خاتونش را میگرفت و میرقصید ترجیه دادیم که با بالی درون باغ برقصیم
صدای آهنگ کل قصر را در برگرفته بود د باغ شروع به رقص کردیم
+دوستت دارم
_به پای من نمیرسی من بیشتر
دستم را گرفت و چرخاندم
+مطمعنی؟
_البته
خنده ای کرد
در باغ قدم میزدیم بالی را دیدم که در خود میپیچد فهمیدم چرا اینکار را میکنم
_کمی دل درد دارم میشود برویم پیش پزشک
+البته
پیش پزشک رفتیم
یقه بالی را گرفتم و دکمه هایش را باز کردم
+چکار...
_هیش من که دیدم پزشک هم مَرده
+مرا باز گول زده ای
_برای سلامتی ات همه کار میکنم
پزشک اورا برسی کرد و مرهمی گذاشت و بسیاری از مرهم را به من داد و گفت هروز برایش بگذارم
_برویم
خارج شدیم
دستش را زیر زانو و گردنم گذاشت و بلندم کرد
_چکار میکنید آخه اینجا!
+خاتونمی مشکلی دارد
کمی از این حرفش سرخ شدم
درست است شب قبل من به عقد رسمی او در آمدم
وارد اتاقش شدیم مرا روی تخت گذاشت
+خب که مرا گول میزنید؟
_باز هم میکنم
+که اینطور
لباس روی اش را در آورد و روی من افتاده بود
+میدانی برای من هم خوبه میتوانم تنبیه ات کنم
_خواهش میکنم ولم کن
+خیر نمیشود
شروع به بوسیدن من کرد
+نگران نباش کاری نمیکنم که باعث رنجش ات شود
_تو هیچوقت مرا نمیرنجانی
خواست روی تخت بخوابد که از درد پشتش بلند شد
+آخ خدایا تا کی ادامه دارد
_خدایا خوبی ؟
تنم شروع به لرزش کرد
شروع به خنده کرد
+خوبم خواستم اذیتتان کنم
با چهره ای نگران بهش نگاه کردم
_مطمعنی چیزی نیاز نداری
+نیاز دارم
_به چی بگو هرچی باشه بهت میدم
+شما
_م من من همین حالا هم اینجا ام
+میدانم منظورم تا ابد است
_من تا ابد کنارتانم
صبح همه آمده بودند به بدرقه رفتم
همه بودند بالی را ندیدم تن و بدنم لرزید زانو هایم داشت شل میشد
خرم: آیبیک آرام باش
_آرام باشم؟چگونه این را میگویی؟
بالی را دیدم که بر اسب سیاهش سوار است
+سلطانم امن است
سلطان سلیمان: بالی را سپردم حواسش به پشت ما باشد
چشمان سیاهش را بعد مدتی باز دیدم آن چشم ها خدای من چقد دلم برای نگاهش تنگ شده بود
_خوشحالم که سالمید
+همانطور که گفتید و گفتم...
خنده ای کردم آنها وارد قصر شدن من هم رفتم درون اتاقم که به انتظار آن باشم ولی او زود تر وارد اتاقم شده بود در را بستم و جوری توی بغلش پریدم که جفتان روی تخت افتادیم
دستم را پشت سرت و سرم را درون گردنش فرو بردم و تا میتوانستم بوی تنش را داخل ریه هایم جای دادم
اشک میریختم
_باورم نمیشود اینجاییم
+خاتونم اشک نریزید من اینک کنارتانم
_امشب در جشن خوش آمد گویی به همه خبر میدهیم میخواهم با خیال راحت در قصر قدم بگذاریم
+البته
بوسه ای پرشور و هیجان بینمان بود
کمی آرام شدم و ازش جدا شدم و چشمانش را نگاه میکردم
خواستم دستم را روی کتفش بگذارم که یهو پرید
+آخ
_تو زخمی شده ای
+من نه نه
_لباست را در آر
+حالم خوب است
لباسش را به زور در آوردم و زخمی از شمشیر روی کتفش تا پایین کمرش بود
_بخواب روی تخت
+به چه علت؟
_کاری نکن با زور بکنم اینکارو
دستمالی خیس برداشتم و زخم را تمیز کردم و زخم را بستم
_باید پسش پزشک بروی
+نیازی نیست
_نظر نخواستم گفتم باید بروی
+نوبت منه
مرا گرفت و روی پای خود نشاند
حال تو چگونه است اشک در چشمانم حلقه زد
+خدای من گریه نکنید که دلم میلرزد
_خوبم
اشکانم را پاک کردم
یک بار دیگر بوسیدمش
_باز هم میگویم عاشقتم
+باز هم میگویم من بیشتر
_نخیرم
+باز شروع کردی لجباز خاتون؟
_متشکرم برای نام تازه ام
+خب امشب شب خواسیه من باید آماده شوم
تا چشم بر هم گذاشتم شب شده بود لباسی که بالی برایم خریده بود را پوشیدم
گوشواره هایی از یاقوت کبود انداختم
در اتاقم زده شد
در را بار کردم با صورت آراسته بالی مواجه شدم
_اوه خدای من
+منظورتان را فهمیدم و تلافی میکنم
وقتی لباس را در تن من دید حرفش را خورد
+خدای من چقدر زیبا شده اید
بوسیدمش
_برویم؟
+برویم
دستم را در دستش حلقه کردم و وارد شدیم خرم به سمتمان آمد
خرم: با من بیایید
دنبالش رفتیم پیش سلطان سلیمان
سلیمان:درست میبینم؟شماها؟
_بله سرورم درست است
لبخندی از رضایت روی صورتش نقش بست که این خیال مارا راحت کرد جفتمان نفسی بیرون دادیم
سلیمان: نکند فکر کردید شمارا جدا میکنم
_کمی ترسیده بودیم سرورم
بالی را نگاه کردم که با عشق مرا نگاه میکند
لبخندی صورت گرفت
پیش والده هم رفتیم و دعای اورا برای خود خریدیم
کمی از جشن گذشت و سلیمان بلند شد
س:بلند شدم که پیوند دو عاشق را خبر بدهم
همه برای ما کف زدند
شخصی از دور داد زد ببوسش همه این جمله را تکرار میکردن
بوسه ای کوتاه داشتیم آخر های شب هرکسی دست خاتونش را میگرفت و میرقصید ترجیه دادیم که با بالی درون باغ برقصیم
صدای آهنگ کل قصر را در برگرفته بود د باغ شروع به رقص کردیم
+دوستت دارم
_به پای من نمیرسی من بیشتر
دستم را گرفت و چرخاندم
+مطمعنی؟
_البته
خنده ای کرد
در باغ قدم میزدیم بالی را دیدم که در خود میپیچد فهمیدم چرا اینکار را میکنم
_کمی دل درد دارم میشود برویم پیش پزشک
+البته
پیش پزشک رفتیم
یقه بالی را گرفتم و دکمه هایش را باز کردم
+چکار...
_هیش من که دیدم پزشک هم مَرده
+مرا باز گول زده ای
_برای سلامتی ات همه کار میکنم
پزشک اورا برسی کرد و مرهمی گذاشت و بسیاری از مرهم را به من داد و گفت هروز برایش بگذارم
_برویم
خارج شدیم
دستش را زیر زانو و گردنم گذاشت و بلندم کرد
_چکار میکنید آخه اینجا!
+خاتونمی مشکلی دارد
کمی از این حرفش سرخ شدم
درست است شب قبل من به عقد رسمی او در آمدم
وارد اتاقش شدیم مرا روی تخت گذاشت
+خب که مرا گول میزنید؟
_باز هم میکنم
+که اینطور
لباس روی اش را در آورد و روی من افتاده بود
+میدانی برای من هم خوبه میتوانم تنبیه ات کنم
_خواهش میکنم ولم کن
+خیر نمیشود
شروع به بوسیدن من کرد
+نگران نباش کاری نمیکنم که باعث رنجش ات شود
_تو هیچوقت مرا نمیرنجانی
خواست روی تخت بخوابد که از درد پشتش بلند شد
+آخ خدایا تا کی ادامه دارد
_خدایا خوبی ؟
تنم شروع به لرزش کرد
شروع به خنده کرد
+خوبم خواستم اذیتتان کنم
با چهره ای نگران بهش نگاه کردم
_مطمعنی چیزی نیاز نداری
+نیاز دارم
_به چی بگو هرچی باشه بهت میدم
+شما
_م من من همین حالا هم اینجا ام
+میدانم منظورم تا ابد است
_من تا ابد کنارتانم
۱.۴k
۱۳ تیر ۱۴۰۳
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.