{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلایـی

Part ³
ویو میرا

ساعت دقیقاً نه و پنجاه‌ودو دقیقه بود که ماشینم رو جلوی ساختمون اصلی Lumiere پارک کردم

از ماشین پیاده شدم و وارد لابی شدم
چند نفر از کارمندها با دیدنم سرشون رو به نشونه‌ی احترام تکون دادن و سلام کردن
منم با یه لبخند کوتاه جوابشون رو دادم و وارد آسانسور شدم
دکمه‌ی آخرین طبقه رو زدم و به دیواره‌ی آسانسور تکیه دادم

شرکت خودم معمولا همیشه شلوغ و پر از سروصدا بود، تلفن‌هایی که مدام زنگ می‌خوردن، کارمندهایی که با عجله از این طرف به اون طرف می‌رفتن و جلسه‌هایی که گاهی تا آخر وقت طول می‌کشیدن...

ولی اینجا...
همه‌چیز زیادی رسمی بود
حتی سکوتش هم یه جور خاصی آدم رو وادار می‌کرد حواسش به رفتارش باشه

انگار هیچ‌کس اجازه نداشت حتی یه لحظه از چارچوب خودش خارج بشه و حرف اشتباهی بزنه

در آسانسور باز شد
چند قدم بیشتر برنداشته بودم که منشی بابا سریع به سمتم اومد، با یه تعظیم کوتاه گفت:
«خوش اومدین، خانم جانگ. همه منتظرتون هستن»

نگاه کوتاهی بهش انداختم
آروم سرمو تکون دادم و به سمت اتاق جلسه راه افتادم
هرچی به در نزدیک‌تر می‌شدم، کنجکاوی‌م بیشتر می‌شد

پیام دیشب فقط گفته بود حضورم در شرکت اصلی الزامیه.. نه توضیحی داده بودن، نه حتی اشاره‌ای به موضوع جلسه کرده بودن

نفس عمیقی کشیدم و دستم رو روی دستگیره گذاشتم. چند ثانیه مکث کردم و بعد در رو باز کردم
همین که وارد شدم، نگاه چند نفر برای لحظه‌ای به سمتم برگشت

لبخند کوتاهی زدم و گفتم:
«سلام»
چند نفر همزمان جواب سلامم رو دادن بابا که در رأس میز نشسته بود، با دیدنم لبخند خیلی کمرنگی زد:
«خوش اومدی، میرا»

سرمو به نشونه‌ی احترام تکون دادم:
«ممنون»

خواستم به سمت صندلی‌ها برم که چشمم به یه نفر افتاد
قدمم همون‌جا متوقف شد
نه.. امکان نداشت
همون مرد بود!

همون آدمی که دو شب پیش.. موقع خروج از هتل، سر یه برخورد ساده باهاش بحث کرده بودم

اینجا چیکار می‌کرد؟!
چند ثانیه بی‌حرکت نگاهش کردم
اونم متوجه حضورم شده بود و نگاهم می‌کرد
با همون صورت آروم و بی‌تفاوتی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود
نه تعجبی، نه لبخندی، نه حتی یه واکنش کوچیک
فقط همون نگاه خونسرد
توی دلم گفتم:
«شوخی می‌کنی...»

سریع نگاهم رو ازش گرفتم و سعی کردم عادی رفتار کنم

بی‌خیال، میرا
اومدی جلسه، نه اینکه دوباره با این آدم بحث کنی
چند قدم جلو رفتم و نگاهی به صندلی‌ها انداختم
چقدر عالی، تنها صندلی خالی دقیقاً کنار اون بود.

از بین این همه صندلی، واقعاً فقط همین یکی؟!

نگاهم برای لحظه‌ای روی صندلی موند. کاش حداقل یکی دیگه از کارمندها دیر کرده بود و یه جای دیگه خالی می‌شد

نفس آرومی کشیدم و به سمت صندلی رفتم
نشستم و کیفم رو کنار پام گذاشتم
از گوشه‌ی چشم نگاه کوتاهی بهش انداختم‌. سرش پایین بود و مشغول ورق زدن برگه‌های روی میز بود، انگار حضور من کمترین اهمیتی براش نداشت

چند ثانیه سکوت بینمون گذشت
بعد، بدون اینکه سرش رو بالا بیاره، خیلی آروم گفت:
«فکر نمی‌کردم دنیا انقدر کوچیک باشه...»

اخمام کمی توی هم رفت
حتی لازم نبود نگاش کنم تا بفهمم منظورش چیه
آروم جواب دادم:
«منم امیدوار بودم فقط یه بار ببینمتون»

این بار سکوت کوتاهی بینمون افتاد
زیر چشمی دیدم گوشه‌ی لبش یکم بالا رفت.. یه پوزخند خیلی ریز که به‌سختی می‌شد متوجهش

نگاهم رو ازش گرفتم و صاف نشستم
واقعا آدم عجیبی بود..هنوز چند دقیقه از دیدار دوباره‌مون نگذشته بود که دوباره داشت اعصابم رو به بازی می‌گرفت
اونم بدون اینکه کار خاصی انجام بده

همون موقع، صدای آروم بابا سکوت اتاق رو شکست:
«خب، اگه همه تشریف آوردن، بهتره جلسه رو شروع کنیم.»

نگاه‌ها به سمت بابا برگشت و من هم بالاخره فرصت پیدا کردم حواسم رو از مرد کنارم پرت کنم

بابا چند برگه رو مرتب کرد و شروع به صحبت کرد:
«همون‌طور که اطلاع دارین، چند سال پیش همکاری موفقی بین Lumiere Group و Seyoung Group داشتیم»

چند نفر سرشون رو به نشونه‌ی تأیید تکون دادن
بابا ادامه داد:
«بعد از مدتی وقفه، تصمیم گرفتیم دوباره این همکاری رو از سر بگیریم»

این بار آقای کیم که روبه‌روی بابا نشسته بود صحبت رو به دست گرفت؛ همون مردی که دو شب پیش توی مراسم دیده بودمش:
«پروژه‌ی جدید، ساخت یک مجموعه هتل لوکس در سئوله»

چند تصویر روی نمایشگر ظاهر شد.
نگاه‌ها به سمت صفحه برگشت و آقای کیم توضیح داد:
«مسئولیت طراحی و اجرای سازه با Seyoun Construction هست»

بعد نگاه کوتاهی به سمت بابا انداخت و ادامه داد:
«طراحی داخلی، بخش هنری و مدیریت برند مجموعه هم به Lumiere Group سپرده می‌شه»

کم‌کم بحث درباره‌ی جزئیات پروژه شروع شد
هرکسی نظرش رو می‌گفت و درباره‌ی بخش‌های مختلف کار صحبت می‌کرد

اسلاید۲. استایل میرا
ادامه جا نشد_
دیدگاه ها (۱)

⭒این دوتا قصد کشت آرمی رو دارن با این کاراشون😭bɘƚidiʜoɿq ʏqo...

بازهم گوشه ای از کارنامه کثیف حکومت پهلوی

ویدیو قبلی ناقص بود این کاملشه

Excuse me! Have you seen my bf?

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط