ادامه پارت ۷۴

آنا با تحکم رو به خدمتکارها گفت:
آنا: بچه رو از دست این دختره بگیرید و بذارید توی اتاق ماریا! هانا هم همین امشب باید بره توی انباری طبقه پایین قفل بشه تا تکلیفش رو روشن کنم!
آرا رو با زور از بغل هانا کشیدن بیرون. هانا با چشم‌های پر از اشک و چهره‌ای ترسان به تهیونگ نگاه کرد. هیچ دفاعی از خودش نمی‌کرد، فقط زیر لب زمزمه می‌کرد: «من کاری نکردم...»
دیدن عجز خودش و مظلومیت هانا توی اون لحظه، قلب تهیونگ رو آتیش می‌زد. مجبور بود جلوی مادرش سکوت کنه و دندون‌هاش رو روی هم فشار بده، اما توی چشماش خشم و طلوع یک نقشه‌ی نجات روشن شده بود...
ادامه دارد
دیدگاه ها (۲)

Part "71"☆ویو هانا☆از شدت تعجب و حس تنفری که از حرف‌های ماری...

ᴘᴀʀᴛ ۳۶ | یه تصمیم برای آیندهچند هفته گذشت...آرا روزبه‌روز ب...

شاهکاری به نام دروغ

لباس ایزوکو روی زمین سرد و خاکی رها شد. وقتی هوایِ سرد و نمو...

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

وقتی دابمسش گرفتی ولی...🙃🎀ویو نویسنده اون ور پسرک داستان ما ...

dark life =36جیمین تقلا کرد. سعی کرد خودش رو آزاد کنه. ولی ت...

پارت ۴۵تهیونگ با قدم‌هایِ سنگین و نفس‌هایِ حبس‌شده، وارد اتا...

رز ابی من ♡:)part.5.اول متن رو کامل بخونید بعدش عکسا تهیونگ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط