وقتی تو روز بارونی...p2

ایرپادتو گذاشته بودی و همینطوری آزاد و بی‌پروا توی خیابون قدم میزدی و آهنگ گوش میدادی ،اصلا حواست به این نبود که بارون چقدر شدید شده و همه دارن فرار میکنن... تا اینکه حس کردی چیزی بالای سرته از تو دربرابر قطرات درشت بارون محافظت میکنه.سرتو برگردوندی و با قیافه عبوس و کلافه دوست‌پسرت مواجه شدی.
_ا-اوه هیون...تو...
+ بله خانوم خانوما، بله !من از خواب ناز بیدار شدم و دیدم جنابعالی نیستی، بعدشم با خودم گفتم شاید مثل همیشه زده به سرت و تا بارون دیدی زدی بیرون... هیچی دیگه بعدشم اومدم بیرون دنبالت و شما رو با این سرو وضع مثل موش آبکشیده پیدا کردم...
همینطوری داشت غرغر میکرد و توهم با لبخند به دوست‌پسر کلافت نگاه میکردی و ساکت بودی تا یه وقت بیشتر عصبانیش نکنی.
_ببینم تو اصلا یادت میاد پارسال سه روز داشتی تو تب میسوختی؟اوه البته که نه... تو که همش مثل خرس خواب بودی ، من بودم که چشم رو هم نمیذاشتم...
_نگاش کن توروخدا... آب از سر و صورتت میچکه... نمیخوای چیزی بگ...
بدون اینکه اجازه بدی جملشو تموم کنه آروم لبشو بوسیدی و سریع دوباره ازش جدا شدی و با یه خنده ریز، یه دستتو روی یه طرف صورتش گذاشتی... با بامزگی به چشمای متعجب هیون خیره شدی و گفتی:
+باشه باشه ببخشید... حالا بریم خونه؟
پوفی کشید و با لبخند سرشو تکون داد و دستتو گرفت:
_امیدوارم سرما نخوری... وگرنه عواقبش پای خودته...
...
به خونه که رسیدین، هیون کمکت کرد که شال گردن و پالتوی خیستو دربیاری
+هیون خودم میت...
_لازم نکرده خودت بتونی..
خندیدی که به سمت مبل هدایتت کرد و واست پتو آورد و روت انداخت و قبل از اینکه به آشپزخونه بره بهت لبخند نازی تحویل داد.
بعد از چند دقیقه با دوتا لیوان نسکافه داغ سمت تو اومد و کنارت نشست. لیوانتو سمت دهنت گرفت و متظر بود تا بخوری.
+هیونااااا بچه که نیستممم... بدش به مننننن!
بعد از اینکه لیوانو از دستش گرفتی، خندید و موهاتو بهم ریخت و گفت:
_اتفاقا خیلیم بچه ای... اگه بچه نبودی به حرف دوست پسر عزیزت گوش میکردی...
شونه ای بالا انداخت و یکم از محتویات داخل لیوانش نوشید. بدون اهمیت به تویی که کمی اونطرف تر داشتی تو کیوت ترین حالت ممکن از عصبانیت میترکیدی
+هیییی...



(این یکی رو واقعا بد نوشتم ولی ازتون عذر میخوام🥲)
دیدگاه ها (۳)

وقتی مریض بودی ولی …

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

دوپارتی از آی ان: (وقتی بقیه درمورد....) p1(امیدوارم بتونیم ...

《عضو نهمی و بد جوری عاشقت میشه》یک سالی میشد که تازه عضو گروه...

#دوپارتیجونگین/ا.تP:2بعد از اینکه آسانسور تو طبقه آخر ایستاد...

قسمت هفت

رایحه پنهانجونگ‌هیون نگاهی به تهیونگ انداخت.بعد دوباره رو به...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

#تکپارتیموضوع:(وقتی تولدشه)فلیکس/ا.تصبح، زمانی که فلیکس از خ...

#دوپارتیموضوع:(وقتی پری٫ودی و اون کتکت میزنه.)هیونجین/ا.تساع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط