سناریو چیفویو پارت ۱
در یک روز پاییزی که هوا کمی سرد بود و باران نم نمک رو سطح اسفالت و خاک میبارید و بوی خاک تازه به مشاش ا/ت خورد
دوست داشت داخل این هوا کمی با چیفویو حرف بزنه ومسئله ای رو برای او بازگو کنه
(رفتم تو فاز کتابی)
پس بارونی اش را پوشید و جلوی خونه اش منتظر چیفویو بود
که بلاخره امد
ا/ت: دلم برات تنگ شده بود
چیفویو: من بیشتر حالا بگو ببینم چرا میخواستی قدم بزنی
ا/ت: خوب راستش میخواستم یه چیزیو بگم و اینکه به نظرم موقعیت خوبی بود
چیفویو: اتفاقی افتاده؟
ا/ت: من خوب میدونم سرت با دعوا گنگ شلوغه
فقط میخواستم بگم من نگرانتم
و..
که ناگهان چیفویو حرفشو قطع کرد
چیفویو: ا/ت باز شروع نکن حوصله این بحثارو ندارم بیا فقط قدم بزنیم باشه
ا/ت: چی من فقط نگرانتم یعنی میخوای بگی وقتی نگرانتم رو مختم
اصلا چرا اومدی سراغم
چیفویو: راست میگی اصلا نباید میومدم
ا/ت: نمیخوای یکم انکارش کنی یعنی انقدر رومختم
چیفویو: ا/ت.........من امروز حوصله ندارم خوب
ا/ت: حتما تمام وقت با تاکه میچی میگذرونی و برای من بی حوصلگی هاتو میاری
ولش نمیخوام بیشتر از این رو مخت باشم فقط بیا راه بریم
که نگهان
ادامه دارد
دوست داشت داخل این هوا کمی با چیفویو حرف بزنه ومسئله ای رو برای او بازگو کنه
(رفتم تو فاز کتابی)
پس بارونی اش را پوشید و جلوی خونه اش منتظر چیفویو بود
که بلاخره امد
ا/ت: دلم برات تنگ شده بود
چیفویو: من بیشتر حالا بگو ببینم چرا میخواستی قدم بزنی
ا/ت: خوب راستش میخواستم یه چیزیو بگم و اینکه به نظرم موقعیت خوبی بود
چیفویو: اتفاقی افتاده؟
ا/ت: من خوب میدونم سرت با دعوا گنگ شلوغه
فقط میخواستم بگم من نگرانتم
و..
که ناگهان چیفویو حرفشو قطع کرد
چیفویو: ا/ت باز شروع نکن حوصله این بحثارو ندارم بیا فقط قدم بزنیم باشه
ا/ت: چی من فقط نگرانتم یعنی میخوای بگی وقتی نگرانتم رو مختم
اصلا چرا اومدی سراغم
چیفویو: راست میگی اصلا نباید میومدم
ا/ت: نمیخوای یکم انکارش کنی یعنی انقدر رومختم
چیفویو: ا/ت.........من امروز حوصله ندارم خوب
ا/ت: حتما تمام وقت با تاکه میچی میگذرونی و برای من بی حوصلگی هاتو میاری
ولش نمیخوام بیشتر از این رو مخت باشم فقط بیا راه بریم
که نگهان
ادامه دارد
- ۱۴.۸k
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط