رمان جادوی سیاه
جادوی سیاه
پارت نه
زمان حال
سیریوس:ما بهترین دوستای هم بودیم هممون افتادیم توی گریفندور و همیشه باهم بودیم
تا اینکه متوجه شدیم ریموس هر ماه به بهونه های مختلف غیبش می زنه و با بهونه های مختلف میره و بعد دوباره پیداش میشه متوجه شدیم که همیشه شبایی که ماه کامله غیبش میزنه و خیلی چیزای دیگه رو کنار هم گذاشتیم و فهمیدیم ریموس گرگینه است
گفتم:چی؟دیگه واقعا دارم مطمئن میشم دیونه شدی.
سیریوس:نه دیونه نشدم ریموس گرگینه بود و برای اینکه ما ازش نترسیم و دور نشیم بهمون نگفته بود ما وقتی فهمیدیم تصمیم گرفتیم جانورنما بشیم.
پرسیدم:درست مثل پروفسور مک گوناگال؟
گفت:آره
گفتم:ولی این غیر ممکنه من فهرست جانورنما هارو از توی کتابخانه برداشتم و دیدم توی این قرن فقط هفت نفر جانور نما شدن ولی اسم تو جیمز پاتر و پیتر پتی گرو تو لیست نبود
گفت:آره چون وزارتخانه هیچوقت نفهمید که سه تا جانورنمای غیر قانونی وجود دارن.
وقتی فهمیدیم ریموس گرگینه است تصمیم گرفتیم جانورنما بشیم تا شبایی که ماه کامله کنارش باشیم تا کمتر درد بکشه چون وقتی انسان بودیم نمیتونستیم کنارش باشیم ولی توی حالت جانوری خطری وجود نداشت
بعد کلی تلاش منو جیمز جانورنما شدیم پیتر هم با کمک ما جانورنما شد واسه خودمون لقب گذاشتیم من پانمدی بودم جیمز شاخدار ریموس مهتابی پیتر هم دم باریک
من تبدیل به یه سگ بزرگ سیاه میشدم جیمز گوزن میشد پیتر هم موش
ریموس شبای تبدیلش میومد اینجا بعد از جانورنما شدن ماهم همراهش میومدیم حتی بیرون از اینجا هم میرفتیم سعی میکردیم مراقب باشیم که ریموس به کسی حمله نکنه خوشحال بودیم خوش میگذروندیم و به هیچی اهمیت نمیدادیم فکر میکردیم خوشی مون ابدیه اما نبود زمان گذشت بزرگ شدیم ولدمورت به قدرت رسید مرگ خوار های زیادی داشت علاوه بر اونا غول ها دیوانه ساز ها و خیلی موجودات پلید دیگه طرف ولدمورت بودن من جیمز ریموس و پیتر هممون عضو محفل ققنوس شدیم اون زمان محفل ققنوس یه انجمن بود که افرادی که توش بودن با ولدمورت مبارزه میکردن که فهمیدیم ولدمورت افتاده دنبال لی لی و جیمز و پسرشون هری اونا مخفی شدن و از یه طلسم قوی باستانی استفاده کردن که توش به یه نفر اعتماد میکردن و ادرسشونو میگفتن و فقط اگه اون یه نفر آدرسو میگفت میتونستن پیداشون کنن اول قرار بود من اون فرد باشم اما لحظه اخر تصمیم رو عوض کردیم پیتر رو کردیم رازدار میخواستیم بهشون بلف بزنیم چون مطمئن بودیم که میان سراغ من اما پیتر خیانت کرد وقتی فهمیدم خواستم بکشمش پیداش کردم وسط اون میدون اما پیتر میدونو منفجر کرد ۱۳ نفرو کشت و خودش تبدیل به موش شد و رفت و فرار کرد وزارت خانه هم منو دستگیر کرد هیچکس نمیدونست که من رازدار نبودم و پیتر خیانت کرده بود
همه فکر میکردن من به پاتر ها خیانت کرده بودم و ۱۳ نفرو توی یه میدون کشته ام همه فکر میکردن پیتر مرده قاتلش هم منم
متوجه بغض و لرزش توی صداش شدم گفتم:باور میکنم حرفاتو باور میکنم ولی چجوری از ازکابان فرار کردی؟چرا نرفتی پیش دامبلدور و حقیقتو بهش نگفتی؟
گفت:خون جلوی چشمامو گرفته بود نمیتونستم منطقی فکر کنم میخواستم انتقام بگیرم جیمز بهترین دوستم بود مثل برادرم بود حتی میدونی من ۱۶ سالم که شد از خونه فرار کردم و بعد از اون تا زمانی که خونه بخرم پیش جیمز و پدر مادرش میموندم
و اینکه با قدرت جانورنمایی فرار کردم میدونی دیوانه ساز ها نمیتونن ببینن اونها احساسات رو حس میکنن من میدونستم که بی گناهم میدونی این فکر شادی نبود برای همین دیوانه ساز ها نتونستن اینو از ذهنم بیرون بکشن یه روز وقتی روزنامه ایی که از وزیر گرفته بودم رو نگاه میکردم پیترو دیدم
روزنامه رو نشونم داد و ادامه داد :این موش روی شونه این پسر رو میبینی این پیتره حتی یه انگشت هم نداره مطمئنم پیتره با خودم گفتم دیگه تمومه دیگه پیداش کردم قسم خوردم یه جوری لز اونجا بیرون بیام و پیتر رو بکشم قدرتمو جمع کردم و تبدیل شدم خیلی لاغر شده بودم پس راحت از بین میله ها بیرون اومدم دیوانه ساز ها ضعیف شدن احساساتم رو فهمیدن ولی فکر کردن لابد منم مثل بقیه دارم دیوانه میشم و میمیرم از ازکابان بیرون اومدم و تا خشکی شنا کردم فرار کردم
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
پارت نه
زمان حال
سیریوس:ما بهترین دوستای هم بودیم هممون افتادیم توی گریفندور و همیشه باهم بودیم
تا اینکه متوجه شدیم ریموس هر ماه به بهونه های مختلف غیبش می زنه و با بهونه های مختلف میره و بعد دوباره پیداش میشه متوجه شدیم که همیشه شبایی که ماه کامله غیبش میزنه و خیلی چیزای دیگه رو کنار هم گذاشتیم و فهمیدیم ریموس گرگینه است
گفتم:چی؟دیگه واقعا دارم مطمئن میشم دیونه شدی.
سیریوس:نه دیونه نشدم ریموس گرگینه بود و برای اینکه ما ازش نترسیم و دور نشیم بهمون نگفته بود ما وقتی فهمیدیم تصمیم گرفتیم جانورنما بشیم.
پرسیدم:درست مثل پروفسور مک گوناگال؟
گفت:آره
گفتم:ولی این غیر ممکنه من فهرست جانورنما هارو از توی کتابخانه برداشتم و دیدم توی این قرن فقط هفت نفر جانور نما شدن ولی اسم تو جیمز پاتر و پیتر پتی گرو تو لیست نبود
گفت:آره چون وزارتخانه هیچوقت نفهمید که سه تا جانورنمای غیر قانونی وجود دارن.
وقتی فهمیدیم ریموس گرگینه است تصمیم گرفتیم جانورنما بشیم تا شبایی که ماه کامله کنارش باشیم تا کمتر درد بکشه چون وقتی انسان بودیم نمیتونستیم کنارش باشیم ولی توی حالت جانوری خطری وجود نداشت
بعد کلی تلاش منو جیمز جانورنما شدیم پیتر هم با کمک ما جانورنما شد واسه خودمون لقب گذاشتیم من پانمدی بودم جیمز شاخدار ریموس مهتابی پیتر هم دم باریک
من تبدیل به یه سگ بزرگ سیاه میشدم جیمز گوزن میشد پیتر هم موش
ریموس شبای تبدیلش میومد اینجا بعد از جانورنما شدن ماهم همراهش میومدیم حتی بیرون از اینجا هم میرفتیم سعی میکردیم مراقب باشیم که ریموس به کسی حمله نکنه خوشحال بودیم خوش میگذروندیم و به هیچی اهمیت نمیدادیم فکر میکردیم خوشی مون ابدیه اما نبود زمان گذشت بزرگ شدیم ولدمورت به قدرت رسید مرگ خوار های زیادی داشت علاوه بر اونا غول ها دیوانه ساز ها و خیلی موجودات پلید دیگه طرف ولدمورت بودن من جیمز ریموس و پیتر هممون عضو محفل ققنوس شدیم اون زمان محفل ققنوس یه انجمن بود که افرادی که توش بودن با ولدمورت مبارزه میکردن که فهمیدیم ولدمورت افتاده دنبال لی لی و جیمز و پسرشون هری اونا مخفی شدن و از یه طلسم قوی باستانی استفاده کردن که توش به یه نفر اعتماد میکردن و ادرسشونو میگفتن و فقط اگه اون یه نفر آدرسو میگفت میتونستن پیداشون کنن اول قرار بود من اون فرد باشم اما لحظه اخر تصمیم رو عوض کردیم پیتر رو کردیم رازدار میخواستیم بهشون بلف بزنیم چون مطمئن بودیم که میان سراغ من اما پیتر خیانت کرد وقتی فهمیدم خواستم بکشمش پیداش کردم وسط اون میدون اما پیتر میدونو منفجر کرد ۱۳ نفرو کشت و خودش تبدیل به موش شد و رفت و فرار کرد وزارت خانه هم منو دستگیر کرد هیچکس نمیدونست که من رازدار نبودم و پیتر خیانت کرده بود
همه فکر میکردن من به پاتر ها خیانت کرده بودم و ۱۳ نفرو توی یه میدون کشته ام همه فکر میکردن پیتر مرده قاتلش هم منم
متوجه بغض و لرزش توی صداش شدم گفتم:باور میکنم حرفاتو باور میکنم ولی چجوری از ازکابان فرار کردی؟چرا نرفتی پیش دامبلدور و حقیقتو بهش نگفتی؟
گفت:خون جلوی چشمامو گرفته بود نمیتونستم منطقی فکر کنم میخواستم انتقام بگیرم جیمز بهترین دوستم بود مثل برادرم بود حتی میدونی من ۱۶ سالم که شد از خونه فرار کردم و بعد از اون تا زمانی که خونه بخرم پیش جیمز و پدر مادرش میموندم
و اینکه با قدرت جانورنمایی فرار کردم میدونی دیوانه ساز ها نمیتونن ببینن اونها احساسات رو حس میکنن من میدونستم که بی گناهم میدونی این فکر شادی نبود برای همین دیوانه ساز ها نتونستن اینو از ذهنم بیرون بکشن یه روز وقتی روزنامه ایی که از وزیر گرفته بودم رو نگاه میکردم پیترو دیدم
روزنامه رو نشونم داد و ادامه داد :این موش روی شونه این پسر رو میبینی این پیتره حتی یه انگشت هم نداره مطمئنم پیتره با خودم گفتم دیگه تمومه دیگه پیداش کردم قسم خوردم یه جوری لز اونجا بیرون بیام و پیتر رو بکشم قدرتمو جمع کردم و تبدیل شدم خیلی لاغر شده بودم پس راحت از بین میله ها بیرون اومدم دیوانه ساز ها ضعیف شدن احساساتم رو فهمیدن ولی فکر کردن لابد منم مثل بقیه دارم دیوانه میشم و میمیرم از ازکابان بیرون اومدم و تا خشکی شنا کردم فرار کردم
#رمان #هری_پاتر #جادوی_سیاه #معرفی #دراکو_مالفوی #متیو_ریدل #تام_ریدل #ولدمورت #دامبلدور #سیریوس_بلک #ریموس_لوپین #سوروس_اسنیپ #معرفی #کرکتر
- ۷.۰k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط