007-پنهان در مه - پارت ۶۷
....
007-پنهان در مه - پارت ۶۷
....
داخل خانه، برخلافِ انتظارِ آنیا، همهچیز در سکوتِ مطلق بود. نورِ ضعیفی از پنجره به داخل میتابید. آنیا با احتیاط وارد شد و دید که ناتسو، خیلی زودتر از او رسیده، کتش را گوشهای آویزان کرده و حالا در آشپزخانه نشسته و با آرامشِ عجیبی یک فنجان چای مینوشد.
او حتی نگاهش را هم از فنجان برنداشت، اما با صدای آرامی گفت: «خریدها چطور بود؟»
آنیا در حالی که کیسههای خریدِ گرانقیمت بکی را زمین میگذاشت، با تعجب به او نگاه کرد. «تو... تو چطور انقدر زود رسیدی؟ و... اصلاً چرا انقدر آرومی؟ اونجا داشتی از دست بکی فرار میکردی!»
ناتسو فنجانش را روی میز گذاشت، به صندلی تکیه داد و با لبخندی محو که کمی مرموز به نظر میرسید، گفت: «فرار کردن از دستِ بلکبل؟ نه... من فقط میدونستم که اون قراره کلِ وقتت رو بگیره. در ضمن، اون لباسها... فکر کنم بهت بیان.»
آنیا که حسابی گیج شده بود، فقط توانست بگوید: «تو واقعاً عجیبی داداش بزرگه.»
ناتسو جوابی نداد و دوباره مشغول نوشیدن چای شد. آنیا هم که از پیادهرویِ طولانی با بکی حسابی خسته بود، بدون اینکه دیگر سؤالی بپرسد، راهی اتاقش شد. آن شب، آنیا در حالی به خواب رفت که هنوز درگیرِ این بود که چرا ناتسو آنقدر نسبت به اتفاقاتِ امروز عجیب رفتار می کرد...
....
صبح روز بعد، وقتی خورشید تازه از پنجرهی اتاق به داخل میتابید، آنیا با کوهی از کیسههای خرید که بکی روز قبل برایش آورده بود، در اتاقش مشغول بود. ناتسو که از همیشه زودتر بیدار شده بود، وارد اتاق شد و با نگاهی که انگار نقشهای در سر داشت، گفت: «هی خواهر کوچیکه، چطوره چند روز دیگه بریم یه سری به اون مغازهی کوچکِ قدیمی توی محلهی بغلی بزنیم؟ میخوام یه لباس برات بگیرم.»
آنیا در حالی که سعی میکرد از بین انبوه لباسهای پر زرق و برق بکی، یک پیراهن ساده پیدا کند، با تعجب به او نگاه کرد و پرسید: «واقعاً؟ ولی، من کلی لباس دارم که بکی برام خریده...» و بعد در حالی که کوه لباسها را به سمت او نشان میداد، با تردید گفت: «به نظرت واقعاً به لباسِ دیگه ای نیاز دارم؟»
ناتسو نگاهی به آن کوه لباسهای گرانقیمت و پر از چین و شکن انداخت و با لحنی که انگار چیزی برایش مهم نبود، گفت: «مگه مهمه؟ اونا از طرف بلکبل هستن و این... این از طرف من.»
آنیا زیر لب شروع به غرغر کردن کرد: «باز هم شروع شد... همش میخوای خرج کنی...»
ناتسو با خنده گفت :« و مثل همیشه لطفا تحملم کن خواهر کوچیکه»
آنیا دستش را روی پیشانی اش گذاشت و در حالی که به زمین خیره شده بود زیر لب گفت:« از دستِ تو باید چیکار کنم؟»
....
آکادمی ایدن اردوی مطالعاتیِ دو روزهای را برای تحقیق روی گونههای گیاهیِ کمیابِ کوهستان تدارک دیده بود. برای آنیا، این سفر میتوانست فرصتی باشد تا کمی از فشارهایِ عجیبوغریبِ روزهایِ اخیر فاصله بگیرد، اما مشکل این بود که نگاههایِ زیرزیرکیِ دامیان، همچون سایهای سنگین رویِ دوشش بود. او هنوز نمیدانست دامیان دقیقاً چه چیزی از هویتِ مخفیاش فهمیده و این ندانستن، اضطرابی عمیق در دلش کاشته بود؛ اضطرابی که او را به شدت کنجکاو میکرد تا پرده از رازِ نگاههایِ آن پسر بردارد.
بکی که از سکوتِ سنگین و فضایِ خشکِ میانشان خسته شده بود، برایِ تغییرِ حالوهوا با هیجان رو به آنیا کرد: «آلما چان! بیا امروز رو فقط خوش بگذرونیم! نظرت چیه تا پسرهایِ کلاس مشغولِ برپاییِ چادرها هستن، ما ماهی کبابی درست کنیم؟»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
007-پنهان در مه - پارت ۶۷
....
داخل خانه، برخلافِ انتظارِ آنیا، همهچیز در سکوتِ مطلق بود. نورِ ضعیفی از پنجره به داخل میتابید. آنیا با احتیاط وارد شد و دید که ناتسو، خیلی زودتر از او رسیده، کتش را گوشهای آویزان کرده و حالا در آشپزخانه نشسته و با آرامشِ عجیبی یک فنجان چای مینوشد.
او حتی نگاهش را هم از فنجان برنداشت، اما با صدای آرامی گفت: «خریدها چطور بود؟»
آنیا در حالی که کیسههای خریدِ گرانقیمت بکی را زمین میگذاشت، با تعجب به او نگاه کرد. «تو... تو چطور انقدر زود رسیدی؟ و... اصلاً چرا انقدر آرومی؟ اونجا داشتی از دست بکی فرار میکردی!»
ناتسو فنجانش را روی میز گذاشت، به صندلی تکیه داد و با لبخندی محو که کمی مرموز به نظر میرسید، گفت: «فرار کردن از دستِ بلکبل؟ نه... من فقط میدونستم که اون قراره کلِ وقتت رو بگیره. در ضمن، اون لباسها... فکر کنم بهت بیان.»
آنیا که حسابی گیج شده بود، فقط توانست بگوید: «تو واقعاً عجیبی داداش بزرگه.»
ناتسو جوابی نداد و دوباره مشغول نوشیدن چای شد. آنیا هم که از پیادهرویِ طولانی با بکی حسابی خسته بود، بدون اینکه دیگر سؤالی بپرسد، راهی اتاقش شد. آن شب، آنیا در حالی به خواب رفت که هنوز درگیرِ این بود که چرا ناتسو آنقدر نسبت به اتفاقاتِ امروز عجیب رفتار می کرد...
....
صبح روز بعد، وقتی خورشید تازه از پنجرهی اتاق به داخل میتابید، آنیا با کوهی از کیسههای خرید که بکی روز قبل برایش آورده بود، در اتاقش مشغول بود. ناتسو که از همیشه زودتر بیدار شده بود، وارد اتاق شد و با نگاهی که انگار نقشهای در سر داشت، گفت: «هی خواهر کوچیکه، چطوره چند روز دیگه بریم یه سری به اون مغازهی کوچکِ قدیمی توی محلهی بغلی بزنیم؟ میخوام یه لباس برات بگیرم.»
آنیا در حالی که سعی میکرد از بین انبوه لباسهای پر زرق و برق بکی، یک پیراهن ساده پیدا کند، با تعجب به او نگاه کرد و پرسید: «واقعاً؟ ولی، من کلی لباس دارم که بکی برام خریده...» و بعد در حالی که کوه لباسها را به سمت او نشان میداد، با تردید گفت: «به نظرت واقعاً به لباسِ دیگه ای نیاز دارم؟»
ناتسو نگاهی به آن کوه لباسهای گرانقیمت و پر از چین و شکن انداخت و با لحنی که انگار چیزی برایش مهم نبود، گفت: «مگه مهمه؟ اونا از طرف بلکبل هستن و این... این از طرف من.»
آنیا زیر لب شروع به غرغر کردن کرد: «باز هم شروع شد... همش میخوای خرج کنی...»
ناتسو با خنده گفت :« و مثل همیشه لطفا تحملم کن خواهر کوچیکه»
آنیا دستش را روی پیشانی اش گذاشت و در حالی که به زمین خیره شده بود زیر لب گفت:« از دستِ تو باید چیکار کنم؟»
....
آکادمی ایدن اردوی مطالعاتیِ دو روزهای را برای تحقیق روی گونههای گیاهیِ کمیابِ کوهستان تدارک دیده بود. برای آنیا، این سفر میتوانست فرصتی باشد تا کمی از فشارهایِ عجیبوغریبِ روزهایِ اخیر فاصله بگیرد، اما مشکل این بود که نگاههایِ زیرزیرکیِ دامیان، همچون سایهای سنگین رویِ دوشش بود. او هنوز نمیدانست دامیان دقیقاً چه چیزی از هویتِ مخفیاش فهمیده و این ندانستن، اضطرابی عمیق در دلش کاشته بود؛ اضطرابی که او را به شدت کنجکاو میکرد تا پرده از رازِ نگاههایِ آن پسر بردارد.
بکی که از سکوتِ سنگین و فضایِ خشکِ میانشان خسته شده بود، برایِ تغییرِ حالوهوا با هیجان رو به آنیا کرد: «آلما چان! بیا امروز رو فقط خوش بگذرونیم! نظرت چیه تا پسرهایِ کلاس مشغولِ برپاییِ چادرها هستن، ما ماهی کبابی درست کنیم؟»
#جاسوس_خانواده #جاسوس_ایکس_خانواده
- ۸.۲k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط