بدون کامنت = حرام ال حرام پارت ۳۶ بدون کامنت حرام
پارت ۳۶
نام سناریوی: «پرنسس دورگه من»
---
نکته: خواندن این سناریو بدون لایک و کامنت حرام است 🚫
---
(عصر. کلارا هنوز روی تخت نشسته. تکان نخورده. نه غذا خورده. نه آب. فقط نشسته و به پنجره نگاه کرده.)
(صدای قدم در راهرو. نزدیک. در میکوبد.)
مارگارت: "شاهدخت؟ یکی هست میخواد ببینت."
(کلارا تکان نمیخورد. فکر میکند جیمز است. دلش میخواهد بگوید "برود".)
مارگارت: "میگه خدمتکار سابق شماست. سرنا."
(کلارا یک لحظه یخ میزند. بعد بلند میشود. میدود سمت در. در را باز میکند.)
(سرنا آنجاست. لباس ندیمه به تن ندارد. یک لباس ساده پوشیده. صورتش خسته است. چشمهایش قرمز. ولی لبخند میزند.)
(کلارا چند ثانیه نگاهش میکند. بعد بدون هیچ کلمهای، میپرد توی بغلش. محکم. خیلی محکم. سرنا هم بغلش میکند. محکم.)
· "کلارا... من... من نتونستم بیام زودتر. ممنوع بود. یه راهی پیدا کردم..."
· "هیس... حرف نزن... فقط... فقط همینطور بمون..."
(چند دقیقه همانطور میایستند. کلارا شانههایش میلرزد. اما اشک نمیریزد. دیگر نمیتواند.)
· "کلارا... من اخراج شدم. دیگه ندیمه تو نیستم."
· "میدونم."
· "ولی قول میدم تنها نذارمت. هر طور شده میام میبینمت. شبها. وقتی کسی نبینه."
(کلارا از بغلش جدا میشود. به چشمهای سرنا نگاه میکند. نگاهش عوض شده. نه آن دختر بچهای که همیشه به سرنا تکیه میکرد. چیز دیگری توی چشمهایش است. سختتر. سردتر.)
· "سرنا... اون روز که رفتند پیش ملکه... بهت چه گفتند؟"
(سرنا رنگ میبازد. نگاهش را میدزدد.)
· "چیز مهمی نبود..."
· "سرنا. به من دروغ نگو. بهت چه گفتند؟"
(سرنا چند ثانیه سکوت میکند. بعد آرام میگوید)
· "گفتند... گفتند اگر دوباره منو ببینند کنارت، نه فقط من، خانوادهام رو هم اخراج میکنند. از قصر. از شهر. از کل قلمرو."
(کلارا مشتهایش را گره میکند. صورتش سفید میشود.)
· "پس تو... تو به خاطر خانوادهات..."
· "کلارا، من تو رو دوست دارم. ولی خواهر کوچیکم هشت سالشه. نمیتونم..."
· "نیازی به توضیح نیست. میفهمم."
(سرنا اشک میریزد. کلارا دستش را میکشد روی صورتش. اشکها را پاک میکند. آرام.)
· "گریه نکن. تقصیر تو نیست. هیچوقت تقصیر تو نبوده."
· "کلارا... میترسم برات. اینجا بدون من..."
· "من بدون تو بزرگ شدم سرنا. قبل از تو هم تنها بودم. تو اومدی دنیامو روشن کردی. حالا رفتی. برمیگردم به همان قبل. نگران نباش."
(حرفش را که میزند، صدایش سرد است. نه عصبانیت. نه غم. فقط... یک جور تسلیم.)
(سرنا بیشتر گریه میکند. کلارا دیگر حرفی نمیزند. فقط دستش را روی شانه سرنا میگذارد. برای آخرین بار.)
(مارگارت از دور نگاه میکند. چیزی نمیگوید. فقط سرش را پایین میاندازد.)
(سرنا میرود. کلارا به در بسته خیره میماند. چند دقیقه. شاید هم بیشتر.)
(بعد برمیگردد. میرود سمت تخت. مینشیند. کتابی را برمیدارد. باز میکند. شروع میکند به خواندن. انگار نه انگار که سرنا رفته. انگار نه انگار که دنیایش دارد فرو میریزد.)
(مارگارت آرام وارد میشود. فنجان چای میگذارد کنار دست کلارا.)
مارگارت: "شاهدخت... من میدونم جای سرنا نیستم. ولی اگر چیزی لازم دارید..."
(کلارا سرش را بلند میکند. به مارگارت نگاه میکند. برای اولین بار، واقعاً نگاهش میکند.)
· "اسم شما مارگارت بود؟"
مارگارت: "بله."
· "مارگارت... از امروز، تنها چیزی که ازتون میخوام اینه که زیاد باهات حرف نزنم. نه به خاطر شما. به خاطر خودم."
مارگارت: "میفهمم."
· "و این که... اگه یک روز دیدید رفتم و برنگشتم، به کسی نگید."
(مارگارت یخ میزند. نمیداند چه بگوید. کلارا لبخند کوچکی میزند. نه شاد. فقط برای اینکه مارگارت نترسد.)
· "شوخی کردم. برید. میخوام بخونم."
(مارگارت میرود. کلارا به کتاب خیره میشود. اما چیزی نمیخواند. فقط به کلمات نگاه میکند تا تاریکی اتاق را پر کند.)
#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
نام سناریوی: «پرنسس دورگه من»
---
نکته: خواندن این سناریو بدون لایک و کامنت حرام است 🚫
---
(عصر. کلارا هنوز روی تخت نشسته. تکان نخورده. نه غذا خورده. نه آب. فقط نشسته و به پنجره نگاه کرده.)
(صدای قدم در راهرو. نزدیک. در میکوبد.)
مارگارت: "شاهدخت؟ یکی هست میخواد ببینت."
(کلارا تکان نمیخورد. فکر میکند جیمز است. دلش میخواهد بگوید "برود".)
مارگارت: "میگه خدمتکار سابق شماست. سرنا."
(کلارا یک لحظه یخ میزند. بعد بلند میشود. میدود سمت در. در را باز میکند.)
(سرنا آنجاست. لباس ندیمه به تن ندارد. یک لباس ساده پوشیده. صورتش خسته است. چشمهایش قرمز. ولی لبخند میزند.)
(کلارا چند ثانیه نگاهش میکند. بعد بدون هیچ کلمهای، میپرد توی بغلش. محکم. خیلی محکم. سرنا هم بغلش میکند. محکم.)
· "کلارا... من... من نتونستم بیام زودتر. ممنوع بود. یه راهی پیدا کردم..."
· "هیس... حرف نزن... فقط... فقط همینطور بمون..."
(چند دقیقه همانطور میایستند. کلارا شانههایش میلرزد. اما اشک نمیریزد. دیگر نمیتواند.)
· "کلارا... من اخراج شدم. دیگه ندیمه تو نیستم."
· "میدونم."
· "ولی قول میدم تنها نذارمت. هر طور شده میام میبینمت. شبها. وقتی کسی نبینه."
(کلارا از بغلش جدا میشود. به چشمهای سرنا نگاه میکند. نگاهش عوض شده. نه آن دختر بچهای که همیشه به سرنا تکیه میکرد. چیز دیگری توی چشمهایش است. سختتر. سردتر.)
· "سرنا... اون روز که رفتند پیش ملکه... بهت چه گفتند؟"
(سرنا رنگ میبازد. نگاهش را میدزدد.)
· "چیز مهمی نبود..."
· "سرنا. به من دروغ نگو. بهت چه گفتند؟"
(سرنا چند ثانیه سکوت میکند. بعد آرام میگوید)
· "گفتند... گفتند اگر دوباره منو ببینند کنارت، نه فقط من، خانوادهام رو هم اخراج میکنند. از قصر. از شهر. از کل قلمرو."
(کلارا مشتهایش را گره میکند. صورتش سفید میشود.)
· "پس تو... تو به خاطر خانوادهات..."
· "کلارا، من تو رو دوست دارم. ولی خواهر کوچیکم هشت سالشه. نمیتونم..."
· "نیازی به توضیح نیست. میفهمم."
(سرنا اشک میریزد. کلارا دستش را میکشد روی صورتش. اشکها را پاک میکند. آرام.)
· "گریه نکن. تقصیر تو نیست. هیچوقت تقصیر تو نبوده."
· "کلارا... میترسم برات. اینجا بدون من..."
· "من بدون تو بزرگ شدم سرنا. قبل از تو هم تنها بودم. تو اومدی دنیامو روشن کردی. حالا رفتی. برمیگردم به همان قبل. نگران نباش."
(حرفش را که میزند، صدایش سرد است. نه عصبانیت. نه غم. فقط... یک جور تسلیم.)
(سرنا بیشتر گریه میکند. کلارا دیگر حرفی نمیزند. فقط دستش را روی شانه سرنا میگذارد. برای آخرین بار.)
(مارگارت از دور نگاه میکند. چیزی نمیگوید. فقط سرش را پایین میاندازد.)
(سرنا میرود. کلارا به در بسته خیره میماند. چند دقیقه. شاید هم بیشتر.)
(بعد برمیگردد. میرود سمت تخت. مینشیند. کتابی را برمیدارد. باز میکند. شروع میکند به خواندن. انگار نه انگار که سرنا رفته. انگار نه انگار که دنیایش دارد فرو میریزد.)
(مارگارت آرام وارد میشود. فنجان چای میگذارد کنار دست کلارا.)
مارگارت: "شاهدخت... من میدونم جای سرنا نیستم. ولی اگر چیزی لازم دارید..."
(کلارا سرش را بلند میکند. به مارگارت نگاه میکند. برای اولین بار، واقعاً نگاهش میکند.)
· "اسم شما مارگارت بود؟"
مارگارت: "بله."
· "مارگارت... از امروز، تنها چیزی که ازتون میخوام اینه که زیاد باهات حرف نزنم. نه به خاطر شما. به خاطر خودم."
مارگارت: "میفهمم."
· "و این که... اگه یک روز دیدید رفتم و برنگشتم، به کسی نگید."
(مارگارت یخ میزند. نمیداند چه بگوید. کلارا لبخند کوچکی میزند. نه شاد. فقط برای اینکه مارگارت نترسد.)
· "شوخی کردم. برید. میخوام بخونم."
(مارگارت میرود. کلارا به کتاب خیره میشود. اما چیزی نمیخواند. فقط به کلمات نگاه میکند تا تاریکی اتاق را پر کند.)
#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
- ۲.۴k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط