باید برخیزم

این روزها حال و روز زنی را دارم که در یک شب از ابتدای زندگی بلندش کرده اند و انداخته اندش درست وسط یک بخش مهم از زندگیش...
حال و روزم شبیه دختری است که شور زندگی عاشقانه از نگاه های رنگارنگش میبارد اما قدم گذاشته وسط یک زندگی رنگ و رو رفته...
قدم گذاشته در جبر منطقی زندگی واقعی...
باید برخیزم...
باید رنگهایم را دوباره پیدا کنم و سری به رنگ و روی تنهاییم بکشم...
باید پیش از اینکه ته مانده احساسم را با منطقشان لگدمال نکرده اند برخیزم و از میان دنیای واقعی به تخیلات رنگارنگم برگردم...
باید پیش از آنکه اجازه دهم با بی تفاوتی هاشان تکه آخر دلم را نابود کنند پایم را از وسط زندگی بیرون بکشم...
#الهام_جعفری
#دل_و_عقل
دیدگاه ها (۷)

Forbidden love①②ا/ت: جئون جونگ‌کوک؟ تو اینجا چیکار می‌کنیکوک...

آنتیوس:می خواهم تا جایی که برایم ممکن است با شما صادقانه سخن...

آن روز قرار بود روی #تصویر زنی کار کنیم که کمی شکم داشت،روی ...

در 50 سالگی جوانتر به نظر برسید‎ شاید مهمترین چیزی که در مبا...

پارت ۳

پارت۸.رمان یاس سیاه.موسیقی خون. یک سال بعد

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 5 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جونگ...

چگونه با پدرت آشنا شدم؟-۱۸-نامه شماره هیجده «خانه وفایی»آدمی...

قصه های شبانه :چگونه با پدرت آشنا شدم؟!_مونا زارعنامه شماره ...

نامه شماره هیجده «خانه وفایی»آدمیزاد اگر قیافه معشوقش را هم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط