رز هلی وحشی 🇰🇷 «پارت یازدهم»
سانگ جان به قسمتی که لباس جیان سون به کنار رفته بود نگاه می کرد که بهش تجاوز کنه👗 اما از شانس در باز شد و هان سون جون امد و دید سانگ جان در خانه هست شوکه شد😯 بود و داد زد لعنتی بعد این همه سال برگشتی و خنده کرد و سانگ جان را بغلش کرد و گفت تو باید از همون اول برام تعریف کنی چکار کردی ؟اها راستی می خوام با دوست دخترم اشنات کنم
جیان گفت :چی ما که هنوز باهم نیستیم بعد من فقط معلمت هستم 🧑🏫
بیا اول این انگشتر را دستت کن .💍 من این را برات گرفتم چون اولین وسیله ای هست که برات خریدم.
«کنار جیان سون نشست و لیوان شراب جیان سون را برداشت .🍷جیان بخاطر کار او شوکه شده بود 😯»
سانگ جان شروع کرد به حرف زدن : تایلند هوای خوبی داشت حتی دختر های زیادی داشت که من باهاشون بودم👫 ،بعد چند سال پدرم ایست قلبی کرد و مرد و همه کار هایش بر دوش من موند الانم برگشتم به کره چون خیلی دلم برات تنگ شده 🥺
انها همینطور می خندیدند😁 تا اینکه سانگ جان دید اشک از گونه های جیان سون جاری شده 😥و گفت : حالت خوبه چه اتفاقی افتاد من چیز بدی گفتم که اینطوری شدی ؟
هان سون جون نگاه کرد دید جیانسون گریه می کنه ؛جیان دیگه خودش رانمی توانست نگه داره و بغض او ترکید و شروع کرد به گریه کردن😭 و سریع از خانه فرار کرد هر دوی انها پشت سرش بدو بدو کردند تا به خیابان رسید که ماشین محکم به جیان زد .🚘پرت شدو سرش خورد به جدول هان سون جون فریاد زد بدو بدو کرد و رفت سر جیان را بلند کرد که دید دست هاش پر از خون هست 🩸سانگ جان راننده را از ماشین بیرون کرد و با مشت به صورت او کوبید و گفت : کور بودی وسط جاده این دختر هست من از دست تو شکایت می کنم که از سرعت مجاز بالاتر می راندی هان سون جون گریه😭 می کرد و وسط هر های انها پرید و گفت بسه زنگ بزنید به امپولانس🚑 داره خون زیادی ازش میره لعنتی ها زود باشید زنگ بزنید دیگه .
سانگ جان به امپولانس زنگ و مکان را بهش گفت و دوباره گفت زود بیایید که خون زیادی ازش داره میره
هان سون جون سر جیان را گرفته بود و داد می زد تو نباید اینکار را می کردی ممکنه الان بمیری
امپولانس امد و سریع او را از زمین بلند کردند و رو تخت گذاشتندهان سون جون کنار تخت نشست و به سانگ جان گفت با ماشین بیا .. امپولانس رفت . سانگ جان مرتب با خودش می گفت من حتما چیزی گفتم ناراحت شد نه لعنت بر خودم و سوار ماشینش شد و پشت سر امپولانس رفت.🚑
جیان گفت :چی ما که هنوز باهم نیستیم بعد من فقط معلمت هستم 🧑🏫
بیا اول این انگشتر را دستت کن .💍 من این را برات گرفتم چون اولین وسیله ای هست که برات خریدم.
«کنار جیان سون نشست و لیوان شراب جیان سون را برداشت .🍷جیان بخاطر کار او شوکه شده بود 😯»
سانگ جان شروع کرد به حرف زدن : تایلند هوای خوبی داشت حتی دختر های زیادی داشت که من باهاشون بودم👫 ،بعد چند سال پدرم ایست قلبی کرد و مرد و همه کار هایش بر دوش من موند الانم برگشتم به کره چون خیلی دلم برات تنگ شده 🥺
انها همینطور می خندیدند😁 تا اینکه سانگ جان دید اشک از گونه های جیان سون جاری شده 😥و گفت : حالت خوبه چه اتفاقی افتاد من چیز بدی گفتم که اینطوری شدی ؟
هان سون جون نگاه کرد دید جیانسون گریه می کنه ؛جیان دیگه خودش رانمی توانست نگه داره و بغض او ترکید و شروع کرد به گریه کردن😭 و سریع از خانه فرار کرد هر دوی انها پشت سرش بدو بدو کردند تا به خیابان رسید که ماشین محکم به جیان زد .🚘پرت شدو سرش خورد به جدول هان سون جون فریاد زد بدو بدو کرد و رفت سر جیان را بلند کرد که دید دست هاش پر از خون هست 🩸سانگ جان راننده را از ماشین بیرون کرد و با مشت به صورت او کوبید و گفت : کور بودی وسط جاده این دختر هست من از دست تو شکایت می کنم که از سرعت مجاز بالاتر می راندی هان سون جون گریه😭 می کرد و وسط هر های انها پرید و گفت بسه زنگ بزنید به امپولانس🚑 داره خون زیادی ازش میره لعنتی ها زود باشید زنگ بزنید دیگه .
سانگ جان به امپولانس زنگ و مکان را بهش گفت و دوباره گفت زود بیایید که خون زیادی ازش داره میره
هان سون جون سر جیان را گرفته بود و داد می زد تو نباید اینکار را می کردی ممکنه الان بمیری
امپولانس امد و سریع او را از زمین بلند کردند و رو تخت گذاشتندهان سون جون کنار تخت نشست و به سانگ جان گفت با ماشین بیا .. امپولانس رفت . سانگ جان مرتب با خودش می گفت من حتما چیزی گفتم ناراحت شد نه لعنت بر خودم و سوار ماشینش شد و پشت سر امپولانس رفت.🚑
۳.۳k
۱۵ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.