{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گرچه شاعرنشدم باهمه ی طبع ترم

گرچه شاعرنشدم باهمه ی طبع ترم
چه بلاها که سر شعرنیامدبه سرم

مثل افراد گرفتار در آتش دائم
نگرانم نوزد شعله ای از دوروبرم

پدرم خواست که شاعربشوم امامن
بارها گفته ام این راکه مبادا پسرم

ضعف اعصاب مراغربت شعرم رو کرد
مثلا شاعراین شهر خرابم خبرم

شعرناب است وحسادت منویک قوم حسود
قاتق نان که نه، شد قاتل جانم اثرم

من ازاین کوچه که سرمیشکنندآدمهاش
به گمانم نتوانم سر سالم ببرم

مثل سربازضعیفی که حریفش قدراست
نا امیدانه به سمت هدفم حمله ورم

من مجنون کم آورده ازاین عاقل ها
به کدام عادل دیوانه شکایت ببرم

فندکم قاتل بالفطره ی شعرم شده است
بسکه از خیر غزلهای خودم میگذرم

شب جمعه ست نثاردل مرحوم خودم
بروم ازسر بازارچه خرما بخرم

"مجتبی سپید"
دیدگاه ها (۴)

‌فندکم قاتلِ بِالفطره یِ شعرم شده استبسکه از خیرِ غزلهای خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط