قسمت سوم. سالی یکدانه میگرفت از ما
قسمت سوم. سالی یکدانه میگرفت از ما
<حال حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج میگیرد
<چون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند
<شاه فرمود کای عزیزانا
من تلافی به گربه خواهم کرد
<که شود داستان به دورانا
بعد یکهفته لشگری آراست
<سیصد و سی هزار موشانا
همه با نیزهها و تیر و کمان
<همه با سیفهای برانا
فوجهای پیاده از یکسو
<تیغها در میانه جولانا
چونکه جمع آوری لشگر شد
<از خراسان و رشت و گیلانا
یکه موشی وزیر لشگر بود
<هوشمند و دلیر و فطانا
گفت باید یکی ز ما برود
<نزد گربه به شهر کرمانا
یا بیا پای تخت در خدمت
<یا که آماده باش جنگانا
موشکی بود ایلچی ز قدیم
<شد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالی کرد
<که منم ایلچی ز شاهانا
خبر آوردهام برای شما
<عزم جنگ کرده شاه موشانا
یا برو پای تخت در خدمت
<یا که آماده باش جنگانا
گربه گفتا که موش گه خورده
<من نیایم برون ز کرمانا
لیکن اندر خفا تدارک کرد
<لشگر معظمی ز گربانا
گربههای براق شیر شکار
<از صفاهان و یزد و کرمانا
لشگر گربه چون مهیا شد
<داد فرمان به سوی میدانا
لشگر موشها ز راه کویر
<لشگر گربه از کهستانا
در بیابان فارس هر دو سپاه
<رزم دادند چون دلیرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادی
<هر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه کشته شدند
<که نیاید حساب آسانا
حملهٔ سخت کرد گربه چو شیر
<بعد از آن زد به قلب موشانا
موشکی اسب گربه را پی کرد
<گربه شد سرنگون ز زینانا
الله الله فتاد در موشان
<که بگیرید پهلوانانا
موشکان طبل شادیانه زدند
<بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فیل سوار
<لشگر از پیش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته بهم
<با کلاف و طناب و ریسمانا
شاه گفتا بدار آویزند
<این سگ روسیاه نادانا
گربه چون دید شاه موشانرا
<غیرتش شد چو دیگ جوشانا
همچو شیری نشست بر زانو
<کند آن ریسمان به دندانا
موشکان را گرفت و زد بزمین
<که شدندی به خاک یکسانا
لشگر از یکطرف فراری شد
<شاه از یک جهت گریزانا
از میان رفت فیل و فیل سوار
<مخزن تاج و تخت و ایوانا
هست این قصهٔ عجیب و غریب
<یادگار عبید زاکانا
جان من پند گیر از این قصه
<که شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن
<مدعا فهم کن پسر جانا
<حال حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج میگیرد
<چون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتند
<شاه فرمود کای عزیزانا
من تلافی به گربه خواهم کرد
<که شود داستان به دورانا
بعد یکهفته لشگری آراست
<سیصد و سی هزار موشانا
همه با نیزهها و تیر و کمان
<همه با سیفهای برانا
فوجهای پیاده از یکسو
<تیغها در میانه جولانا
چونکه جمع آوری لشگر شد
<از خراسان و رشت و گیلانا
یکه موشی وزیر لشگر بود
<هوشمند و دلیر و فطانا
گفت باید یکی ز ما برود
<نزد گربه به شهر کرمانا
یا بیا پای تخت در خدمت
<یا که آماده باش جنگانا
موشکی بود ایلچی ز قدیم
<شد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالی کرد
<که منم ایلچی ز شاهانا
خبر آوردهام برای شما
<عزم جنگ کرده شاه موشانا
یا برو پای تخت در خدمت
<یا که آماده باش جنگانا
گربه گفتا که موش گه خورده
<من نیایم برون ز کرمانا
لیکن اندر خفا تدارک کرد
<لشگر معظمی ز گربانا
گربههای براق شیر شکار
<از صفاهان و یزد و کرمانا
لشگر گربه چون مهیا شد
<داد فرمان به سوی میدانا
لشگر موشها ز راه کویر
<لشگر گربه از کهستانا
در بیابان فارس هر دو سپاه
<رزم دادند چون دلیرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادی
<هر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه کشته شدند
<که نیاید حساب آسانا
حملهٔ سخت کرد گربه چو شیر
<بعد از آن زد به قلب موشانا
موشکی اسب گربه را پی کرد
<گربه شد سرنگون ز زینانا
الله الله فتاد در موشان
<که بگیرید پهلوانانا
موشکان طبل شادیانه زدند
<بهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فیل سوار
<لشگر از پیش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته بهم
<با کلاف و طناب و ریسمانا
شاه گفتا بدار آویزند
<این سگ روسیاه نادانا
گربه چون دید شاه موشانرا
<غیرتش شد چو دیگ جوشانا
همچو شیری نشست بر زانو
<کند آن ریسمان به دندانا
موشکان را گرفت و زد بزمین
<که شدندی به خاک یکسانا
لشگر از یکطرف فراری شد
<شاه از یک جهت گریزانا
از میان رفت فیل و فیل سوار
<مخزن تاج و تخت و ایوانا
هست این قصهٔ عجیب و غریب
<یادگار عبید زاکانا
جان من پند گیر از این قصه
<که شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندن
<مدعا فهم کن پسر جانا
- ۱.۲k
- ۱۸ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط