رمان اسیر خان پارت بیست و دوم ۲۲
اسیرِ خان 👑🔥 پارت ²² 🖤❤️ از زبون اردوانخان 🖤 با حرص نگاهم کرد و گفت: (دروغه اردوان! تو نمیتونی عاشق من باشی!) گوشیم رو از جیبم درآوردم و به دستش دادم. (پس خوب گوش کن، این عکسها رو ببین و بعد قضاوت کن.) عکسها رو یکییکی باز کردم و گفتم: (این زنی که توی عکس میبینی، همکارمه. اون روز جلسه کاری داشتیم. این عکسها رو از زاویههای مختلف گرفتن و بقیهش رو هم دستکاری کردن.) دلنواز با بغض گفت: (پس چرا دستت رو گرفته؟) عکس رو بزرگ کردم و نشونش دادم. (چون داشتم از پلهها پایین میاومدم و تعادلم رو از دست دادم. اون فقط کمکم کرده!) بعد با همون شمارهای که روی کارت کاری زن بود تماس گرفتم و گوشی رو روی بلندگو گذاشتم. زن بعد از جواب دادن، ماجرای جلسه و عکسبرداری مخفیانه رو تأیید کرد. دلنواز گوشی رو پایین آورد. (پس... امیر بهم دروغ گفته؟) با عصبانیت گفتم: (آره! اون از علاقهش به تو استفاده کرده تا بین ما رو خراب کنه!) دلنواز سرش رو پایین انداخت. (من نمیدونستم...) چند قدم جلو رفتم، اما این بار آروم گفتم: (میدونم. تو هم مثل من فریب خوردی.) چشمهاش پر از اشک شد. (اردوان، من فکر کردم واقعاً یکی دیگه رو دوست داری...) نگاهش کردم و گفتم: (من فقط یه نفر رو میخوام؛ تو رو.) دلنواز چیزی نگفت. سکوتش از هر جوابی سختتر بود. از زبون دلنواز 🖤 تمام حرفهاش توی ذهنم میچرخید. عکسها دروغ بودن، اما زخمهایی که از اردوان خورده بودم واقعی بودن. آروم گفتم: (من هنوز ازت دلخورم. نمیتونم همهچی رو فراموش کنم.) اردوان سرش رو پایین انداخت و گفت: (حق داری. فقط بهم فرصت بده ثابت کنم این بار فرق دارم.) برای اولین بار بعد از مدتها، توی نگاهش خبری از غرور و عصبانیت نبود
#رمان
#رمان
- ۲.۲k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط