تکپارتی جونگ کوک

پارت ۲

(دو روز بعد)

راوی:
(توی این دو روز جونگ‌کوک سعی میکرد که اعتماد ا/ت رو به دست بیاره و بهش نشون بده که برای اون خطرناک نیست. ا/ت هم کم کم داشت نظر درباره جونگ‌کوک عوض میشد..دیگه ترس داشت از بین میرفت و یه جورایی اونم...داشت ...عاشقش میشد❤)

(آرسا:گیلیگیلیگیلیگیلی عروسیهههه ماشالله ماشالله بهش بگین عررر🤣🤩😁)

(شب_ ساعت 8:22)

(جونگ‌کوک در اتاق ا/ت رو میزنه)
کوک:ام..ا/ت...میتونم بیام داخل؟👈🏻👉🏻

ا/ت: اره بیا داخل😊

(جونگ‌کوک وارد اتاق میشه)
کوک: ببخشید مزاحمت شدم 😅

ا/ت: نه بابا مزاحم چیه😁...راستی اون چیه دستت؟🤨

کوک(یه نگاهی به جعبه توی دستش انداخت): آها این...این یه هدیه هست، برای توئه😊

ا/ت:ب...برای من؟!

کوک:اره...(جعبه رو میگیره)بیا..بازش کن

(ا/ت جعبه رو میگیره و بازش میکنه...یه لباس خیلی خوشگل میبینه...لبخند میزنه)
(اسلاید۲: لباس داخل جعبه)

کوک: خب...خوشت اومد؟

ا/ت: خیلی...خیلی خوشگله..🤭

کوک(خم میشه رو‌به‌روی صورت ا/ت): ولی به قشنگیه چشمای تیله ای و مشکیت نمیرسه..

ا/ت:😳😳..م...مم...ممنون

کوک:(لبخند میزنه): وقتی خجالت میکشی خیلی بانمک میشی...(صاف میشه)خب...حالا بپوشی و بیا پایین

ا/ت: خب...باشه

(چند دقیقه بعد)

راوی:
(ا/ت لباش رو پوشید و یکم آرایش کرد و اومد پایین و وقتی جونگ‌کوک اون رو میبینه...محوش میشه...انگار داره یه فرشته رو میبینه)

کوک: خیلی...زیبا شدی...

ا/ت: ممنونم

(جونگ‌کوک دست ا/ت رو میگیره و میبره سمت بالکن)

(جونگ کوک به ماه نگاه میکنه)

کوک: ماه رو ببین...قبلا وقتی بهش نگاه میکردم...با خودم میگفتم کی میشه یه شبی این منظره رو با یک نفر ببینم که خیلی خاص باشه...اما الان..(نگاهش رو به ا/ت میده) دارم با کسی نگاهش میکنم که...از هر چیز دیگه ای توی این دنیا برام مهم تره...

ا/ت:...

کوک: ا/ت...تو منو دوست داری؟

ا/ت: ...اره...خیلی زیاد...

کوک:...منم...عاح..😫(یهو سرش رو میگیره و خم میشه)

ا/ت: جونگ‌کوک چیشد؟ حالت خوبه؟😟

(یهو جونگ‌کوک به ا/ت حمله میکنه و ا/ت خیلی میترسه و سریع پستش میزنه و سریع از عمارت میره بیرون)
کوک(بر میگرده به حالت خودش): من...چیکار کردم...ا/ت...ا/ت برگرد نرو..(میره دنبالش)

(در جنگل)

راوی:
(ا/ت رفت پشت یه درخت قایم شد و داشت گریه میکرد که از توی تاریکی دوتا چشم قرمز دید...خیلی ترسیده بود...یهو یه خون‌آشام از اونجا بیرون میاد و خیمه میزنه روی ا/ت)

خوناشام(گردن ا/ت رو بو میکنه):بوی خونت...عالیه...میخوامش...🤤😈

ا/ت: ولم کن ولم کننن کممممککک🥺🥺😢(جیغ)

(خون‌آشام میخواد گردنش رو بمکه که جونگ‌کوک میاد و حمله میکنه و با خون‌آشام مبارزه میکنه،توی میاره بازوش زخمی میشه و میفته. خون‌آشام میخواد بزنش که یهو ا/ت از پشت میاد با یه چوب خیلی محکم میزنه توی سر خون‌آشام و اون هم میفته زمین و بیهوش میشه)

ا/ت: جونگ‌کوک..(میاد سمتش و آروم کولش میکنم و میبرش به عمارت)

(در عمارت)

راوی:
(ا/ت جونگ‌کوک رو میزاره روی مبل و میره جعبه کمک های اولیه رو میاره و بعد میاد پیش کوک و آروم کتش رو در میاره و یکم لباسش رو باز میکنه)

(آرسا: منحرف نشین میخواد زخم رو پانسمان کنه...وایسا من به مامانت بگم...مامانششششششششششش🤣🤣🤣🤣)

کوک: ا/ت...من..متاسفم...نباید اینجوری میشد...من کنترلم از دست دادم..😔

ا/ت: عیبی نداره چیزی نیست..میدونم برات سخته، ولی کمکت میکنم که بتونی کنترلش کنی
(زخم رو پانپیچی کرد)
ا/ت: تموم شده

کوک: ا/ت...

ا/ت: بله... جونگ‌کوک

کوک: هنوزم...منو دوست داری؟😟😔

ا/ت:..البته...هنوزم عاشقتم...گرگینهء من😊

(جونگ‌کوک انقدر خوشحال میشه که کمر ا/ت رو محکم میگیره و شروع میکنه به خوردن لباش و بعد از ۵مین ازش جدا میشه)

کوک: اخخخ لبات مزه شکلات میده😏🤤

ا/ت: هی خیلی پررویی ها🤭😠

(جونگ‌کوک میخنده)

ا/ت: دوستت دارم❤

کوک: ولی من عاشقتم خرگوش کوچولوی من💋❤

(و بلاخره این دوتا بهم رسیدن)

THE END.
دیدگاه ها (۷)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

صبح روز بعد، ات با قیافه‌ای کاملاً خواب‌آلود وارد سالن شد.از...

سناریووقتی می‌خوان ببوـ٫ـسنت:هری:عزیزم....آ/ت : نه زشته یهو ...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

P26عروس فراری ..ا/ت صبح که بلند شد دید ریندو نیست و حتما پای...

سناریو کازتورا پارت اخر

تکپارتی (ولی توی عکس اشتباه شده)وقتی حامله بودی (درخواستی)ا/...

سناریو از مایکی(تومان) درخواستی😘🍒❤️برای کاربر: @maysa_shokoد...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

تک پارتی✨ات داشت دنبال شارژرش می‌گشت و هرچی می‌گشت پیداش نمی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط