چندپارتی
p7
(پرش ب روز 13 بدر)
امروز سیزده ب در بود قرار بود اعضا رو ببریم ابشار های نزدیک روستا...همگی سوار ماشینن شدیم و راه افتادیم...
بعد نیم ساعت رسیدیم از ماشین ها پیاده شدیم و حدود ی ربع هم پیاده روی کردیم تا رسیدیم ب مقصد...چادر زدیم و زیر انداز پهن کردیم تا ناهار بخوریم...بعد خوردن ناهار جیمین و جیهوپ یهو نگاهی بهم انداختن و لبخند شیطانی زدن و بعد شروع کردن ب سبزه گره زدن...وقتی برگشتن سمت ما جیمین رو ب جونگ کوک گفت
«هاها کوک ما زودتر برات سبزه گره زدیم پس تو زودتر ازدواج میکنیییی...مبارک باشههه»
همه زدن زیر خنده...جونگ کوک با چهره پوکری نگاه میکرد...
«خب باشه الان منم انقد برات گره میزنم و دعا میکنم تا همین فردا زن بگیری»
دوباره همه از خنده ولو شدن رو زمین...چند دقیقه بعد هرکی ب کاری مشغول بود...من و نامجون باهم رفتیم گردش...جونگ کوک هنوز داشت سبزه گره میزد و زیر لب میگفت
«ایشالا جیمین ازدواج کنه هرچه سریعتر...ایشالا جیهوپ ازدواج کنه هرچه سریع تر...ایشالا...»
همینطور هی میگفت...جیمین و تهیونگ باهم فیلم میدیدن...جیهوپ و جین و یونگی با مردا حرف میزدن...مامانا هم حرف میزدن...یوری و دخترخاله ام هم پاهاشون رو کرده بودن تو اب و نمیدونم درمورد چی حرف میزدن ک هر چند دقیقه یک بار از شدت تعجب چشاشون از حدقه میزد بیرون...
منو و نامی باهم قدم میزدیم و صحبت میکردیم ک یهو پام گیر کرد ب سنگ و وقت بود ک بیوفتم...همین ک خواستم بخورم زمین یکی از پشت منو گرفت...آخه کی میونه باشه بجز نامجون مهربون،خوشگل،جذاب خودم؟
چشامو ک باز کردم نامجون منو برگردوند سمت خودش...
«حالت خوبه؟آخه چرا انقد شیطونی تو؟»
زبونم انگار ک بند اومده بود...صورت نامجون خیلیییی نزدیک صورتم بود..از نزیک خیلییییییی جذاب تر بود و من برای خدا میدونه چندمین بار عاشقش شدم
نامجون کم کم نزدیک تر شد و پلکام ب صورت خود ب خود روی هم افتادن...و بعد گرمی روی لبام حس کردم...از وقتی ک ب ایران اومدیم من و نامجون کم تر وقت میکردیم باهم باشیم...
چندمین بعد جدا شدیم و نامجون موهامو کنار زد...
«دلم برات کلییییییییییی تنگ شده بود»
«منم دلم برات تنگ شده بود نامی»
یهو صدای تهیونگ از اونطرف اومد...
«چ صحنه قشنگی...»
همین لحظه بود ک صورتم داغ شد و لپام عین لبو قرمز شد..سریع خودمو توی بغل نامجو قایم کردم...نامجونم خنده بلندی کرد و در گوشم گفت..
«چرا خجالت میکشی آخه؟»
زربه ارومی ب بازوش زدم...البته برای اون اروم بود وگرنه من تموم زرمو زدم
«عهههههه نامیییییییییییییی»
----
(پرش ب روز 13 بدر)
امروز سیزده ب در بود قرار بود اعضا رو ببریم ابشار های نزدیک روستا...همگی سوار ماشینن شدیم و راه افتادیم...
بعد نیم ساعت رسیدیم از ماشین ها پیاده شدیم و حدود ی ربع هم پیاده روی کردیم تا رسیدیم ب مقصد...چادر زدیم و زیر انداز پهن کردیم تا ناهار بخوریم...بعد خوردن ناهار جیمین و جیهوپ یهو نگاهی بهم انداختن و لبخند شیطانی زدن و بعد شروع کردن ب سبزه گره زدن...وقتی برگشتن سمت ما جیمین رو ب جونگ کوک گفت
«هاها کوک ما زودتر برات سبزه گره زدیم پس تو زودتر ازدواج میکنیییی...مبارک باشههه»
همه زدن زیر خنده...جونگ کوک با چهره پوکری نگاه میکرد...
«خب باشه الان منم انقد برات گره میزنم و دعا میکنم تا همین فردا زن بگیری»
دوباره همه از خنده ولو شدن رو زمین...چند دقیقه بعد هرکی ب کاری مشغول بود...من و نامجون باهم رفتیم گردش...جونگ کوک هنوز داشت سبزه گره میزد و زیر لب میگفت
«ایشالا جیمین ازدواج کنه هرچه سریعتر...ایشالا جیهوپ ازدواج کنه هرچه سریع تر...ایشالا...»
همینطور هی میگفت...جیمین و تهیونگ باهم فیلم میدیدن...جیهوپ و جین و یونگی با مردا حرف میزدن...مامانا هم حرف میزدن...یوری و دخترخاله ام هم پاهاشون رو کرده بودن تو اب و نمیدونم درمورد چی حرف میزدن ک هر چند دقیقه یک بار از شدت تعجب چشاشون از حدقه میزد بیرون...
منو و نامی باهم قدم میزدیم و صحبت میکردیم ک یهو پام گیر کرد ب سنگ و وقت بود ک بیوفتم...همین ک خواستم بخورم زمین یکی از پشت منو گرفت...آخه کی میونه باشه بجز نامجون مهربون،خوشگل،جذاب خودم؟
چشامو ک باز کردم نامجون منو برگردوند سمت خودش...
«حالت خوبه؟آخه چرا انقد شیطونی تو؟»
زبونم انگار ک بند اومده بود...صورت نامجون خیلیییی نزدیک صورتم بود..از نزیک خیلییییییی جذاب تر بود و من برای خدا میدونه چندمین بار عاشقش شدم
نامجون کم کم نزدیک تر شد و پلکام ب صورت خود ب خود روی هم افتادن...و بعد گرمی روی لبام حس کردم...از وقتی ک ب ایران اومدیم من و نامجون کم تر وقت میکردیم باهم باشیم...
چندمین بعد جدا شدیم و نامجون موهامو کنار زد...
«دلم برات کلییییییییییی تنگ شده بود»
«منم دلم برات تنگ شده بود نامی»
یهو صدای تهیونگ از اونطرف اومد...
«چ صحنه قشنگی...»
همین لحظه بود ک صورتم داغ شد و لپام عین لبو قرمز شد..سریع خودمو توی بغل نامجو قایم کردم...نامجونم خنده بلندی کرد و در گوشم گفت..
«چرا خجالت میکشی آخه؟»
زربه ارومی ب بازوش زدم...البته برای اون اروم بود وگرنه من تموم زرمو زدم
«عهههههه نامیییییییییییییی»
----
- ۳۵۱
- ۰۷ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط