{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_28

فصل چهاردهم | کسی که جا مانده بود

«و شاید... آن شخص هنوز هم در خانه بود.»
صدای قدم‌هایشان در راهروی باریک می‌پیچید.
هیچ‌کس حرف نمی‌زد.
حتی هان، که معمولاً برای هر موقعیتی یک شوخی آماده داشت، این بار فقط پشت سر چانگبین راه می‌رفت و هر چند ثانیه یک‌بار به تاریکی پشت سرش نگاه می‌کرد.
فلیکس نزدیک هیونجین حرکت می‌کرد.
نه آن‌قدر نزدیک که شانه‌هایشان به هم بخورد، اما آن‌قدر که اگر اتفاقی می‌افتاد، بتواند دستش را بگیرد.
هیونجین متوجه شده بود.
اما چیزی نگفت.
چشم‌هایش روی انتهای راهرو ثابت مانده بودند؛ جایی که نور چراغ‌قوه‌ها به‌سختی به آن می‌رسید.
بالاخره لی‌نو ایستاد.
ـ صبر کنید.
همه متوقف شدند.
چانگبین چراغ‌قوه‌اش را بالا آورد.
ـ دیگه چی شده؟
لی‌نو به دیوار سمت راست اشاره کرد.
ـ اینجا قبلاً نبود.
روی دیوار، درست کنار یکی از ترک‌های قدیمی، خطی باریک دیده می‌شد؛ انگار کسی با جسمی تیز روی گچ کشیده باشد.
فلیکس نزدیک‌تر رفت.
ـ اینم یکی از همون نوشته‌هاست؟
هیونجین قبل از اینکه کسی جواب بدهد، سرش را تکان داد.
ـ نه.
فلیکس به او نگاه کرد.
ـ از کجا می‌دونی؟
هیونجین چند لحظه به خط خیره ماند.
ـ چون این یکی هنوز تموم نشده.
هان ابروهایش را بالا برد.
ـ ببخشید، چی؟
هیونجین انگشتش را نزدیک دیوار برد، اما پیش از لمس آن مکث کرد.
زیر خط باریک، حروفی کم‌رنگ دیده می‌شدند.
انگار کسی مشغول نوشتن جمله‌ای بوده و ناگهان دست از کار کشیده باشد.
لی‌نو نور چراغ‌قوه را دقیق‌تر تنظیم کرد.
حروف به‌آرامی قابل خواندن شدند.
«او هنوز...»
همین.
هیچ کلمه‌ی دیگری وجود نداشت.
هان زیر لب گفت:
ـ خب، خیلی ممنون. واقعاً اطلاعات مفیدی بود.
چانگبین آرنجش را به پهلوی او زد.
ـ الان وقتشه؟
ـ نه، ولی اگه صبر کنم تا وقت مناسبش برسه، احتمالاً خودم تبدیل به یک جنازه متحرک می‌شم.
فلیکس لبخند کوتاهی زد.
لبخندی که خیلی زود از صورتش محو شد.
چون در همان لحظه صدایی از انتهای راهرو به گوش رسید.
صدای بسته‌شدن یک در.
همه برگشتند.
هیچ دری آنجا نبود.
فقط تاریکی بود و انتهای باریکی از راهرو که هنوز بررسی‌اش نکرده بودند.
هیونجین ناگهان گفت:
ـ باید از اینجا بریم.
فلیکس به او نگاه کرد.
ـ چرا؟
هیونجین جواب نداد.
چون خودش هم نمی‌دانست.
فقط احساس می‌کرد اگر یک دقیقه‌ی دیگر در آن راهرو بمانند، چیزی را خواهند دید که هنوز برای دیدنش آماده نیستند.
و بدتر از همه این بود که این احساس برایش آشنا بود.
مثل اینکه قبلاً هم در چنین موقعیتی قرار گرفته باشد.
مثل اینکه یک بار دیگر هم ایستاده باشد، به تاریکی نگاه کرده باشد و تصمیم گرفته باشد فرار کند.
اما این بار، چیزی درونش می‌گفت نباید همان اشتباه را تکرار کند.
دیدگاه ها (۰)

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

#چانگبین #فلیکس #هیونجین #هان #لی‌نو #سئونگمین #آی‌ان #بنگ‌چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط