پادت۴۷
بغض داشتم.ولی با قدمای محکم ازونجا دور شدم و سوار ماشینم شدم.
باید ریما و مهردادو پیدا میکردم...
****
این دفعه نتونستم علی رو بپیچونم.روبروش نشسته بودم و منتظر بودیم سفارشمونو بیارن.هیچ حرفی نمیزدیم.زیاد باهاش راحت نبودم حتی ازش خجالت میکشیدم.
_ساکتی...
شونه ای بالا انداختم و گفتم
_چی بگم...
کمی نگاهم کرد.انگار دنبال چیزی توی چشمام میگشت ولی پیداشون نمیکرد...
_مینو...
سوالی نگاهش کردم که گفت
_چی شده؟
لبخندی زدم و گفتم
_هیچی...چطور؟
آرنجشو روی میز گذاشت و کمی به سمتم خم شد.پوزخند روی لباش کمی منو میترسوند.
_تو فکر میکنی من احمقم؟
چشمام گرد شد.با تعجب گفتم
_من نمیفهمم چی م...
_خیلی خوب میفهمی چی میگم.تو کاملا عوض شدی اصلا یکی دیگه شدی.یا بگو چته...یا من میرم...
دهن باز میکردم که بهش یه چیزی بگم.یه دلیل...
ولی چی میگفتم؟میگفتم زندگی الانم مال من نیست و من متعلق به یه خط زمان دیگم؟چی میگفتم بهش...
سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم.به صندلی تکیه داد و گفت
_حدس میزدم...
بعد بدون هیچ حرفی بلند شد و من فقط رفتنشو تماشا کردم.من این آدمو نمیشناختم ولی نمیدونم چرا دلم نمیخواست برنجونمش...
باید ریما و مهردادو پیدا میکردم...
****
این دفعه نتونستم علی رو بپیچونم.روبروش نشسته بودم و منتظر بودیم سفارشمونو بیارن.هیچ حرفی نمیزدیم.زیاد باهاش راحت نبودم حتی ازش خجالت میکشیدم.
_ساکتی...
شونه ای بالا انداختم و گفتم
_چی بگم...
کمی نگاهم کرد.انگار دنبال چیزی توی چشمام میگشت ولی پیداشون نمیکرد...
_مینو...
سوالی نگاهش کردم که گفت
_چی شده؟
لبخندی زدم و گفتم
_هیچی...چطور؟
آرنجشو روی میز گذاشت و کمی به سمتم خم شد.پوزخند روی لباش کمی منو میترسوند.
_تو فکر میکنی من احمقم؟
چشمام گرد شد.با تعجب گفتم
_من نمیفهمم چی م...
_خیلی خوب میفهمی چی میگم.تو کاملا عوض شدی اصلا یکی دیگه شدی.یا بگو چته...یا من میرم...
دهن باز میکردم که بهش یه چیزی بگم.یه دلیل...
ولی چی میگفتم؟میگفتم زندگی الانم مال من نیست و من متعلق به یه خط زمان دیگم؟چی میگفتم بهش...
سرمو پایین انداختم و چیزی نگفتم.به صندلی تکیه داد و گفت
_حدس میزدم...
بعد بدون هیچ حرفی بلند شد و من فقط رفتنشو تماشا کردم.من این آدمو نمیشناختم ولی نمیدونم چرا دلم نمیخواست برنجونمش...
- ۵.۲k
- ۲۶ شهریور ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط