𓆩 پارت ۴۲ 𓆪 🖤🥀
𓆩 پارت ۴۲ 𓆪 🖤🥀
ات چند ثانیه فقط به عکس خیره ماند.
— این... منم؟
جیمین آرام گفت:
— آره.
ات به آدم کنار خودش در عکس نگاه کرد.
— ولی من اصلاً یادم نمیاد اینجا بوده باشم...
مرد مرموز لبخند زد.
— چون اون موقع خیلی چیزها رو ازت پنهون کرده بودن.
جیمین با عصبانیت گفت:
— ساکت شو!
ات به جیمین نگاه کرد.
— تو میدونستی؟
جیمین جواب نداد.
همین سکوت کافی بود.
ات یک قدم عقب رفت.
— تو میدونستی...
جیمین نزدیکش شد.
— ات، بذار توضیح بدم.
— پس چرا هیچوقت نگفتی؟
جیمین با صدایی آرام گفت:
— چون میترسیدم حقیقت، تو رو از من بگیره.
ات اشکهایش را پاک کرد.
— حقیقت همیشه از دروغ بهتره، جیمین.
مرد پاکت دوم را روی میز گذاشت.
— این یکی رو هم ببین.
ات به پاکت نگاه کرد.
جیمین ناگهان گفت:
— نه!
اما دیر شده بود.
ات پاکت را باز کرد...
و اولین چیزی که دید، یک برگه با اسم خودش بود.
بالای برگه نوشته شده بود:
«پرونده: هوانگ ات — محرمانه»
ات زیر لب گفت:
— من... چرا پرونده دارم؟
ات چند ثانیه فقط به عکس خیره ماند.
— این... منم؟
جیمین آرام گفت:
— آره.
ات به آدم کنار خودش در عکس نگاه کرد.
— ولی من اصلاً یادم نمیاد اینجا بوده باشم...
مرد مرموز لبخند زد.
— چون اون موقع خیلی چیزها رو ازت پنهون کرده بودن.
جیمین با عصبانیت گفت:
— ساکت شو!
ات به جیمین نگاه کرد.
— تو میدونستی؟
جیمین جواب نداد.
همین سکوت کافی بود.
ات یک قدم عقب رفت.
— تو میدونستی...
جیمین نزدیکش شد.
— ات، بذار توضیح بدم.
— پس چرا هیچوقت نگفتی؟
جیمین با صدایی آرام گفت:
— چون میترسیدم حقیقت، تو رو از من بگیره.
ات اشکهایش را پاک کرد.
— حقیقت همیشه از دروغ بهتره، جیمین.
مرد پاکت دوم را روی میز گذاشت.
— این یکی رو هم ببین.
ات به پاکت نگاه کرد.
جیمین ناگهان گفت:
— نه!
اما دیر شده بود.
ات پاکت را باز کرد...
و اولین چیزی که دید، یک برگه با اسم خودش بود.
بالای برگه نوشته شده بود:
«پرونده: هوانگ ات — محرمانه»
ات زیر لب گفت:
— من... چرا پرونده دارم؟
- ۲۱۷
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط