unrequited love

(درخواستی از چانمین)

انها عاشق بودند.....اما برای اینکه بدانند چگونه عشق بورزند هنوز خیلی جوان بودند
این داستان عشقی نا فرجام است.... که پایانی تلخ دارد.


بنگچان ..... یکی از قوی ترین مافیا های کره ی جنوبی به همراه دوستش... سونگمین ... در دنیای مافیه ها پادشاهی میکردند.... آن دو عاشق هم بودند... بدون اینکه بدانند... عشق های اینچنینی.... نافرجام است
بنگچان( از اینجا به بعد میگم چان) : سونگمین... سونگمین؟.. کجایی؟. ناگهان دستی دورش حلقه شد.... دست سونگمین بود.... چان: ای فسقلی. سونگمین با اخم کیوتی ازش جدا شد و گفت: من فسقلی نیستم. چان:باشه.. میای بریم بیرون. سونگمین: بیرون؟ کجا بریم؟. چان: حالا تو حاضر بشو تا بگم.
سونگمین رفت به اتاقش و کمدش رو باز کرد... یک تیشرت بیسبالی و شلوار لی و کلاه بیسبالی پوشید و عطر زد و رفت بیرون... سونگمین: چان.. چانی... کجایی؟ . چان از پشت سونگمین رو بلند کرد و بردش پایین . سونگمین از این حرکت ناگهانی اون ترسید و داشت داد میزد که چان اون رو بزاره روی زمین.
باهم دیگه سوار ماشین شدند و به راه افتادند... به سمت یک شهربازی رفتند... در آنجا با یکدیگر خوشگذراندن . چان آن روز یک حلقه خریده بود تا به سونگمین بدهد.. و قرار بود دی پایان وقتی میخواهد از آنجا خارج شوند به اون بدهد... زمانی که میخواستند به بیرون بروند چندین نفر آنها را محاصره کردند... آنها دشمنان چان بودند.. آنروز آنها را تعقیب کرده اند تا انها را بکشند... چان سونگمین را در پشت خودش قایم کرد ..... آنها اس..لحه هایشان را بثیرون آورد و به سوی چان گرفتند... اما هدفشان چان نبود... یکی از آنها چان را گرفت و دیگری سونگمین را... آن دو را از یکدیگر دور کردند... سونگمین بی صدا اشک میریخت.... یکی از آن ها اس..لحه را روی شقیقه ی سونگمین گذاشت... چان:نهههههههههه..... صبر کنیدددد... خواهش میکنمممممم...... هرکاری بگید میکنم......... خواهش میکنم باهاش کاری نداشته باشید(با داد). سونگمین:چانی..... بیخیال.... من .. من که قراره بمیرم.... خواهش میکنم... اینجوری نکن. چان میخواست از دستشون بیرون بیاد .. اما آنها محکم او را گرفته بودند... سونگمین: چانی... بعد از من عاشق شو باشه؟ اینقدر خشن نباش... و ناراحت هم نشو باشه؟. چان:سونگمین.
بوممممم
جسم بی جان سونگمین روی زمین افتاد و خ.ون کل زمین را پوشاند... بادیگارد ها چان را آزاد کردند... چان به طرف جسم خو.نین سونگمین رفت و اون را در آغوش گرفت و اشک ریخت... عشقش رفته بود... و مقصرش چان بود... اگر به همراه بادیگار ها به اینجا می آمد این اتفاق ها نمی افتاد... ای کاش... ای کاش هرگز به بیرون آمدن از خانه فکر نمیکرد، ای کاش، ای کاش...

پایان
دیدگاه ها (۹)

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۵ روز بعد، سونگمین از همان لحظه‌ای که...

وقتی...( درخواستی)

Love in the Realm of Shadows. Part 2- نمیتونم ....- خانم دکت...

سه پارتی از چان: (وقتی که هردوتون...) p2دکتر: آروم باشید لطف...

intertwined fate of two enemies-part 13

پارت نهم.چان سعی کرد سمت اتاق آشا بره اما بادیگارد ها بازو خ...

#سناریو |وقتی شب رفتیم بیرون و یه نفر مست میاد سمتمون و میخو...

#سناریو |وقتی شب رفتیم بیرون و یه نفر مست میاد سمتمون و میخو...

سایه‌روشنِ نیمهِ شب.صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ دیواری، تنها صدایی ...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_39فصل هفدهم | ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط