پارت ۴۴

آدرس رو برامون فرستاده بود. یه خونه‌ی قدیمی و دو طبقه تو حاشیه‌ی شهر. تهیونگ با سرعت رانندگی می‌کرد. یه لحظه هم نگاهش رو از جاده برنمی‌داشت. من از پنجره به بیرون نگاه می‌کردم. شهر داشت پشت سرمون گم می‌شد.

ماشین رو جلوی یه کوچه‌ی باریک و تاریک پارک کرد. خونه‌ی متروکه‌ای به نظر می‌رسید. دیوارهای آجری، پنجره‌های شکسته. ولی چراغ‌های داخلش روشن بود. یه نفر منتظر ما بود.

تهیونگ پیاده شد. اسلحه‌ش رو تو دستش گرفت.
& (آروم) پشت من بمون. و هر چی دیدی، ساکت باش.

سرم رو تکون دادم. در قفل نبود. با یه صدای جیرِ آروم باز شد. بوی چوب سوخته و گرد و خاک تو بینیم پیچید. وارد شدیم.

سالن کوچیک بود. یه میز چوبی قدیمی. یه شومینه‌ی خاموش. و یه صندلی چوبی که پشتش به ما بود. یه نفر روش نشسته بود. با یه کت و شلوار تیره. موهایش از پشت سر دیده می‌شد.

تهیونگ اسلحه‌ش رو بالا آورد.
& (با صدای سرد) برگرد. آروم.

صندلی آروم چرخید. یه مرد بود. موهای سفید و مرتب. عینک گرد. چهره‌ش پر از چین و چروک بود. ولی چشم‌هاش... چشم‌هاش برق می‌زد. مثل یه شکارچیِ پیر که هنوز تیزبین بود. یه فنجون چای تو دستش بود. اصلاً از دیدن اسلحه‌ی تهیونگ نترسید.

¢ خب، خب. بالاخره رسیدید. خوش اومدید.

تهیونگ اسلحه رو پایین نیاورد.
& تو کی هستی؟

¢ من کسی هستم که بازی شما رو تماشا می‌کنم. اسمم مهم نیست. ولی می‌تونم کمکتون کنم.

· چ... چرا باید بهت اعتماد کنیم؟

¢ (مرد به من نگاه کرد. یه نگاه طولانی) چون اگه نمی‌کردید، الان تو پارکینگ اون برج، زیر دست ژان وی بودید. من کدِ در رو بهتون دادم. من دوربین‌ها رو از کار انداختم.

تهیونگ اخم کرد.
& چرا؟ چرا از ما محافظت می‌کنی؟ تو چی می‌خوای؟

¢ (مرد بلند شد. با یه عصای چوبی. آروم اومد سمتمون) من از ژان وی بدم میاد. اون داره یه گنج رو شکار می‌کنه که مالِ اون نیست. و من نمی‌ذارم بهش برسه.

نگاهش به من افتاد. یه نگاه سنگین.
¢ مخصوصاً چون این گنج، به دختر کوچولوی تو مربوطه.

قلبم لرزید.

· م... من؟

¢ (مرد لبخند زد. یه لبخند مرموز) تو هنوز بچه ای!

تهیونگ یه قدم جلو اومد و بین من و مرد ایستاد.
& تو هر کی هستی، اگه حتی یه کلمه دیگه درباره‌ی روآن حرف بزنی، مغزت رو روی همین دیوار می‌پاشم.

مرد خندید. آروم. بدون ترس.
¢ من دشمنت نیستم، تهیونگ. ولی اگه می‌خوای ازش محافظت کنی، باید بفهمی بهاش رو باید با جونت بدی
دیدگاه ها (۲۳)

چند روز دیگه هم گذشت.ات اون شب توی اتاقش نشسته بود و به پنجر...

### 🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۶: مردی که جونگوک رو می‌شناختسکوت سن...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت یازدهمیونا نامه رو باز کرد و شرو...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟗ویو اِریامرد دستش رو داخل کت برد.اِریا...

the lost leaves/رمان جیمین

𓆩 پارت ۷۲ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!مر...

رقص مرگ و عشقp¹³وقتی درِ سنگینِ ورودیِ خونه باز شد، انگار که...

dark life = 35تهیونگ سیگارش رو انداخت روی زمین. با پاشنه کفش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط