سلام سلام من برگشتم ی مدت بخاطر اسمات که گذاشتم مجبور شدم
سلام سلام من برگشتم ی مدت بخاطر اسمات که گذاشتم مجبور شدم از وسگون برم و الا برگشتممممممم💃🏻💃🏻
پارت بعد(حقیقتا یادم رفته پارت چند بود)
ویو تهیونگ
کوک بردم تو ی مغازه که لباس هاش فقط سیاه و بعضی ها شون هم سفید بود چندتا لباس برداشت و رفت اتاق پرو اولین لباس رو پوشید و اومد بیرون وقتی تو اون لباس دیدمش عصبی شدم نصف کمرش بیرون بود(بچه ها میدونم کوک لباسی نمیپوشه که نصف کمرش بیرون باشه ولی چیزی به ذهنم نرسید)
بهش گفتم فکر نمیکنی این لباس زیادی تنگ و کوتاهه هیچی نگفت پس بهش گفتم یکی دیگه بپوشه(پارت قبل رو بخونید میخوام ادامه حرف کوک رو اینجا ادامه بگم)
کوک. پس این رو برمیدارم ولی وایسا برم بقیه رو هم بپوشم
رفت و بعد تقریبا 10مین اومد بیرون ی شلوار مام استایل خاکستری مایل به سیاه و ی لباش مشکی بوشیده
بود
ته. با اینکه شلوارت تنگه ولی از اون یکی بهتره
کوک. یعنی میتونم بخرمش(زوق)
راستش خیلی زوق کرده بود برای همین نخواستم ناراحتش کنم پس گفتم:
ته. اره قربون زوقت بشم من(خنده)
کوک. ممنونننن واقعا خیلی این لباس رو دوست دارم(خنده_میپره بغل ته)
ته. خب اگه دیگه اینجا کاری نداری بریم منم لباس انتخاب کنم
کوک. بریمممم(دوییدن به طرف خروجی)
ته. کوککک وایسا
کوک. چیشده؟!
ته. بیا مارک ها رو در بیاره برات(اسم اون گردالیا که به لباسا میزنن رو یادم رفته😁)
کوک. حیح... یادم رفت، بفرمایید(لباسارو داد دست فروشنده)
اقای چوی(فروشنده). رئیس نامزدتون چه کیوته منو یاد پسرم میندازه(خنده)
ته. چ. چی؟... اها، اقای چوی پسر و همسرتون هنوز تصمیم نگرفتن برگردن پیشتون یا نه؟
چوی. نه ولی نظرشون کمی عوض شده درباره اینکه هیچوقت برنگرده
ته. اهاا
کوک. مگه همسر و پسر آجوشی چیشدن؟!(تعجب_کیوت)
چوی. هیچی پسرم برای ی فیلم که الکی بوده خانمم فکر کرده بهش خیانت کردم(لبخند مهربانانه)
کوک. اهااا، اجوشی ناراحت نباش خودشون میفهمن که شما خیانت نکردین و برمیگردن(خنده)
چوی. ممنون پسرم که دلداریم میدی(مهربابانههههه)
ته. خب بریم دیگه منم میخوام کت و شلوار انتخاب کنم دیگههه(کیوت)
چوی کوک.(خنده ریز ریز)
ته. عههه نخندین خب
کوک. خیلی خب بریم، خدافظ اجوشی
ته. خدافظ اقای چوی
چوی. خدافظ مراقب خودتون باشیددد
کوک ته. باشهههه
خب اینم ی پارت طولانی بازم شب میزارم حمیات یادتون نرهههههههه❤
پارت بعد(حقیقتا یادم رفته پارت چند بود)
ویو تهیونگ
کوک بردم تو ی مغازه که لباس هاش فقط سیاه و بعضی ها شون هم سفید بود چندتا لباس برداشت و رفت اتاق پرو اولین لباس رو پوشید و اومد بیرون وقتی تو اون لباس دیدمش عصبی شدم نصف کمرش بیرون بود(بچه ها میدونم کوک لباسی نمیپوشه که نصف کمرش بیرون باشه ولی چیزی به ذهنم نرسید)
بهش گفتم فکر نمیکنی این لباس زیادی تنگ و کوتاهه هیچی نگفت پس بهش گفتم یکی دیگه بپوشه(پارت قبل رو بخونید میخوام ادامه حرف کوک رو اینجا ادامه بگم)
کوک. پس این رو برمیدارم ولی وایسا برم بقیه رو هم بپوشم
رفت و بعد تقریبا 10مین اومد بیرون ی شلوار مام استایل خاکستری مایل به سیاه و ی لباش مشکی بوشیده
بود
ته. با اینکه شلوارت تنگه ولی از اون یکی بهتره
کوک. یعنی میتونم بخرمش(زوق)
راستش خیلی زوق کرده بود برای همین نخواستم ناراحتش کنم پس گفتم:
ته. اره قربون زوقت بشم من(خنده)
کوک. ممنونننن واقعا خیلی این لباس رو دوست دارم(خنده_میپره بغل ته)
ته. خب اگه دیگه اینجا کاری نداری بریم منم لباس انتخاب کنم
کوک. بریمممم(دوییدن به طرف خروجی)
ته. کوککک وایسا
کوک. چیشده؟!
ته. بیا مارک ها رو در بیاره برات(اسم اون گردالیا که به لباسا میزنن رو یادم رفته😁)
کوک. حیح... یادم رفت، بفرمایید(لباسارو داد دست فروشنده)
اقای چوی(فروشنده). رئیس نامزدتون چه کیوته منو یاد پسرم میندازه(خنده)
ته. چ. چی؟... اها، اقای چوی پسر و همسرتون هنوز تصمیم نگرفتن برگردن پیشتون یا نه؟
چوی. نه ولی نظرشون کمی عوض شده درباره اینکه هیچوقت برنگرده
ته. اهاا
کوک. مگه همسر و پسر آجوشی چیشدن؟!(تعجب_کیوت)
چوی. هیچی پسرم برای ی فیلم که الکی بوده خانمم فکر کرده بهش خیانت کردم(لبخند مهربانانه)
کوک. اهااا، اجوشی ناراحت نباش خودشون میفهمن که شما خیانت نکردین و برمیگردن(خنده)
چوی. ممنون پسرم که دلداریم میدی(مهربابانههههه)
ته. خب بریم دیگه منم میخوام کت و شلوار انتخاب کنم دیگههه(کیوت)
چوی کوک.(خنده ریز ریز)
ته. عههه نخندین خب
کوک. خیلی خب بریم، خدافظ اجوشی
ته. خدافظ اقای چوی
چوی. خدافظ مراقب خودتون باشیددد
کوک ته. باشهههه
خب اینم ی پارت طولانی بازم شب میزارم حمیات یادتون نرهههههههه❤
۹.۰k
۲۵ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.