و رفتم سر میز نشستم بعد 5 مین بقیه هم اومدن همه ی صندلی ه
و رفتم سر میز نشستم بعد 5 مین بقیه هم اومدن همه ی صندلی ها ی میز تقریبا پر بود خدمتکار یه جا وایساده بودن و سراشون پایین بود
ا.ت:ببخشید خدمتکارا غذا نمیخورن
عمو یوگو:اونا بعد از ما میخورن
جیمین:عمو چرا این خانم یعنی منظورم ا.ت هست چرا داخل جمع خوانوادگی ما نشسته
عمه نلا:ای پسر بی ادب این خانم محترم خواهرت هست ا.ت خوناشام اعظمه
جین :خاک من تا دیدمش فهمیدم
فلیکس:منگل
هیونجین:هعی خدااااا
جیمین :چ...... چیییییییی این دختره ایکبیری خوناشام اعظمه
ا. ت:مشکلیه؟
ته:ایکبیری خودتی عنتر
مین جی:بیشعور به خواهر گلم میگی ایکبیری
ا. ت:ممنون با اجازه من مرخص میشم
عمو یوگو:برو دخترم
رفتم داخل اتاقم روی تخت خوابیدم یاد حرف کوک افتادم که گفت :«برات نامه میفرستم»
داشتم به کوک فکر میکردم نمیتونم یه لحظه ام از فکرش در بیام درحال فکر بودم که یکدفعه صدای برخورد چیزه کوچکی با پنجره رشته ی افکارم پاره شد نگاهمو دادم به پنجره یه نامه به شکل پرنده دیده میشد رفتم سمتش تا پنجره باز نامه راهش رو به سمت تخت خواب گرفت و رفت نشست پنجره رو بستم و به سمت تخت قدم برداشتم نامه رو با دسته ظریف و کوچیک گرفتم در حین باز کردن به ساختارش نگاه میکردم وقتی دیگه کاغذی برای باز شدن نبود و نوشته های نامه پدیدار شد
( سلام ا. ت امیدوارم دیگه گریه نکنی بخاطر این اتفاقات. امروز که رفتی دلم برات تنگ شد نمیدونم چرا اما خب دلم میخواست تو رو ببینم و با لبخند بهم نگاه کنی و بهم بگی کوک .
بابت امروز ممنون دوست مخفی .
امروز پیش ساحل شب تاب میبینمت.
از تهیونگ بپرس بهت میگه.
ساعت 9 بیا.
کوک)
واییی خدا الان ساعت8:30هست خب اول برم اتاق تهیونگ داشتم میرفتم که دستم توست کسی کشیده شد تمایلی به نگاه به صورتش نداشتم پس گفتم
ا. ت:میشه دستمو ول کنید
جیمین :هی بچه جوجه بهتر سریع از اینجا بری مگر نه........
تهیونگ :مگر نه چی جوجه
جیمین:تو چیکار داری هااااا
ا. ت :ولم کن اقای پارک
جیمین:ا.ت خانم دوهفته خونه نبودی کجا بودی هاااا داشتی با پسرا لاس میزدی
یونگی :خفه شو جیمین خواهرم دو هفته تو کما بود اونم به لطف تو پس حق حرف زدن نداری ا. ت بریم
ا. ت :صبر کنید اقای پارک من تورو دست نداشتم و فقط به ا عنوان دوست و به خاطر خودت باهات ازدواج کردن دومن تو داشتی با دخترا لاس میزدی نه من
و بعد با یونگی و تهیونگ رفتیم یونگی رفت اتاقش تهیونگ خواست بره که گفتم
ا. ت :تهیونگ ساحل شب تاب کجاست؟
ته:........... (مثلا یه چیزی گفت)
ا. ت :ممنون
ته:با سربازا برو
ا. ت :نه خودم میرم
ته:اما......
ا. ت :بای
و رفتم داخل اتاق لباس پوشیدم و از در اتاق رفتم بیرون بعد از 3 دقیقه از در کاخ هم اومدم بیرون و باغ کاخ برام نمایان شد
اسلاید 2 عمو یوگو
اسلاید 3عمه نلا
اسلاید 4خاله بوهان
اسلاید 5لباس خدمتکارا و اسلاید 6
اسلاید7لباس مین جی
اسلاید 8لباس ا. ت برا بیرون رفتن
ا.ت:ببخشید خدمتکارا غذا نمیخورن
عمو یوگو:اونا بعد از ما میخورن
جیمین:عمو چرا این خانم یعنی منظورم ا.ت هست چرا داخل جمع خوانوادگی ما نشسته
عمه نلا:ای پسر بی ادب این خانم محترم خواهرت هست ا.ت خوناشام اعظمه
جین :خاک من تا دیدمش فهمیدم
فلیکس:منگل
هیونجین:هعی خدااااا
جیمین :چ...... چیییییییی این دختره ایکبیری خوناشام اعظمه
ا. ت:مشکلیه؟
ته:ایکبیری خودتی عنتر
مین جی:بیشعور به خواهر گلم میگی ایکبیری
ا. ت:ممنون با اجازه من مرخص میشم
عمو یوگو:برو دخترم
رفتم داخل اتاقم روی تخت خوابیدم یاد حرف کوک افتادم که گفت :«برات نامه میفرستم»
داشتم به کوک فکر میکردم نمیتونم یه لحظه ام از فکرش در بیام درحال فکر بودم که یکدفعه صدای برخورد چیزه کوچکی با پنجره رشته ی افکارم پاره شد نگاهمو دادم به پنجره یه نامه به شکل پرنده دیده میشد رفتم سمتش تا پنجره باز نامه راهش رو به سمت تخت خواب گرفت و رفت نشست پنجره رو بستم و به سمت تخت قدم برداشتم نامه رو با دسته ظریف و کوچیک گرفتم در حین باز کردن به ساختارش نگاه میکردم وقتی دیگه کاغذی برای باز شدن نبود و نوشته های نامه پدیدار شد
( سلام ا. ت امیدوارم دیگه گریه نکنی بخاطر این اتفاقات. امروز که رفتی دلم برات تنگ شد نمیدونم چرا اما خب دلم میخواست تو رو ببینم و با لبخند بهم نگاه کنی و بهم بگی کوک .
بابت امروز ممنون دوست مخفی .
امروز پیش ساحل شب تاب میبینمت.
از تهیونگ بپرس بهت میگه.
ساعت 9 بیا.
کوک)
واییی خدا الان ساعت8:30هست خب اول برم اتاق تهیونگ داشتم میرفتم که دستم توست کسی کشیده شد تمایلی به نگاه به صورتش نداشتم پس گفتم
ا. ت:میشه دستمو ول کنید
جیمین :هی بچه جوجه بهتر سریع از اینجا بری مگر نه........
تهیونگ :مگر نه چی جوجه
جیمین:تو چیکار داری هااااا
ا. ت :ولم کن اقای پارک
جیمین:ا.ت خانم دوهفته خونه نبودی کجا بودی هاااا داشتی با پسرا لاس میزدی
یونگی :خفه شو جیمین خواهرم دو هفته تو کما بود اونم به لطف تو پس حق حرف زدن نداری ا. ت بریم
ا. ت :صبر کنید اقای پارک من تورو دست نداشتم و فقط به ا عنوان دوست و به خاطر خودت باهات ازدواج کردن دومن تو داشتی با دخترا لاس میزدی نه من
و بعد با یونگی و تهیونگ رفتیم یونگی رفت اتاقش تهیونگ خواست بره که گفتم
ا. ت :تهیونگ ساحل شب تاب کجاست؟
ته:........... (مثلا یه چیزی گفت)
ا. ت :ممنون
ته:با سربازا برو
ا. ت :نه خودم میرم
ته:اما......
ا. ت :بای
و رفتم داخل اتاق لباس پوشیدم و از در اتاق رفتم بیرون بعد از 3 دقیقه از در کاخ هم اومدم بیرون و باغ کاخ برام نمایان شد
اسلاید 2 عمو یوگو
اسلاید 3عمه نلا
اسلاید 4خاله بوهان
اسلاید 5لباس خدمتکارا و اسلاید 6
اسلاید7لباس مین جی
اسلاید 8لباس ا. ت برا بیرون رفتن
- ۸.۰k
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط