اهوی گریز پا
𝓪𝓱𝓸𝔂 𝓰𝓸𝓻𝓲𝔃 𝓹𝓪
ρꪖ𝕣𝕥_⁸
....................
زمان حال ساعت ۹:۵ دقیقه صبح
________________________________
سرش را کمی تکان میدهد تا فکر های آزار دهنده مغزش را احاته نکنند آن اتفاق ها باعث شده بود شجاع،قوی و جسور شود این اخرین فرصتش بود
قدمی محکم و استوار به سمت جلو میگذارد و پاهایش را روی سرامیک های تمیز و براق شرکت میگذارد به سمت اسانسور پا تند میکند و واردش میشود وقتی انگشت کشیدهاش را به سمت دکمه های اسانسور میبرد ناخودآگاه دستش میان راه متوقف میشود به دلیل استرس زیادش شماره طبقه را از یاد برده بود!شماره اش چند بود؟!
یادش امد طبقه هشتم شرکت سارت.....
اصلا شماره طبقه هم یادش امده باشد اگر قبولش نکنند چه؟این تنها امیدش برای زندگی خود و برادرش بود چشمانش را میبندد و نفسش را فوت میکند انگشتش شماره هشت را فشار میدهد و بیجان کنار بدنش میافتد چشمانش به در های اسانسور که میخواهند هم را در اغوش بگیرند دوخته میشود کمی به بسته شدن درهای اسانسور میماند که چیزی مانع بستنش میشود سرش را پایین میکشد و چشمش به کفش سیاه براق مردانه ای میافتد در های اسانسور ارام باز میشود و چشمان او هم ارام به سمت بالا کشیده میشود.
خط شلوار اتو کشیده اش میتوانست هندوانه را هم قاچ کند چشمانش بالا تر میآید، در دو گوی سیاه غرق میشود
نمیدانست چند ثانیه یا چند دقیقه به آن دو گوی سیاه طوفانی خیره میماند اما میدانست اگر کمی دیگر چشمانش را از آن مرد اخمو نگیرد کارش به بیمارستان کشیده میشود به خودش میاید و ازش رو میگیرد سرش را در یقه پالتویش فرو میبرد و به پوتین هایش چشم میدوزد..........
ادامه دارد...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#کورد#رمان#roman#ahoi_goriz_pa#کوردستان#کورد#kordistan#xalki_kordistan#ولات#غیرت#عاشقانه#غمگین#موسیقی#اهنگ#سرگرمی#ادبی#kord#ویسگون#اکسپلور#ویدیو#فوریو#اکسپلور#تیک_تاک#برو_فوریو#دلنوشته#دلتنگی#یادگاری#اغوش#مخاطب_خاص#انگیزشی#فیلم#خارجی#فیلم_خارجی#چوکور#ترکی#گودال#مود#وایرال#چالش#ترسناک
ρꪖ𝕣𝕥_⁸
....................
زمان حال ساعت ۹:۵ دقیقه صبح
________________________________
سرش را کمی تکان میدهد تا فکر های آزار دهنده مغزش را احاته نکنند آن اتفاق ها باعث شده بود شجاع،قوی و جسور شود این اخرین فرصتش بود
قدمی محکم و استوار به سمت جلو میگذارد و پاهایش را روی سرامیک های تمیز و براق شرکت میگذارد به سمت اسانسور پا تند میکند و واردش میشود وقتی انگشت کشیدهاش را به سمت دکمه های اسانسور میبرد ناخودآگاه دستش میان راه متوقف میشود به دلیل استرس زیادش شماره طبقه را از یاد برده بود!شماره اش چند بود؟!
یادش امد طبقه هشتم شرکت سارت.....
اصلا شماره طبقه هم یادش امده باشد اگر قبولش نکنند چه؟این تنها امیدش برای زندگی خود و برادرش بود چشمانش را میبندد و نفسش را فوت میکند انگشتش شماره هشت را فشار میدهد و بیجان کنار بدنش میافتد چشمانش به در های اسانسور که میخواهند هم را در اغوش بگیرند دوخته میشود کمی به بسته شدن درهای اسانسور میماند که چیزی مانع بستنش میشود سرش را پایین میکشد و چشمش به کفش سیاه براق مردانه ای میافتد در های اسانسور ارام باز میشود و چشمان او هم ارام به سمت بالا کشیده میشود.
خط شلوار اتو کشیده اش میتوانست هندوانه را هم قاچ کند چشمانش بالا تر میآید، در دو گوی سیاه غرق میشود
نمیدانست چند ثانیه یا چند دقیقه به آن دو گوی سیاه طوفانی خیره میماند اما میدانست اگر کمی دیگر چشمانش را از آن مرد اخمو نگیرد کارش به بیمارستان کشیده میشود به خودش میاید و ازش رو میگیرد سرش را در یقه پالتویش فرو میبرد و به پوتین هایش چشم میدوزد..........
ادامه دارد...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
#کورد#رمان#roman#ahoi_goriz_pa#کوردستان#کورد#kordistan#xalki_kordistan#ولات#غیرت#عاشقانه#غمگین#موسیقی#اهنگ#سرگرمی#ادبی#kord#ویسگون#اکسپلور#ویدیو#فوریو#اکسپلور#تیک_تاک#برو_فوریو#دلنوشته#دلتنگی#یادگاری#اغوش#مخاطب_خاص#انگیزشی#فیلم#خارجی#فیلم_خارجی#چوکور#ترکی#گودال#مود#وایرال#چالش#ترسناک
- ۶.۲k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط