قرارداد با قلب

قرارداد با قلب
#پارت اول
#Part1

#رمان#رمان_عاشقانه#رمان_اربابی#

صبح با صدای الارم گوشیم از خواب بیدار شدم ساعت ۶:۵ رو نشون میداد خیلی خسته بودم همین دیشب دوتا امتحان رو دادم ولی با این حال باید میرفتم سرکار
هرچند خسته بودم ولی عاشق کارم بودم اصلا درس میخوندم برای همین کار ولی چون کارم رو قبول داشتن گذاشتن من تو بیمارستان ب عنوان پزشک کار کنم میخوام حرفه‌ای بشم

از رو تخت بلند شدم سمت سرویس رفتم دست و روم رو شستم و مسواک زدم بعد با حوله صورتم‌رو خشک کردم و سریع رفتم لباسم رو پوشیدم یکم موهام رو مرتب کردم و مقنعه رو سرم کردم بیرون از اتاق رفتم دیدم مامان مثل همیشه صبحونه رو حاضر کرده یه لبخند مهربونی زدم گفتم:
مامان چجوری خسته نمیشی هر روز از همه زودتر بیدار میشی و صبحونه حاضر میکنی برای همه!
اصلا از فردا خودم صبحونه رو حاضر میکنم شما باید تخت بگیری بخوابی
مامان لبخندی زد با مهربونی گفت: نه خانم دکترم تو هم درس میخونی هم سرکار میری، پرهامم ک میره دانشگاه شما زود بخورید من و باباتم میمونیم خونه؛
اینکارارو نکنم ک حوصلم سر میره
لجباز گفتم: نوچ نشد، همین ک گفتم شما برای حوصلت سر نره هر کاری دوست داری بکن ولی کارای تو خونه تقسیم میشه از اشپزی گرفته تا تمیزکاری
لبخندی زد و سرم رو گرفت و پیشونیم رو بو...س..ید
یکم ک صبحونه خوردیم پرهام هول هولکی ب ساعت مچیش نگا کرد بعد گفت: وای من دیرم شده
سرویس منتظره
بعدم خیلی سریع رفت. کنج لبم از خنده رفت بالا، پسره ی دیوونه
منم باید کم‌کم میرفتم یه لبخند محوی زدم اروم گفتم: خدافظ بعدا می بینمتون
بابا خیلی مهربون گفت: برو دخترم خدا پشت و پناهت
مامان برای بدرقه اومد: مراقب خودت باش
خیلی دوسِشون داشتم با خانوادم خوشبخت بودم
غافل از اینده ی نحس‌م
_حتما
وقتی رسیدم ب بیمارستان یکی از همکارا ک دوستمم بود اومد جلو: دیر کردی
_ماریا چرت نگو
_هیچ ب ساعتت نگا کردی خانم بعد ب من میگه چرت نگو
راست میگفت دیر شده بود ماریا ادامه داد: برو تو اتاق یه بیمار داری
سریع یونی‌فرم بیمارستان رو گرفتم و روپوشِش رو تنم کردم ک با صدای ماریا ایستادم: تیدا..
مراقب باش اون بزرگ ترین و خطرناک ترین تاجر شهرِ خیلی مراقب کارات و حرفات باش اگه اشتباهی ازت سر بزنه برات بد میشه

چرت و‌ پرت میگفت من کِی با بیمارا بد رفتاری کردم ک بار دومم باشه گفتم:
باشه دختر اروم باش
بعد با ی حالتی ک انگار ترسش رو داره پنهون میکنه گفت: گفتم ک بدونی

ولی راستش از اون کلمه ک گفت (ترسناک) استرس گرفتم

بالاخره وارد اتاق شدم دیدمش ک سرشو گرفته انگار زیادی درد میکرد و عصبی شده بود



.......پایان
دیدگاه ها (۰)

رمان :«پسر عموی جذابم»part:3ویو «علی»امروز روز اول دانشگاه ب...

سیلام بریم برای پارت گذاری ؟!فایتینگ🔮رمان:«استاد من»Part:1وی...

★دوست بچگی...p¹در حال کار کردن روی پروژه بودم که موبایلم زنگ...

وقتی با اجبار میشی زن دومش پارت ۱ا/ت : از خواب بیدار شدم لبا...

Cruel Love پارت ۵ و رفتیم تو مامان و بابا نگران رو کاناپه نش...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . .◟- #ParT_13 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄سمت ...

همسر غیره منتظره

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

وقتی دوست صمیمی بودین ولی اون دوست دختر داشت یه روز. . .. کس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط