{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خسته ، تنها و هراسان رفتم

خسته ، تنها و هراسان رفتم
ماه دی ، فصل زمستان رفتم
در سرم فکر سروسامان بود
نگرفتم سروسامان رفتم
با خودم هیچ نبردم ، جز این
روح تا خرخره داغان ، رفتم
آسمان ابری دریا طوفان
بغض در حنجره پنهان رفتم
یک دل و یک چمدان دار و ندار
دلشکسته ، زیر باران رفتم
عاقبت میشنوی صبحی سرد
من از این شهر پریشان رفتم
پشت سر هرچه که پل بود شکست
پیش رو جاده ی تهران ... رفتم !
دیدگاه ها (۳)

آدمـی گاهی  درون غصـه پنـهـان می شــود در هوای بی کسی ها خیس...

آدمـی گاهی  درون غصـه پنـهـان می شــود در هوای بی کسی ها خیس...

آدمـی گاهی  درون غصـه پنـهـان می شــود در هوای بی کسی ها خیس...

🌱🍒دوباره دیدمت در خوابم از جان گریه می کردمسلامت کردم ای عشق...

بند رختی وسط طوفانمدستم از پیرهنت کوتاه است ابرها پشت سرم م...

شقایق محمدی شاعر افغانستانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط