my littel boy
part:8
به هیچ وجه همدیگرو ول نمی کردن
وقتی بهشون گفتم که قراره برن ججو خیلی خوشحال شدن ولی وقتی که چان لباس بیرون تن خودش و سونگمین کرد و امد پایین تا باهاشون خداحافظی بکنن ولی وقتی فلیکس فهمید داره چه اتفاقی میوفته محکم سونگمینو گرفت که سونگمینم اونو سفت چسبید
فلیکس با چشمای پاپی طورش به چان نگاه کرد
ـ ترو خدا چانی هیونگی بزار فقت یه شب دیگه هم مینی بمونه
چان سعی داشت اون دوتارو از هم جدا کنه که مثل ادامش به همدیکه چسبیده بودند
ـ نه عزیزم ما باید بریم ولی شما دوباره همدیگرو به زودی می بینید
ـ ولی تا اون موقع خیلی زمانه
بنگچان اخمی کرد سونگمین همین الانشم تنبیه داشت و داشت حاضر جوابی می کرد
ـ سونگمین یا همین الان ازش جدا می شی یا خودم تنها می رم و خودت توی اتاق تنها اینجا می خوابی......هیونجین بیا امگاتو بگیر
هیونجین که تا اون لحظه روی کاناپه لم داده بود و داشت با گوشیش و می رفت بلند شد و کنار گوش فلیکس پچ پچی کرد فلیکسم نگاهش کرد
بنگچان به سمت در ورود و خروج عمارت رفت
ـ خیله خوب خداحافظ بچه ها من رفتم
و دستی براشون تکون داد بنگچان می دونست که سونگمینم حتما پشت سرش میاد چون این اولین بار نیست که این اتفاق افتاده بود
سونگمین از فلیکس جدا شد
ـ لیکسی من باید برم ولی خیلی زود دوباره میام پیشت و توهم باید بیای پیشم
به سمت در رفت و بای بای کرد چان و سونگمین بدون هم نمی تونستن بخوابن و یا برن مسافرت طولانی البته دوتایی هر کاری می کردن بنگچان ۵ سال بود که جفتشو پیدا کرده بود و اولین دفعه ای که سونگمین رو دیده بود انقدر باهاش بازی کرده بود که سونگمین وصت بازی خوابش برده بود
ـ هیونی ماهم می ریم پیشش؟
ـ معلومه که می ریم قشنگکم
ـ کی می ریم اونجا..جوجو؟...ججه جه؟
ججو....چهار هفته دیگه می ریم
ـ میشه وسایلمو جمع کنم!
ـ الان؟...یکم زوده فکر کنم
ـ ترو خدااااا
ـ خیله خب
داشت می رفت سمت پله ها که صدای هیونجین و شنید
ـ وسایل ضروری و لباس فقت نبینم عروسک برداشتی باشه؟
ـ باشه
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
سلاام
امیدوارم از این پارت لذت برده باشن
راستی می خوام تک پارتی بزارم
لطفا حمایت کنید
مواظب خودتون باشییدد
به هیچ وجه همدیگرو ول نمی کردن
وقتی بهشون گفتم که قراره برن ججو خیلی خوشحال شدن ولی وقتی که چان لباس بیرون تن خودش و سونگمین کرد و امد پایین تا باهاشون خداحافظی بکنن ولی وقتی فلیکس فهمید داره چه اتفاقی میوفته محکم سونگمینو گرفت که سونگمینم اونو سفت چسبید
فلیکس با چشمای پاپی طورش به چان نگاه کرد
ـ ترو خدا چانی هیونگی بزار فقت یه شب دیگه هم مینی بمونه
چان سعی داشت اون دوتارو از هم جدا کنه که مثل ادامش به همدیکه چسبیده بودند
ـ نه عزیزم ما باید بریم ولی شما دوباره همدیگرو به زودی می بینید
ـ ولی تا اون موقع خیلی زمانه
بنگچان اخمی کرد سونگمین همین الانشم تنبیه داشت و داشت حاضر جوابی می کرد
ـ سونگمین یا همین الان ازش جدا می شی یا خودم تنها می رم و خودت توی اتاق تنها اینجا می خوابی......هیونجین بیا امگاتو بگیر
هیونجین که تا اون لحظه روی کاناپه لم داده بود و داشت با گوشیش و می رفت بلند شد و کنار گوش فلیکس پچ پچی کرد فلیکسم نگاهش کرد
بنگچان به سمت در ورود و خروج عمارت رفت
ـ خیله خوب خداحافظ بچه ها من رفتم
و دستی براشون تکون داد بنگچان می دونست که سونگمینم حتما پشت سرش میاد چون این اولین بار نیست که این اتفاق افتاده بود
سونگمین از فلیکس جدا شد
ـ لیکسی من باید برم ولی خیلی زود دوباره میام پیشت و توهم باید بیای پیشم
به سمت در رفت و بای بای کرد چان و سونگمین بدون هم نمی تونستن بخوابن و یا برن مسافرت طولانی البته دوتایی هر کاری می کردن بنگچان ۵ سال بود که جفتشو پیدا کرده بود و اولین دفعه ای که سونگمین رو دیده بود انقدر باهاش بازی کرده بود که سونگمین وصت بازی خوابش برده بود
ـ هیونی ماهم می ریم پیشش؟
ـ معلومه که می ریم قشنگکم
ـ کی می ریم اونجا..جوجو؟...ججه جه؟
ججو....چهار هفته دیگه می ریم
ـ میشه وسایلمو جمع کنم!
ـ الان؟...یکم زوده فکر کنم
ـ ترو خدااااا
ـ خیله خب
داشت می رفت سمت پله ها که صدای هیونجین و شنید
ـ وسایل ضروری و لباس فقت نبینم عروسک برداشتی باشه؟
ـ باشه
••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••••
سلاام
امیدوارم از این پارت لذت برده باشن
راستی می خوام تک پارتی بزارم
لطفا حمایت کنید
مواظب خودتون باشییدد
- ۲.۴k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط