مادر #شهید_سجاد_طاهرنیا:

مادر #شهید_سجاد_طاهرنیا:

«هیچ‌وقت ‌بچه‌ها را تنبیه نکردم. فقط یک مگس‌کشی داشتم که باهاش بچه‌ها رو تهدید می‌کردم، ولی نمی‌زدم☝️. می‌گفتم بگیرید بخوابید و الا میام. آقا سجاد حتی بعد از ازدواجش هم همیشه این را می‌گفت، که مامان می‌گفت میام، ولی هیچ‌وقت نمی‌آمد. سجاد بیشتر با خواهرش بود🌹. خیلی به هم علاقه داشتند. بچه شلوغی نبود. تو همین رشت اسمش را نوشتیم مدرسه شهید مؤمنی. یکی از دوستان آقا سجاد خاطره جالبی می‌گفت. تعریف می‌کرد که در دوره دبیرستان یکی از بچه‌های کلاس یک حرکتی می‌کند که معلم‌شان ناراحت می‌شود. وقتی سئوال می‌کند که چه کسی این کار را کرد، سجاد گردن گرفته بود❗️. معلم گوشش را می‌گیرد و از کلاس اخراجش می‌کند. دوستانش به او گفته بودند چرا گردن گرفتی؟ گفت چون دوستم #پدر نداشت و نمی‌خواستم ناراحت شود😔. این‌طور بچه‌ای بود. سجاد خودش خیلی رفیق داشت. حتی پدرش گفت شما اول درست را تمام کن، دانشگاه برو بعد هرکاری خواستی بکن، ولی می‌گفت من با این وضعیت بی‌بندوبار، دانشگاه نمی‌روم.☝️
#مدافع_سبزحرم
#جذاب #عاشقانه
دیدگاه ها (۱)

ویدیو ولش....زنگ اول ادبیات داشتیم خب؟ یه معلم عقده ای هست م...

تاکسی اصفهان تاکسی وحدتتریبونی برای روشنگری و مطالبه‌گری مرد...

خسف | قصه بیست و پنجم: امام سجاد (ع) (بخش پایانی)

حضور یک معلم با لباس پاسداری در کلاس درس و آغاز سال تحصیلی ج...

وقتی هم دانشگاهی بودید و Part:⁴حتی فکرشم بهم حالت تهو دست م...

🖤 جانماز تبرکی🖤 مجموعه‌روایت‌ #رواق_دارالذکر ✍️ قرار بود دوس...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

رمان :{ تا وقتی که عاشقت شدم }

خسف | قصه بیست و ششم: صحیفه سجادیه (بخش پایانی)

خسف | قصه بیست و ششم: صحیفه سجادیه (بخش اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط