برده عمارت جئون
پارت ¹⁵²
استاد ازم چیزی رو خواسته بود که هنوز درس تخصصیش رو نخونده بودم.
با نگرانی به پرونده ها نگاهی انداختم و گفتم:
-اما استاد من چجوری تشخیص بدم؟
هنوز درسای تخصصی...
دکتر وسط حرفم پرید و گفت :
-مگه به رشته زنان و زایمان علاقه نداری؟
-دارم استاد ولی...
-پس با من بحث نکن دختر جون
کاری که گفتم و انجام بده
حتما یه چیزی میدونم
۵ سال دیگه باید همینا رو انجام بدی ولی تو از الان شروع کن
میدونستم نباید روی حرفش حرف بزنم،استاد هیچ وقت بدم رو نمیخواست.
اما کاری که بهم سپرده بود من رو میترسوند.
قبل از اینکه برای عمل آماده بشه اجازه داد برگردم خونه و گفت:
فردا میخوام بیای مطبم دو سه ساعت کمکم کنی
مشکلی که نداری؟
-نه استاد میام...خیالتون راحت
کارم که توی بیمارستان تموم شد
خداحافظی کردم و قصد داشتم از بیمارستان خارج بشم که پیامک مامان توجهم رو جلب کرد:
-چهارشنبه صبح که از خونه بیرون زدی دانشگاه نرو
یه راست برو به این آدرسی که برات میفرستم
دستام شروع کرده بودن به لرزیدن:
-پولش و حساب کردم،بهش بگی از طرف من اومدی کارت و راه میندازه
خیلی مراقب خودت باش مامان
نذار کسی بفهمه
بعد از سقط بهم زنگ بزن،نگرانتم
خسته از یه روز پرکار برگشته بودم
تا بلکه استراحت کنم و آماده بشم برای روزای سختی که در پیش داشتم.
اما نمیدونستم حتی نمیتونم چند لحظه راحت استراحت کنم.
وارد خونه که شدم صدای برادر جونگکوک رو شنیدم که با شوخی گفت:
-این داداش من ۳ تا ۳ تا زن میگیره بعد واسه من میخواد یکی رو جور کنه زورش میاد
زن داداش لااقل تو واسم یکاری کن
یونا با خنده گفت:
-خودم واست یکاری میکنم
اگه پسر خوبی باشی یه دختر خاله دارم میگیرم واست
-اگه مثل خودت خوشگل موشگله اوکی و بدم؟
از همونجا به داخل سرک کشیدم
همه دور هم بودن جز جونگکوک.
بدون اینکه جلب توجه کنم
از پله ها بالا رفتم و قصد داشتم به اتاق خودم برم که صدایی از اتاق بوگوم به گوشم رسید.
استاد ازم چیزی رو خواسته بود که هنوز درس تخصصیش رو نخونده بودم.
با نگرانی به پرونده ها نگاهی انداختم و گفتم:
-اما استاد من چجوری تشخیص بدم؟
هنوز درسای تخصصی...
دکتر وسط حرفم پرید و گفت :
-مگه به رشته زنان و زایمان علاقه نداری؟
-دارم استاد ولی...
-پس با من بحث نکن دختر جون
کاری که گفتم و انجام بده
حتما یه چیزی میدونم
۵ سال دیگه باید همینا رو انجام بدی ولی تو از الان شروع کن
میدونستم نباید روی حرفش حرف بزنم،استاد هیچ وقت بدم رو نمیخواست.
اما کاری که بهم سپرده بود من رو میترسوند.
قبل از اینکه برای عمل آماده بشه اجازه داد برگردم خونه و گفت:
فردا میخوام بیای مطبم دو سه ساعت کمکم کنی
مشکلی که نداری؟
-نه استاد میام...خیالتون راحت
کارم که توی بیمارستان تموم شد
خداحافظی کردم و قصد داشتم از بیمارستان خارج بشم که پیامک مامان توجهم رو جلب کرد:
-چهارشنبه صبح که از خونه بیرون زدی دانشگاه نرو
یه راست برو به این آدرسی که برات میفرستم
دستام شروع کرده بودن به لرزیدن:
-پولش و حساب کردم،بهش بگی از طرف من اومدی کارت و راه میندازه
خیلی مراقب خودت باش مامان
نذار کسی بفهمه
بعد از سقط بهم زنگ بزن،نگرانتم
خسته از یه روز پرکار برگشته بودم
تا بلکه استراحت کنم و آماده بشم برای روزای سختی که در پیش داشتم.
اما نمیدونستم حتی نمیتونم چند لحظه راحت استراحت کنم.
وارد خونه که شدم صدای برادر جونگکوک رو شنیدم که با شوخی گفت:
-این داداش من ۳ تا ۳ تا زن میگیره بعد واسه من میخواد یکی رو جور کنه زورش میاد
زن داداش لااقل تو واسم یکاری کن
یونا با خنده گفت:
-خودم واست یکاری میکنم
اگه پسر خوبی باشی یه دختر خاله دارم میگیرم واست
-اگه مثل خودت خوشگل موشگله اوکی و بدم؟
از همونجا به داخل سرک کشیدم
همه دور هم بودن جز جونگکوک.
بدون اینکه جلب توجه کنم
از پله ها بالا رفتم و قصد داشتم به اتاق خودم برم که صدایی از اتاق بوگوم به گوشم رسید.
- ۴۰.۹k
- ۱۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط