Funny & fierce 18
Funny & fierce
Part18
با حرفایی که شنیدم خیلی عصبی بودم تا دیدم ا.ت دستمو گرفت
+بهتره ولم کنی میدونم الان که این موضوع رو میدونی حست بهم کمتر شده
_نه ا.ت من هنوزم اندازه قبل دوست دارم برام مهم نیست که اون باهات چیکار کرده چون میشه این مشکل رو حل کرد
+چجورییی؟؟
_تو فقط کنارم بمون اونو خودم درست میکنم
+اما.....
_اما نداره
چمدون رو از دستش گرفتم و بردم طبقه ی بالا ولی اومدم پایین دیدم ا.ت نیست کل بدنم لرزید
_ا.تتتتتتتت....
+چیه چی شدهههه؟
دیدم صداش داره از اشپز خونه میاد یه نفس عمیق کشیدم و رفتم پیشش
_چرا توی اشپز خونه ای
+چون هیچ خدمتکاری خونه نیست برای همین خودم باید اشپزی کنم انتظار نداری که از گرسنگی بمیرم
_نه ولی تا حالا اشپزی کردی
+معلومه(با غرور)
_باشه من همینجا میشینم روی کابینت و نگاهت میکنم
شروع کرد به خورد کردن پیازا که یهو جیغ زد
_چی شد؟
+دستمو بریدم(با بغض گلو)
رفتم از توی جعبه ی کمک های اولیه چسب زخم اوردم و زدم روی زخم ا.ت
_حالا بهتره؟
+اره
_هنوزم میخوای اشپزی کنی؟
+اره من میتونم
دوباره شروع کرد به جای اینکه پیازا رو خورد کنه داشت له میکرد
_ا.ت داری چیکار میکنی
+پیاز خورد میکنم
_داری له میکنی
+من خودم حواسم هست
_اوکی
رفت قابلمه رو از توی کمد اورد و گذاشت روی گاز روغن ریخت و پیازا رو اروم ریخت داخل قابلمه که برای چند دقیقه همونجا وایساد و هیچ کاری نکرد
_ا.ت خوبی؟
+اره ولی... میشه یه سوال بپرسم
_چیه
+اول باید سیر رو میریختم یا پیازو؟
_میخوای بیام کمکت(خنده)
+نه نمیخوام
(ویو ا.ت)
برگشتم سمت گاز و پیازا رو هم زدم که یچیز گرم دورم پیچید
دیدم جیمین بغلم کرده با دستش دستمو گرفت
_اینجوری باید انجامش بدی
با هم به اشپزی کردن ادامه دادیم و میخندیدیم بعد از 20 مین غذا اماده شد
_تو برو من میخوام غذا رو ترین کنم
+باشه ولی زیاد طولش نده
_باشه
رفتم سر میز نشستم و منتظر جیمین بودم
که بالاخره با غذا اومد
غذارو با قلب تزئین کرده بود
+واییییی خیلی قشنگه
_حالا که خوشت اومده بیا بخوریم
شروع کردیم به خوردن غذا بعد جیمین رفت بیرون چون کار داشت
منم حوصلم سر رفته بود میخواستم برم بیرون پس رفتم یه لباس پوشیدم و از عمارت زدم بیرون
داشتم از خیابون رد میشدم که دیدم همون مرده که اون روز بهم تجاوز کرده بود اونور خیابون وایساده و داره برام دست تکون میده
وسطای خیابون بودم که با دیدنش همونجا وایسادم و خشکم زد
یه کامیون با سرعت داشت میومد سمتم ولی اصلا حواسم نبود که......
#فیک #جیمین #bts
Part18
با حرفایی که شنیدم خیلی عصبی بودم تا دیدم ا.ت دستمو گرفت
+بهتره ولم کنی میدونم الان که این موضوع رو میدونی حست بهم کمتر شده
_نه ا.ت من هنوزم اندازه قبل دوست دارم برام مهم نیست که اون باهات چیکار کرده چون میشه این مشکل رو حل کرد
+چجورییی؟؟
_تو فقط کنارم بمون اونو خودم درست میکنم
+اما.....
_اما نداره
چمدون رو از دستش گرفتم و بردم طبقه ی بالا ولی اومدم پایین دیدم ا.ت نیست کل بدنم لرزید
_ا.تتتتتتتت....
+چیه چی شدهههه؟
دیدم صداش داره از اشپز خونه میاد یه نفس عمیق کشیدم و رفتم پیشش
_چرا توی اشپز خونه ای
+چون هیچ خدمتکاری خونه نیست برای همین خودم باید اشپزی کنم انتظار نداری که از گرسنگی بمیرم
_نه ولی تا حالا اشپزی کردی
+معلومه(با غرور)
_باشه من همینجا میشینم روی کابینت و نگاهت میکنم
شروع کرد به خورد کردن پیازا که یهو جیغ زد
_چی شد؟
+دستمو بریدم(با بغض گلو)
رفتم از توی جعبه ی کمک های اولیه چسب زخم اوردم و زدم روی زخم ا.ت
_حالا بهتره؟
+اره
_هنوزم میخوای اشپزی کنی؟
+اره من میتونم
دوباره شروع کرد به جای اینکه پیازا رو خورد کنه داشت له میکرد
_ا.ت داری چیکار میکنی
+پیاز خورد میکنم
_داری له میکنی
+من خودم حواسم هست
_اوکی
رفت قابلمه رو از توی کمد اورد و گذاشت روی گاز روغن ریخت و پیازا رو اروم ریخت داخل قابلمه که برای چند دقیقه همونجا وایساد و هیچ کاری نکرد
_ا.ت خوبی؟
+اره ولی... میشه یه سوال بپرسم
_چیه
+اول باید سیر رو میریختم یا پیازو؟
_میخوای بیام کمکت(خنده)
+نه نمیخوام
(ویو ا.ت)
برگشتم سمت گاز و پیازا رو هم زدم که یچیز گرم دورم پیچید
دیدم جیمین بغلم کرده با دستش دستمو گرفت
_اینجوری باید انجامش بدی
با هم به اشپزی کردن ادامه دادیم و میخندیدیم بعد از 20 مین غذا اماده شد
_تو برو من میخوام غذا رو ترین کنم
+باشه ولی زیاد طولش نده
_باشه
رفتم سر میز نشستم و منتظر جیمین بودم
که بالاخره با غذا اومد
غذارو با قلب تزئین کرده بود
+واییییی خیلی قشنگه
_حالا که خوشت اومده بیا بخوریم
شروع کردیم به خوردن غذا بعد جیمین رفت بیرون چون کار داشت
منم حوصلم سر رفته بود میخواستم برم بیرون پس رفتم یه لباس پوشیدم و از عمارت زدم بیرون
داشتم از خیابون رد میشدم که دیدم همون مرده که اون روز بهم تجاوز کرده بود اونور خیابون وایساده و داره برام دست تکون میده
وسطای خیابون بودم که با دیدنش همونجا وایسادم و خشکم زد
یه کامیون با سرعت داشت میومد سمتم ولی اصلا حواسم نبود که......
#فیک #جیمین #bts
۲۲.۶k
۲۸ شهریور ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۹)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.