pawn/پارت ۱۸۵
***
به خونه که برگشتن یوجین خوابش برده بود...
ا/ت اونو به تخت خوابش برد... و برای اینکه یه لیوان آب از آشپزخونه بخوره برگشت...
و توی آشپرخونه با تهیونگ روبرو شد...
تهیونگ کنار میز آشپزخونه ایستاده بود و با دیدن ا/ت به سمتش برگشت و نگاهش کرد...
ا/ت خودشو سرگرم آب خوردن کرد و بهش توجهی نکرد... اما اون همچنان ایستاده بود و بهش خیره بود...
ا/ت بطری شیشه ای آب رو توی یخچال گذاشت و میخواست بیرون بره...
ولی همینکه اومد از کنار تهیونگ رد بشه اون مچ دستشو گرفت...
تهیونگ: کجا؟
ا/ت: میخوام... بخوابم...
تهیونگ دستشو گرفت و به دنبال خودش سمت اتاق برد...
ا/ت سکوت کرده بود و فقط تهیونگ رو همراهی میکرد...
وقتی توی اتاق رسیدن تهیونگ به سمت تخت میبردش...
ا/ت وسط اتاق ایستاد و دستشو از بین انگشتای قوی اون کشید...
ا/ت: چیکار میکنی!... دستم درد گرفت تهیونگ!...
تهیونگ دستشو دور کمرش انداخت و اونو توی بغلش کشید...
نوک بینیشو روی بینی ا/ت گذاشت...
با همون ابهت نگاهش... بهش چشم دوخت... ا/ت نگاهشو میدزدید... مثل همیشه!...
با لحن بم و آرومی گفت: امشب... اصلا کار خوبی نکردی... دست روی نقطه ضعفم گذاشتی!... خیلی خطر کردی دختر!....
ا/ت اینکه اینطوری میون بازوهای تهیونگ اسیر شده بود رو دوست نداشت... لحنش سنگین و خشک بود... خودشم قبول داشت که امشب زیاده روی کرده... ولی این باز از سر لجبازی نبود...
با سکوت طولانی ا/ت تهیونگ ادامه داد...
تهیونگ: اینکه دنبالمون کردی خیلی عصبانیم کرد... ولی وقتی یوجین رو توی ماشین دیدم دیوونه شدم
ا/ت: تهیونگ... من...
تهیونگ یه دفعه از کوره در رفت...
از شدت عصبانیت رگ گردنش متورم شد و بیرون زد... دندوناشو روی هم فشار داد و با خشم بیشتری میون حرف ا/ت پرید...
تهیونگ: تو چی؟؟؟... چرا نمیفهمی عاشقتونم؟... همه چیزو میپذیرم... از همه چیز میتونم چشم پوشی کنم... اِلا وضعیتی که شما رو توی خطر بندازه
ا/ت: ا...اما... اون فقط یه نفر بود... خطری نداشت!
تهیونگ: چطور میتونی انقد کله شق باشی؟... فقط کافی بود همه چیز اونطور که ما پیش بینی کردیم جلو نره... تا وقتی برگشتیم توی ماشین و حرکت کردیم از نگرانی برای یوجین آروم و قرار نداشتم... اگر اتفاقی برای منو تو میفتاد و یوجین اون لحظاتو میدید؟ میخواستی چیکار کنی؟... نمیتونم یه بار دیگه شاهد از دست رفتن عزیزام باشم...
همچنان محکم ا/ت رو نگه داشته بود و با خشم توی چشمش زل زده بود...
ا/ت وقتی حرفای تهیونگ رو شنید و فهمید که همه ی ترسش از دست دادن اوناس از خودش خجالت کشید....
آروم سرشو بالا آورد... و برای اولین بار توی چشمای تهیونگ مستقیما نگاه کرد...
دستاشو اطراف صورت تهیونگ گذاشت...
انگشت شستشو نوازشگرانه روی گونش کشید...
ا/ت: معذرت میخوام... حق با توئه... ولی فقط میخواستم توی اون وضعیت ببینمش... انقد اینو میخواستم که متوجه خطرات احتمالی نبودم... هیچوقت قرار نیست اون اتفاقات گذشته تکرار بشه... قول میدم!...
تهیونگ بعد از مدتها توی لحن ا/ت محبت حس کرد... اینکه ا/ت عذرخواهی میکرد چیز کمی نبود!...
نفس عمیقی کشید... میخواست به خودش مسلط بشه... نمیخواست بازم دعواشون بشه...
مدتها بود که خسته بود... دیگه کشش جدال و مشاجره نداشت...
آروم سرشو جلو برد و پیشونیش رو روی پیشونی ا/ت گذاشت... آروم لب زد...
تهیونگ: تو.... علاوه بر اینکه خیلی غد و لجبازی،
بی پروایی!
سر نترسی داری...
نمیدونم چیکار کنم!...
ا/ت لبخندی زد...
ا/ت: ولی از بچگیم اینطوری بودم... اینو خوب میدونستی!
تهیونگ: میتونم ازت یه چیزی بخوام؟
ا/ت: البته!
تهیونگ: عوض نشو لطفا!... همینطوری بمون!...
ا/ت آروم لباشو نزدیک برد... دیگه کافی بود این دوری!
باید پایان پیدا میکرد...
فاصله ای نمونده بود تا یک بوسه...
تا تجدید دوباره ی یک عشق...
هنوز به لبهای تهیونگ نرسیده بود... که صدای خوابالود یوجین از هم جداشون کرد...
پشت در اتاق بود...
یوجین: بابا؟...
مامی؟...
کجایین؟
به خونه که برگشتن یوجین خوابش برده بود...
ا/ت اونو به تخت خوابش برد... و برای اینکه یه لیوان آب از آشپزخونه بخوره برگشت...
و توی آشپرخونه با تهیونگ روبرو شد...
تهیونگ کنار میز آشپزخونه ایستاده بود و با دیدن ا/ت به سمتش برگشت و نگاهش کرد...
ا/ت خودشو سرگرم آب خوردن کرد و بهش توجهی نکرد... اما اون همچنان ایستاده بود و بهش خیره بود...
ا/ت بطری شیشه ای آب رو توی یخچال گذاشت و میخواست بیرون بره...
ولی همینکه اومد از کنار تهیونگ رد بشه اون مچ دستشو گرفت...
تهیونگ: کجا؟
ا/ت: میخوام... بخوابم...
تهیونگ دستشو گرفت و به دنبال خودش سمت اتاق برد...
ا/ت سکوت کرده بود و فقط تهیونگ رو همراهی میکرد...
وقتی توی اتاق رسیدن تهیونگ به سمت تخت میبردش...
ا/ت وسط اتاق ایستاد و دستشو از بین انگشتای قوی اون کشید...
ا/ت: چیکار میکنی!... دستم درد گرفت تهیونگ!...
تهیونگ دستشو دور کمرش انداخت و اونو توی بغلش کشید...
نوک بینیشو روی بینی ا/ت گذاشت...
با همون ابهت نگاهش... بهش چشم دوخت... ا/ت نگاهشو میدزدید... مثل همیشه!...
با لحن بم و آرومی گفت: امشب... اصلا کار خوبی نکردی... دست روی نقطه ضعفم گذاشتی!... خیلی خطر کردی دختر!....
ا/ت اینکه اینطوری میون بازوهای تهیونگ اسیر شده بود رو دوست نداشت... لحنش سنگین و خشک بود... خودشم قبول داشت که امشب زیاده روی کرده... ولی این باز از سر لجبازی نبود...
با سکوت طولانی ا/ت تهیونگ ادامه داد...
تهیونگ: اینکه دنبالمون کردی خیلی عصبانیم کرد... ولی وقتی یوجین رو توی ماشین دیدم دیوونه شدم
ا/ت: تهیونگ... من...
تهیونگ یه دفعه از کوره در رفت...
از شدت عصبانیت رگ گردنش متورم شد و بیرون زد... دندوناشو روی هم فشار داد و با خشم بیشتری میون حرف ا/ت پرید...
تهیونگ: تو چی؟؟؟... چرا نمیفهمی عاشقتونم؟... همه چیزو میپذیرم... از همه چیز میتونم چشم پوشی کنم... اِلا وضعیتی که شما رو توی خطر بندازه
ا/ت: ا...اما... اون فقط یه نفر بود... خطری نداشت!
تهیونگ: چطور میتونی انقد کله شق باشی؟... فقط کافی بود همه چیز اونطور که ما پیش بینی کردیم جلو نره... تا وقتی برگشتیم توی ماشین و حرکت کردیم از نگرانی برای یوجین آروم و قرار نداشتم... اگر اتفاقی برای منو تو میفتاد و یوجین اون لحظاتو میدید؟ میخواستی چیکار کنی؟... نمیتونم یه بار دیگه شاهد از دست رفتن عزیزام باشم...
همچنان محکم ا/ت رو نگه داشته بود و با خشم توی چشمش زل زده بود...
ا/ت وقتی حرفای تهیونگ رو شنید و فهمید که همه ی ترسش از دست دادن اوناس از خودش خجالت کشید....
آروم سرشو بالا آورد... و برای اولین بار توی چشمای تهیونگ مستقیما نگاه کرد...
دستاشو اطراف صورت تهیونگ گذاشت...
انگشت شستشو نوازشگرانه روی گونش کشید...
ا/ت: معذرت میخوام... حق با توئه... ولی فقط میخواستم توی اون وضعیت ببینمش... انقد اینو میخواستم که متوجه خطرات احتمالی نبودم... هیچوقت قرار نیست اون اتفاقات گذشته تکرار بشه... قول میدم!...
تهیونگ بعد از مدتها توی لحن ا/ت محبت حس کرد... اینکه ا/ت عذرخواهی میکرد چیز کمی نبود!...
نفس عمیقی کشید... میخواست به خودش مسلط بشه... نمیخواست بازم دعواشون بشه...
مدتها بود که خسته بود... دیگه کشش جدال و مشاجره نداشت...
آروم سرشو جلو برد و پیشونیش رو روی پیشونی ا/ت گذاشت... آروم لب زد...
تهیونگ: تو.... علاوه بر اینکه خیلی غد و لجبازی،
بی پروایی!
سر نترسی داری...
نمیدونم چیکار کنم!...
ا/ت لبخندی زد...
ا/ت: ولی از بچگیم اینطوری بودم... اینو خوب میدونستی!
تهیونگ: میتونم ازت یه چیزی بخوام؟
ا/ت: البته!
تهیونگ: عوض نشو لطفا!... همینطوری بمون!...
ا/ت آروم لباشو نزدیک برد... دیگه کافی بود این دوری!
باید پایان پیدا میکرد...
فاصله ای نمونده بود تا یک بوسه...
تا تجدید دوباره ی یک عشق...
هنوز به لبهای تهیونگ نرسیده بود... که صدای خوابالود یوجین از هم جداشون کرد...
پشت در اتاق بود...
یوجین: بابا؟...
مامی؟...
کجایین؟
۷۰.۴k
۱۴ خرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۹۵)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.