فاصله یک لبخند تا جنون
𝐏𝐚𝐫𝐭: ❼❺
شب، ساختمان تقریباً در سکوت فرو رفته بود.
بعد از اتفاقات آرشیو صفر، همه خسته بودند. جائهوون در اتاق دیگری استراحت میکرد و یونگی مشغول بررسی اطلاعاتی بود که از فایلهای B-17 به دست آورده بودند.
اما ا/ت خوابش نمیبرد.
مدام آن جمله در ذهنش تکرار میشد:
«B-17 کلید ورود به گذشتهی تهیونگ بود.»
روی تخت نشست.
چند لحظه به لپتاپ خاموشش نگاه کرد.
بعد تصمیم گرفت دوباره فایلهای صوتی پدرش را گوش کند.
شاید چیزی را از قلم انداخته بود.
لپتاپ را روشن کرد و پوشهی قدیمی را باز کرد.
چند فایل پشت سر هم قرار داشتند.
اولی را باز کرد.
صدای پدرش در اتاق پیچید.
ا/ت آرام به پشتی صندلی تکیه داد.
این صدا را میشناخت.
خیلی خوب.
صدای پدرش برایش فقط یک صدای معمولی نبود؛ سالها با همان صدا زندگی کرده بود.
فایل تمام شد.
فایل دوم را باز کرد.
چند جمله شنیده شد.
ا/ت دستش را روی میز گذاشته بود و بیحرکت گوش میداد.
فایل سوم.
بعد چهارم.
همه دربارهی شورای سایه، گذشته، تهیونگ و چیزهایی بودند که پدرش قبل از مرگش میخواست دخترش بداند.
اما وسط فایل پنجم...
ا/ت ناگهان دستش را روی موس گذاشت.
توقف.
چند ثانیه سکوت.
فایل را دوباره به عقب برد.
پخش.
دوباره گوش داد.
ابروهایش کمی در هم رفت.
— عجیبه...
نمیدانست دقیقاً چه چیزی عجیب بود.
صدا همان صدا بود.
اما...
یک چیزی فرق داشت.
فایل را دوباره پخش کرد.
این بار به نفس کشیدن بین جملهها دقت کرد.
پدرش همیشه قبل از گفتن بعضی جملهها مکث کوتاهی میکرد.
این یکی...
مکثش متفاوت بود.
ا/ت آرام گفت:
— نه...
فایل دیگری را باز کرد.
این یکی همان لحن را داشت.
اما تلفظ یکی از کلمات کمی متفاوت بود.
ا/ت شروع کرد فایلها را کنار هم گذاشتن.
صدای اول.
صدای دوم.
صدای سوم.
هر سه شبیه هم بودند.
خیلی شبیه.
آنقدر شبیه که شاید هیچکس متوجه نمیشد.
اما ا/ت پدرش را میشناخت.
و حالا چیزی در ذهنش گیر کرده بود.
او فایل واقعی پدرش را پیدا کرد؛ همان فایلی که قبلاً دربارهی تهیونگ برایش گذاشته شده بود.
پخش کرد.
همین که صدای پدرش بلند شد، ا/ت خشکش زد.
همان صدا.
همان نفسها.
همان مکثها.
همان لحن آشنا.
بعد یکی از فایلهای دیگر را دوباره پخش کرد.
چند ثانیه بعد، صورتش تغییر کرد.
— اینا یکی نیستن...
لپتاپ را بست.
فوراً از اتاق بیرون رفت.
راهرو تاریک بود.
ا/ت بدون مکث به سمت اتاق تهیونگ رفت.
چند بار به در زد.
صدای تهیونگ از داخل آمد:
— بیا.
در باز شد.
تهیونگ پشت میز نشسته بود و چند پرونده جلویش قرار داشت.
همین که ا/ت را دید، متوجه حالت چهرهاش شد.
— چی شده؟
ا/ت در را بست.
— باید یه چیزی رو بشنوی.
تهیونگ از جا بلند شد.
— چی؟
ا/ت مستقیم به او نگاه کرد.
— فایلهای صوتی پدرم.
تهیونگ چیزی نگفت.
ا/ت ادامه داد:
— فکر کنم بعضیهاشون واقعی نیستن.
چند ثانیه سکوت.
تهیونگ آرام پرسید:
— مطمئنی؟
— نه...
ا/ت مکث کرد.
— ولی صدای پدرم رو میشناسم.
بعد با صدایی پایینتر گفت:
— یه تفاوت کوچیک دارن. خیلی کوچیک.
تهیونگ نزدیکتر آمد.
— چه تفاوتی؟
ا/ت جواب داد:
— بعضی مکثها... بعضی نفسها... حتی طرز گفتن بعضی کلمات.
تهیونگ نگاهش را روی صورت او ثابت نگه داشت.
— و یه فایل هست که با بقیه فرق داره؟
ا/ت آهسته سر تکان داد.
— آره.
— کدوم؟
— همون فایلی که دربارهی تو بود.
تهیونگ برای چند لحظه ساکت ماند.
ا/ت گفت:
— اون یکی صدای واقعی پدرمه.
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
پس هنوز...
حداقل یک چیز از گذشته دستنخورده باقی مانده بود.
ا/ت آرام گفت:
— باید بفهمیم چه کسی بقیهی صداها رو ساخته.
تهیونگ سر بلند کرد.
چشمهایش سرد شده بود.
— فردا نه.
ا/ت متعجب نگاهش کرد.
تهیونگ ادامه داد:
— همین امشب میفهمیم.
در همان لحظه، صدای قدمهای یونگی از انتهای راهرو آمد.
تهیونگ رو به در برگشت.
— یونگی.
یونگی وارد شد.
— چی شده؟
تهیونگ فقط یک جمله گفت:
— فایلهای صوتی رو دوباره بررسی کن.
یونگی نگاهش بین تهیونگ و ا/ت چرخید.
— چرا؟
ا/ت جواب داد:
— چون ممکنه صدای پدرم... صدای پدرم نباشه.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
و برای اولین بار، این احتمال به وجود آمد که تمام این مدت...
کسی از پشت پرده، با صدای مردی که سالها پیش مرده بود، آنها را هدایت میکرد.
---
ادامه دارد...
شب، ساختمان تقریباً در سکوت فرو رفته بود.
بعد از اتفاقات آرشیو صفر، همه خسته بودند. جائهوون در اتاق دیگری استراحت میکرد و یونگی مشغول بررسی اطلاعاتی بود که از فایلهای B-17 به دست آورده بودند.
اما ا/ت خوابش نمیبرد.
مدام آن جمله در ذهنش تکرار میشد:
«B-17 کلید ورود به گذشتهی تهیونگ بود.»
روی تخت نشست.
چند لحظه به لپتاپ خاموشش نگاه کرد.
بعد تصمیم گرفت دوباره فایلهای صوتی پدرش را گوش کند.
شاید چیزی را از قلم انداخته بود.
لپتاپ را روشن کرد و پوشهی قدیمی را باز کرد.
چند فایل پشت سر هم قرار داشتند.
اولی را باز کرد.
صدای پدرش در اتاق پیچید.
ا/ت آرام به پشتی صندلی تکیه داد.
این صدا را میشناخت.
خیلی خوب.
صدای پدرش برایش فقط یک صدای معمولی نبود؛ سالها با همان صدا زندگی کرده بود.
فایل تمام شد.
فایل دوم را باز کرد.
چند جمله شنیده شد.
ا/ت دستش را روی میز گذاشته بود و بیحرکت گوش میداد.
فایل سوم.
بعد چهارم.
همه دربارهی شورای سایه، گذشته، تهیونگ و چیزهایی بودند که پدرش قبل از مرگش میخواست دخترش بداند.
اما وسط فایل پنجم...
ا/ت ناگهان دستش را روی موس گذاشت.
توقف.
چند ثانیه سکوت.
فایل را دوباره به عقب برد.
پخش.
دوباره گوش داد.
ابروهایش کمی در هم رفت.
— عجیبه...
نمیدانست دقیقاً چه چیزی عجیب بود.
صدا همان صدا بود.
اما...
یک چیزی فرق داشت.
فایل را دوباره پخش کرد.
این بار به نفس کشیدن بین جملهها دقت کرد.
پدرش همیشه قبل از گفتن بعضی جملهها مکث کوتاهی میکرد.
این یکی...
مکثش متفاوت بود.
ا/ت آرام گفت:
— نه...
فایل دیگری را باز کرد.
این یکی همان لحن را داشت.
اما تلفظ یکی از کلمات کمی متفاوت بود.
ا/ت شروع کرد فایلها را کنار هم گذاشتن.
صدای اول.
صدای دوم.
صدای سوم.
هر سه شبیه هم بودند.
خیلی شبیه.
آنقدر شبیه که شاید هیچکس متوجه نمیشد.
اما ا/ت پدرش را میشناخت.
و حالا چیزی در ذهنش گیر کرده بود.
او فایل واقعی پدرش را پیدا کرد؛ همان فایلی که قبلاً دربارهی تهیونگ برایش گذاشته شده بود.
پخش کرد.
همین که صدای پدرش بلند شد، ا/ت خشکش زد.
همان صدا.
همان نفسها.
همان مکثها.
همان لحن آشنا.
بعد یکی از فایلهای دیگر را دوباره پخش کرد.
چند ثانیه بعد، صورتش تغییر کرد.
— اینا یکی نیستن...
لپتاپ را بست.
فوراً از اتاق بیرون رفت.
راهرو تاریک بود.
ا/ت بدون مکث به سمت اتاق تهیونگ رفت.
چند بار به در زد.
صدای تهیونگ از داخل آمد:
— بیا.
در باز شد.
تهیونگ پشت میز نشسته بود و چند پرونده جلویش قرار داشت.
همین که ا/ت را دید، متوجه حالت چهرهاش شد.
— چی شده؟
ا/ت در را بست.
— باید یه چیزی رو بشنوی.
تهیونگ از جا بلند شد.
— چی؟
ا/ت مستقیم به او نگاه کرد.
— فایلهای صوتی پدرم.
تهیونگ چیزی نگفت.
ا/ت ادامه داد:
— فکر کنم بعضیهاشون واقعی نیستن.
چند ثانیه سکوت.
تهیونگ آرام پرسید:
— مطمئنی؟
— نه...
ا/ت مکث کرد.
— ولی صدای پدرم رو میشناسم.
بعد با صدایی پایینتر گفت:
— یه تفاوت کوچیک دارن. خیلی کوچیک.
تهیونگ نزدیکتر آمد.
— چه تفاوتی؟
ا/ت جواب داد:
— بعضی مکثها... بعضی نفسها... حتی طرز گفتن بعضی کلمات.
تهیونگ نگاهش را روی صورت او ثابت نگه داشت.
— و یه فایل هست که با بقیه فرق داره؟
ا/ت آهسته سر تکان داد.
— آره.
— کدوم؟
— همون فایلی که دربارهی تو بود.
تهیونگ برای چند لحظه ساکت ماند.
ا/ت گفت:
— اون یکی صدای واقعی پدرمه.
تهیونگ نگاهش را پایین انداخت.
پس هنوز...
حداقل یک چیز از گذشته دستنخورده باقی مانده بود.
ا/ت آرام گفت:
— باید بفهمیم چه کسی بقیهی صداها رو ساخته.
تهیونگ سر بلند کرد.
چشمهایش سرد شده بود.
— فردا نه.
ا/ت متعجب نگاهش کرد.
تهیونگ ادامه داد:
— همین امشب میفهمیم.
در همان لحظه، صدای قدمهای یونگی از انتهای راهرو آمد.
تهیونگ رو به در برگشت.
— یونگی.
یونگی وارد شد.
— چی شده؟
تهیونگ فقط یک جمله گفت:
— فایلهای صوتی رو دوباره بررسی کن.
یونگی نگاهش بین تهیونگ و ا/ت چرخید.
— چرا؟
ا/ت جواب داد:
— چون ممکنه صدای پدرم... صدای پدرم نباشه.
سکوت سنگینی اتاق را گرفت.
و برای اولین بار، این احتمال به وجود آمد که تمام این مدت...
کسی از پشت پرده، با صدای مردی که سالها پیش مرده بود، آنها را هدایت میکرد.
---
ادامه دارد...
- ۵.۸k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط