{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همه چیز داشت خوب پیش می رفت

همه چیز داشت خوب پیش می رفت
یه دفعه خوردیم به یه کانال پر از سیم خاردارهای حلقوی
یه دفعه متوجه شدیم عراقی ها دارن نزدیک میشن
اگه ما رو می دیدند عملیات لو می رفت
توی فکر بودیم که یه دفعه فرمانده خودش رو انداخت روی سیم خاردارها
داشتیم از تعجب شاخ در میاوردیم
گفت از روی من رد بشین و برین
هیچ که حاضر نبود رد بشه
تا اینکه ما رو به جان امام قسم داد
با گریه از روش رد شدیم
آخرین نفر من بودم دستمو گرفت
غرق خون شده بود و صداش در نمی یومد
اشاره کرد به پاکتی که توی جیبش بود و بهم فهموند که بردارم
فکر کردم وصیت نامه اش رو نوشته برداشتم
باید میرفتم تا من رو نبینند
وقتی داشتم میرفتم گریه ام گرفته بود
برگشتم و به فرمانده ام نگاه کردم
دیدم آروم داره اشک می ریزه و به سختی دستاش رو به سمتم تکون میده
فکر کردم داره باهام خدافظی می کنه
خودمو انداختم پشت یه خاکریز
پاکت نامه فرمانده رو باز کردم
خشکم زد
به جای وصیت نامه یه عکس دیدم
عکس دخترش بود
دختری که تازه دنیا اومده بود و هنوز ندیده بودش
تاز فهمیدم تکون دادن دستاش برا خدافظی نبوده
میخواسته بگه برگرد یبار هم که شده عکس دخترم رو ببینم و از دنیا برم
دیدگاه ها (۱۳)

سلام دوستان می‌خوام محتویات خوابم در مورد نیما بگم چند روز ...

پارت هشتدکتر: متاسفانه بیمار رو از دست دادین غم آخرتون باشهی...

رومان قطره قرمز (پارت 7)

The Secret Between Light and the Stageپارت 9نارا: منم همین ک...

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۱●•_شرلوک هلمز_هنوز همون‌جا ...

(باکوگو دوستت دارم)پارت۷ پارت آخر از زبان باکوگو:من تا نامه ...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط