گریز می زند دلم به خلوت خیال تو

گریز می زند دلم به خلوت خیال تو
به خاطرات عاشقی به بودن محال تو

شد آتشی به جان من سکوت این نبودنت
تمام لحظه ها شده قرین حس و حال تو

بگو پلنگ قلب تو چرا پی ام نیامده
به صید وحشیِ دلم که گشته چون غزال تو

به یاد مهربانی ات نشسته ام به انتظار
به روزها به هفته ها به فصلهای سال تو

تمام شعرهای من سروده های ناب شد
قلم که گشته راوی جمال بی مثال تو

غزل به اوج میرسد به وصف هر نشانه ات
حضور نقش خوب و آن بصیرت و کمال تو

تو عاشقم نبودی و چنین شده تصورم
که در مسیر عاشقی فقط شدم وبال تو

دلیل هر نفس تویی به لحظه لحظه زندگی
تمام آرزوی من نگاه بی زوال تو
دیدگاه ها (۲)

گریز می زند دلم به خلوت خیال توبه خاطرات عاشقی به بودن محال...

🥀گريز مى زند دلم به خلوت خيال توبه خاطرات  عاشقى به بودن محا...

گريز مى زند دلم به خلوت خيال توبه خاطرات  عاشقى به بودن محال...

راستی دیشب دوباره مست و تنها بی قرارسر درآوردم از آن کوچه از...

مرتضی حیدری آل کثیر شاعر شوشی

درخششِ خورشیدِ سبزمنش، در آسمان پُر مهرِ خراسان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط