تک پارتی باکودکو
موضوع:تک پارتی از باکودکو(درخواستی)
عشق....ی کلمه با ی دنیا مفهوم و حس که در هم آمیخته شده... گاهی اونقدر شیرین که دل رو میزنه و گاهی اونقدر تلخ که نابود کننده باشد.
زیباست ؟ بله زیباست، درست مثل خورشید، همون قدر زیبا و درخشان ولی سوزان و نابود کنند.
ولی امان از آن دل که مبتلا شد، دیگر راه فراری نیست... مخصوصا اگه مغز و قلبت رو در یک آن از دست بدی، اون هم دقیقا در لحظه دیدن چشمای معشوقت.
و امروز ،اون دل مبتلا شده مطلق به میدوریا جوانه....و کسی که دل او را مبتلا کرده، ی آشنا است که دقیقا جلوش نشسته ولی انگاری هزاران کیلومتر فاصله است...نه بین جسم اون دو بلکه بین قلب هاشون.
احتمالا تا الان فهمیده باشید خورشید سوزان قصه امون کی،درسته؟
اون همون باکوگو....که روز به روز سوزان تر از دیروزش میشه.
و درست همین جاست که ترس بر عشق، داخل قلب میدوریا جواب رخنه میکنه.
که ظاهراً ترس بجایی است ، چون کی میدونه واکنش باکوگو به احساسات به ظاهر کوچک ولی عمیق میدوریا جوان چه خواهد بود.
همینطور که میدوریا در همین افکار غرق شده بود با صدای آشنایی به خودش اومد.
باکوگو {هوی دکو نفله....خوابت برده،همه رفتن}
میدوریا که با لحن تند همیشگی او به خودش اومد بود با استرس گفت:{ش.. شرمنده کاچان...الان میرم}
باکوگو که گویا کلافه تر از این حرفا بود، بدون گفتن چیز دیگری اونجا رو ترک کرد.
و این وسط قلب و مغز میدوریا بودن که با هم سر جنگ برداشته بودن، ولی بحث با دلی که دلباخته شده بود، چه فایده داشت ؟
همین شد که میدوریا دل و به دریا زد و با برداشتن کیفش، با تمام سرعت کلاس را ترک کرد...به امید آنکه بتواند یک بار برای همیشه حرف دل مبتلای خود را همین امروز برای باکوگو بازگو کند...
یادتون گفتم عشق گاهی میتونه اونقدر تلخ باشه، که نابودت کنه ؟
و لحظه نابودی میدوریا هم همان موقع بود که پا به بیرون گذاشت و با صحنهای که هرگز به آن فکر نکرده بود روبهرو شد.
میدونید چه صحنه ای رو میگم؟.... صحنه باکوگو دست در دست دختر انتقالی جدید، یعنی یوری...
و همانطور که اون مرغ عشقا توی غروب آفتاب غیب شدند ، این قلب میدوریا بود که با هر یک از اون قدم ها بار دیگه خورد میشد.
بنظر شما ، این کلمه عشق، اصلا ارزش این همه شکستگی رو داشت؟
شما رو نمیدونم ولی برای میدوریا جوان دیگر نه اون عشق نه عشق دیگری وجود نخواهد داشت...یا شایدم خواهد داشت،ولی دیگر آنقدر آسان نخواهد بود،مخصوصا با اون قفل و زنجیر هایی که در دلش را مهر و موم کرده بودند...
خب دوستان عزیز ،اگه خوب نشد به بزرگی خودتون ببخشید، چون من اولین بار که برای (باکودکو) چیزی مینویسم و میدونم که خوب نشده ، ولی چون یکی از شما عزیزان درخواست داده بودید گذاشتم.
#سناریو#وانشات#فنفیک#چندپارتی#دوپارتی#توکیوریونجرز#ران#ریندو#باجی#مایکی##سانزو#چیفویو#دراکن#تاکهمیچی#میتسویا#مدرسهقهرمانانهمن#میدوریا#باکوگو#شوتو#مومو#اوراراکا#آیزاوا#شیگاراکی#دابی#کیریشیما#کامیناری#عاشقانهشیطانی #شو#ریجی#آیاتو#لایتو#کاناتو#سوبارو#یویی#ساکاماکیها#شیطانکش#فرفرههایانفجاری#سگهایولگردبانگو
عشق....ی کلمه با ی دنیا مفهوم و حس که در هم آمیخته شده... گاهی اونقدر شیرین که دل رو میزنه و گاهی اونقدر تلخ که نابود کننده باشد.
زیباست ؟ بله زیباست، درست مثل خورشید، همون قدر زیبا و درخشان ولی سوزان و نابود کنند.
ولی امان از آن دل که مبتلا شد، دیگر راه فراری نیست... مخصوصا اگه مغز و قلبت رو در یک آن از دست بدی، اون هم دقیقا در لحظه دیدن چشمای معشوقت.
و امروز ،اون دل مبتلا شده مطلق به میدوریا جوانه....و کسی که دل او را مبتلا کرده، ی آشنا است که دقیقا جلوش نشسته ولی انگاری هزاران کیلومتر فاصله است...نه بین جسم اون دو بلکه بین قلب هاشون.
احتمالا تا الان فهمیده باشید خورشید سوزان قصه امون کی،درسته؟
اون همون باکوگو....که روز به روز سوزان تر از دیروزش میشه.
و درست همین جاست که ترس بر عشق، داخل قلب میدوریا جواب رخنه میکنه.
که ظاهراً ترس بجایی است ، چون کی میدونه واکنش باکوگو به احساسات به ظاهر کوچک ولی عمیق میدوریا جوان چه خواهد بود.
همینطور که میدوریا در همین افکار غرق شده بود با صدای آشنایی به خودش اومد.
باکوگو {هوی دکو نفله....خوابت برده،همه رفتن}
میدوریا که با لحن تند همیشگی او به خودش اومد بود با استرس گفت:{ش.. شرمنده کاچان...الان میرم}
باکوگو که گویا کلافه تر از این حرفا بود، بدون گفتن چیز دیگری اونجا رو ترک کرد.
و این وسط قلب و مغز میدوریا بودن که با هم سر جنگ برداشته بودن، ولی بحث با دلی که دلباخته شده بود، چه فایده داشت ؟
همین شد که میدوریا دل و به دریا زد و با برداشتن کیفش، با تمام سرعت کلاس را ترک کرد...به امید آنکه بتواند یک بار برای همیشه حرف دل مبتلای خود را همین امروز برای باکوگو بازگو کند...
یادتون گفتم عشق گاهی میتونه اونقدر تلخ باشه، که نابودت کنه ؟
و لحظه نابودی میدوریا هم همان موقع بود که پا به بیرون گذاشت و با صحنهای که هرگز به آن فکر نکرده بود روبهرو شد.
میدونید چه صحنه ای رو میگم؟.... صحنه باکوگو دست در دست دختر انتقالی جدید، یعنی یوری...
و همانطور که اون مرغ عشقا توی غروب آفتاب غیب شدند ، این قلب میدوریا بود که با هر یک از اون قدم ها بار دیگه خورد میشد.
بنظر شما ، این کلمه عشق، اصلا ارزش این همه شکستگی رو داشت؟
شما رو نمیدونم ولی برای میدوریا جوان دیگر نه اون عشق نه عشق دیگری وجود نخواهد داشت...یا شایدم خواهد داشت،ولی دیگر آنقدر آسان نخواهد بود،مخصوصا با اون قفل و زنجیر هایی که در دلش را مهر و موم کرده بودند...
خب دوستان عزیز ،اگه خوب نشد به بزرگی خودتون ببخشید، چون من اولین بار که برای (باکودکو) چیزی مینویسم و میدونم که خوب نشده ، ولی چون یکی از شما عزیزان درخواست داده بودید گذاشتم.
#سناریو#وانشات#فنفیک#چندپارتی#دوپارتی#توکیوریونجرز#ران#ریندو#باجی#مایکی##سانزو#چیفویو#دراکن#تاکهمیچی#میتسویا#مدرسهقهرمانانهمن#میدوریا#باکوگو#شوتو#مومو#اوراراکا#آیزاوا#شیگاراکی#دابی#کیریشیما#کامیناری#عاشقانهشیطانی #شو#ریجی#آیاتو#لایتو#کاناتو#سوبارو#یویی#ساکاماکیها#شیطانکش#فرفرههایانفجاری#سگهایولگردبانگو
- ۲.۷k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط