ازدواج اجباری صفحه ۶ پارت ۶
______________
ویو نامجون
صبح ساعت ۷ بیدار شدم کارهای لازمه رو کردم و رفتم پایین که دیدم ا/ت بیداره
سلام داد منم جوابش رو دادم
*پرش زمانی به بعد صبحونه*
داشتم با یونا حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد بابام بود
نامجون: الو سلام پدر خوب هستید؟
پ.ن: سلام خوبم مرسی میگم نامجون ساعت ۱۲ آماده باشید میخوایم بیایم دنبالتون بریم کارهای عروسی رو انجام بدیم
نامجون: عاا باشه
*پایان مکالمه*
دیگه ا/ت رو صدا کردم و بهش گفتم
یونا: من دیگه برم کمی کار دارم
نامجون: باشه عزیزم خداحافظ
یونا: خداحافظ .... ا/ت من رفتم خداحافظ
ا/ت: به سلامت😊
*پرش زمانی به ساعت ۱۲*
من و ا/ت حاضر شده بودیم و که در زده شد بابام بود رفتیم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به پاساژ
کلی جواهر اینا خریدیم و که رسید به لباس عروس
این دختر هرچی میپوشید بهش میومد ولی سختگیری کردم بعد یه چند دست لباس از یکی خیلی خوشم اومد انتخابش کردیم نوبت من شد ۳ دست لباس پوشیدم که بلاخره انتخاب شد بعدش رفتیم خونه هم من و هم ا/ت خسته بودیم واسه همین رفتیم بالا خوابیدیم
لباس ا/ت اسلاید دوم
لباس نامجون هم کاور هست
شرط:
لایک ۷ کامنت ۱۰
ویو نامجون
صبح ساعت ۷ بیدار شدم کارهای لازمه رو کردم و رفتم پایین که دیدم ا/ت بیداره
سلام داد منم جوابش رو دادم
*پرش زمانی به بعد صبحونه*
داشتم با یونا حرف میزدم که گوشیم زنگ خورد بابام بود
نامجون: الو سلام پدر خوب هستید؟
پ.ن: سلام خوبم مرسی میگم نامجون ساعت ۱۲ آماده باشید میخوایم بیایم دنبالتون بریم کارهای عروسی رو انجام بدیم
نامجون: عاا باشه
*پایان مکالمه*
دیگه ا/ت رو صدا کردم و بهش گفتم
یونا: من دیگه برم کمی کار دارم
نامجون: باشه عزیزم خداحافظ
یونا: خداحافظ .... ا/ت من رفتم خداحافظ
ا/ت: به سلامت😊
*پرش زمانی به ساعت ۱۲*
من و ا/ت حاضر شده بودیم و که در زده شد بابام بود رفتیم و سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم به پاساژ
کلی جواهر اینا خریدیم و که رسید به لباس عروس
این دختر هرچی میپوشید بهش میومد ولی سختگیری کردم بعد یه چند دست لباس از یکی خیلی خوشم اومد انتخابش کردیم نوبت من شد ۳ دست لباس پوشیدم که بلاخره انتخاب شد بعدش رفتیم خونه هم من و هم ا/ت خسته بودیم واسه همین رفتیم بالا خوابیدیم
لباس ا/ت اسلاید دوم
لباس نامجون هم کاور هست
شرط:
لایک ۷ کامنت ۱۰
۱۳.۷k
۱۴ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۶)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.