ادامه پارت ۷۴
آنا با تحکم رو به خدمتکارها گفت:
آنا: بچه رو از دست این دختره بگیرید و بذارید توی اتاق ماریا! هانا هم همین امشب باید بره توی انباری طبقه پایین قفل بشه تا تکلیفش رو روشن کنم!
آرا رو با زور از بغل هانا کشیدن بیرون. هانا با چشمهای پر از اشک و چهرهای ترسان به تهیونگ نگاه کرد. هیچ دفاعی از خودش نمیکرد، فقط زیر لب زمزمه میکرد: «من کاری نکردم...»
دیدن عجز خودش و مظلومیت هانا توی اون لحظه، قلب تهیونگ رو آتیش میزد. مجبور بود جلوی مادرش سکوت کنه و دندونهاش رو روی هم فشار بده، اما توی چشماش خشم و طلوع یک نقشهی نجات روشن شده بود...
ادامه دارد
آنا: بچه رو از دست این دختره بگیرید و بذارید توی اتاق ماریا! هانا هم همین امشب باید بره توی انباری طبقه پایین قفل بشه تا تکلیفش رو روشن کنم!
آرا رو با زور از بغل هانا کشیدن بیرون. هانا با چشمهای پر از اشک و چهرهای ترسان به تهیونگ نگاه کرد. هیچ دفاعی از خودش نمیکرد، فقط زیر لب زمزمه میکرد: «من کاری نکردم...»
دیدن عجز خودش و مظلومیت هانا توی اون لحظه، قلب تهیونگ رو آتیش میزد. مجبور بود جلوی مادرش سکوت کنه و دندونهاش رو روی هم فشار بده، اما توی چشماش خشم و طلوع یک نقشهی نجات روشن شده بود...
ادامه دارد
- ۸.۴k
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط