007-پنهان در مه - پارت ۸۱

....
007-پنهان در مه - پارت ۸۱
....

صدایِ پچ‌پچِ دختران در کلاس بالا می‌گرفت. یکی از آن‌ها با کنجکاوی پرسید: «هی بچه‌ها، به نظرتون ناتسو-سان چند وقته گوشه‌گیر نشده؟»
دیگری در تأییدِ او گفت: «آره راست می‌گی، انگار چیزی شده!»

دانا کلارک، که با آرامشی ظاهری روی صندلی‌اش نشسته بود، تمامِ این زمزمه‌ها را می‌شنید. او آهی کشید و با تلخیِ عمیقی در دلش اندیشید:«هیچ‌وقت نمی‌تونم واقعاً بهش نزدیک بشم، نه؟»

دانا کلارک، خواهر بزرگترِ دیانا، دختری بود با زیباییِ خیره‌کننده؛ موهای طلایی‌اش همچون پرهایِ ققنوس می‌درخشید و چشمانش رنگِ عمیقِ دریا بود. با این وجود، او دختری منزوی و درونگرا بود که گویی در دنیایِ احساساتش، حصارهایِ بلندی دور خود کشیده بود.

دانا با شنیدنِ آن حرف‌ها، لرزشی خفیف در وجودش احساس کرد. او آهی از سرِ درماندگی کشید و دستانش را با فشار مشت کرد. با تردیدی که در نگاهش موج می‌زد، از جایش برخاست و قدم‌هایی لرزان به سمتِ ناتسو برداشت: «ناتسو-سان...»

ناتسو که از دیدنِ ناگهانیِ دانا جا خورد، با نگاهی سردرگم پرسید: «چیزی شده، دانا-چان؟!»

دانا که با برخاستنِ بی‌اختیار خود، در میانه‌یِ کلمات دچارِ دستپاچگی شده بود، با صدایی لرزان گفت: «خـ... خب می‌گم که...»

او دستانش را محکم‌تر مشت کرد و در ذهنش با خود کلنجار رفت: «نه... اصلاً اگه ازش بپرسم و بگه به من ربطی نداره چی...؟»

ناتسو که با تعجب به او خیره شده بود، با لحنی که ترکیبی از نگرانی و پرسش بود، تکرار کرد: «دانا-چان...؟»

دانا که تحتِ فشارِ عصبی بود، با کلافگی و درماندگی گفت: «اوه، خب...»

او می‌خواست تمامِ آنچه در ذهنش می‌چرخید را به زبان بیاورد، اما کلمات مانندِ گره‌هایی کور در گلویش گیر کرده بودند. او می‌خواست با او هم‌کلام شود، اما نگاه‌های سنگینِ سایر دانش‌آموزان و حضورِ پرهیاهوی کلاس، مانندِ دیواری از یخ، او را در حصارِ تنهایی خود محصور کرده بود.

ناگهان، صدایِ برخوردِ شدیدی با زمین، سکوتِ سنگینِ آن لحظه را شکست. پسری در گوشه‌ی کلاس، در حالی که تکه‌هایِ شکسته از یک شیءِ سفالی در اطرافش ریخته بود، با لحنی مضطرب شروع به عذرخواهی کرد: «ببخشید! خیلی متاسفم، یک لحظه حواسم پرت شد و از دستم افتاد!»

در همان لحظه، دانا که دیگر طاقتِ تحملِ آن فشارِ روانی را نداشت، با اضطراب گفت: «هیچی... متاسفم که مزاحم شدم...»

او با احساسِ شرمندگیِ شدید ناشی از آن سکوتِ طولانی و نگاه‌هایِ خیره، احساس کرد که تمامِ چشم‌ها روی او و ناتسو سنگینی می‌کنند. بدونِ آنکه کلمه‌ای دیگر بر زبان بیاورد، از میانِ صندلی‌ها راهی شد و با سرعتِ تمام، به سمتِ پله‌ها و در نهایت به سویِ پشت‌بام دوید؛ او تنها می‌خواست از این فضایِ خفقان‌آور و نگاه‌هایِ کنجکاو فرار کند.

ناتسو که از این واکنشِ غیرمنتظره و عجیبِ دانا شوکه شده بود، بی‌اختیار از جایش برخاست و با نگرانی فریاد زد: «دانا-چان! صبر کن! یهو چی شد؟!»

او تصمیم گرفت به دنبالِ او برود، اما پیش از آنکه بتواند قدمی بردارد، دستی روی شانه‌ی‌اش نشست. دختری با نگاهی آرام اما مقتدرانه، مانعِ حرکتِ او شد.

دختر با صدایی که سعی می‌کرد آرامش‌بخش باشد، گفت: «نرو ناتسو-سان. دانا-چان همیشه ترجیح می‌ده تنها باشه... رفتنِ تو الان فقط اوضاع رو بدتر می‌کنه.»

ناتسو نگاهی به درِ بازِ کلاس و سپس به دختر انداخت. نگرانی در چشمانش موج می‌زد، اما با درکِ موقعیت، آهی عمیق کشید و دوباره در جای خود نشست.

#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
دیدگاه ها (۴)

007-آلما ویسکی - پارت ۵۸

و مولانا لبخند زد و آهی از دلِ آگاه کشید:«چه زیبا گفتی، شمس ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۳۶ بعد از دیدن نوشته ، هر هشت نفر به س...

قسمت دو

سایه‌روشنِ نیمهِ شب.صدایِ تیک‌تاکِ ساعتِ دیواری، تنها صدایی ...

رمان هفتمین سایه

برادر ناتنی

پارت ۳ #تو راز شب های منیصبح روز بعد، سوآ زودتر از همیشه از ...

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

#درخواستی_هیونلیکس_چانمین#چند_پارتیPart:4#انتخاب_امنخونه‌ی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط