### پارت پنجم: «برزخِ گلوله و پورتال»

### پارت پنجم: «برزخِ گلوله و پورتال»

هوای انبار از شدتِ نیروی ماوراییِ پورتالِ بنفش رنگ سنگین شده بود؛ طوری که نفس کشیدن دردناک به نظر می‌رسید. جیمین دستِ جایدا را محکم گرفته بود تا در میانِ طوفانِ مغناطیسیِ برخاسته از درگاه تعادلش را از دست ندهد. چشم‌های کشیده‌ی رنگیِ گادفادر از هیجانِ قدرت می‌درخشید؛ یک جنونِ مطلق و زیبا که هیچ قانونی جلودارش نبود.

جایدا با دستِ دیگرش لبه‌ی هودی‌اش را چسبیده بود و نگاهِ درشتِ آبی‌اش به آن سوی درگاه دوخته شده بود. با صدایی که از شدتِ سر و صدای پورتال می‌لرزید، گفت:
- «جـ... جیمین... انرژی داره از کنترل خارج میشه! پلیس‌ها... دارن درِ آهنی رو با مواد منفجره باز می‌کنن!»

همین که این جمله از دهانِ جایدا بیرون آمد، صدای مهیبِ انفجار درِ ورودیِ انبار پیچید. دود و آتش به هوا خاست و گروه ضربتِ پلیس با سلاح‌های آماده و فریادهای بلند به داخل هجوم آوردند:
*«دست‌ها بالا! کسی تکون نخوره!»*

بالای پشت‌بام، جیهون از طریق دوربینِ حرارتی تمام این صحنه‌ها را مثل یک فیلمِ آهسته می‌دید. زمان برایش متوقف شده بود. همکارانِ قدیمی‌اش، همان‌هایی که کنارشان تمرین کرده بود، حالا وسطِ میدان بودند و مستقیماً به سمتِ جیمین و جایدا نشانه رفته بودند. اگر جیهون شلیک نمی‌کرد، جیمین یا جایدا کشته می‌شدند و کلِ نقشه‌ی مافیاییِ آن‌ها نابود می‌شد؛ اگر هم شلیک می‌کرد، او رسماً به نیروهای خودی تیر زده بود و اگر گیر می‌افتاد، خانواده‌اش... آبروی پدرش... همه‌چیز در یک ثانیه دود می‌شد و به هوا می‌رفت.

عرقِ سرد روی شقیقه‌ی جیهون ماسیده بود. قلبش داشت قفسه‌ی سینه اش را می‌شکافت. دستش روی ماشه می‌لرزید.

صدای جیمین ناگهان از طریق بی‌سیمِ امنیتی توی گوشش زنگ زد؛ صدایی آرام، مقتدر و بی‌رحم که هیچ اثری از ترس در آن نبود:
- «جیهون... وقتِ نشون دادنِ وفاداریته. اجازه نده این موش‌های کور مهمونیِ ما رو خراب کنن.»

جیهون دندان‌هایش را آن‌قدر روی هم فشرد که لثه‌هایش تیر کشید. چشم‌های کشیده‌ی مشکی‌اش را تنگ کرد، نفس حبس‌شده‌اش را بیرون داد و خطِ آتش را روی فرمانده‌ی تیمِ ضربتِ پلیس تنظیم کرد. او دیگر یک پلیس نبود؛ او فرشته‌ی عذابِ این تاریکی بود.

*پَک!*

صدای خفه‌کننده‌ی شلیکِ تک‌تیرانداز در شبِ بارانی گم شد و فرمانده‌ی پلیس با زانو روی زمین افتاد. انبار در یک لحظه به میدانِ جنگ تبدیل شد.

---
**پایان پارت پنجم**
دیدگاه ها (۰)

### پارت ۱۱: بازیِ شطرنج در میانه‌یِ بارانصدایِ آژیرها و فری...

چند پارتی بازی ممنوع

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هفدهم 𓆪ات هنوز به نوشته روی دیوار خیره...

چند پارتیپارت ۲ماشین با سرعتی سرسام‌آور در جاده‌ی ساحلیِ خلو...

مرد میدان ، سیدالشهدای نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران امیر...

مافیای من

𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهارم 𓆪 🖤🥀...

پارت دهم (پارت آخر): «روی لبه‌ی آتش، رقص تا به آخر»مه غلیظی ...

𝖕𝖆𝖗𝖙7دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها می‌خزید. مارال با پدر...

پارت پنجم حرف‌های تهیونگ مثل آب رو آتش بود، ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط