part:۸
وقتی رسیدیم کافه رو دیدم شوکه شدم خیلی شبیه جنگل بود انگار داخل جنگل بود و از اونجایی که نیکولای رو میشناسم اون عاشق چیز های عجیبه و این کافه به جای سرسبزه
چویا : دازای ...
دازای : جان ؟
چویا : همچین جایی رو چطور پیدا کردن ؟
دازای : نمیدونم
رفتیم داخل داخل از توش قشنگ تر بود
یهو یکی داد زد
نیکولای : دازای چویا ( داد )
فئودور : سلام
رفتیم سمتشون و نشستیم
نیکولای : چویا خیلی خوشحالم میبینمت 😃 ( خر ذوقی )
چویا : 😅
نشستیم کنارشون و نیکلای شروع کرد حرف زدن
نیکولای : چویا چطوری با دازای آشنا شدی ؟
چویا : خوب دوستای بچگی بودیم
دازای : تو چطور با داداش من آشنا شدی
نیکولای : خوب توی پارک وقتی برادرزاده ام رو برده بودم فئودور منو دید برادرزادم ساکورا توی سرسره بود خورد زمین فئودور کمکش کرد بلند شه
دازای : به بچه باعث شد آشما شین 😃 برعکس ما که خودمون بچه بودیم 😃
از زبان چویا
زیر لب گفتم خودشیرین
اصلا من چطور
چوبا : خوب چطوری بهش اعتراف کردی فئودور
فئودور هم روشو اونور کرد
نیکولای : خوب بعدش توی راهنمایی هم کلاسی شدیم و بیشتر آشنا شدیم و یروز قرار برای پروژه فئودور بیاد خونه ی ما توی اتاقم خوب ... ام ... چبزه ...
دازای : فئودور گفت عاشقشه و بعد سگ نیکولای رفت دور فئودور و فئودور افتاد روی نیکولای و نیکولای هم رفت جلو و بوسیدش
نیکولای و فئودور دوتاشون قرمز شدن و روشون کردن اونور
چویا : این دقیقا همون تراژدی هست که آتسو دنبالشه
نیکولای : خوب شما چطور اعتراف کردین
دازای : خوب
نیم ساعت بعد
دازای : و اینطوری شد که من چچیا رو که داشت از پشت بوم میوفتاد نجات دادم و اون هم بغلم کرد و گفت تو قهرمان منی میشه دوست پسر من شی من هم گفتم قبوله ولی نجات مردم هم کنارش پایان 😃
نیکولای : چقدر رمانتیک
چویا : حرفشو باور کردی
نیکولای : یعنی دروغ بود
فئودور : آره
دازای : نه راست بود
چویا : دیشب خواب دیدی
۵ دقیقه بعد
نیکولای : یعنی این درست ماجرا هست
چویا : آره
نیکولای : و تو دازای و زدی زمین
چویا : آر...ه
دازای : کمرم تا یه ماه درد میکرد
فئودور : 🤭
نیکولای 😂
چویا : حقت بود
**از زبان دازای**
فردا تولد ۱۷ سالگی چویاست. صبح زود بیدار شدم، رفتم یه دسته گل گرفتم و یه هدیهی کوچیک. میخواستم امروز رو براش خاص کنم، چون میدونستم حالش خوب نیست و شاید... نه، نمیخوام بهش فکر کنم.
وقتی رسیدم خونهشون، پل و شویو جلوی در بودن. پل با اون لبخند شیطونیش گفت: «دازای جان، امروز یه روز مهمه ها!»
شویو هم با همون لحن خشکش گفت: «اگه چویا رو گریه بدی، میدونی که چی میمونه برات.»
خندیدم و گفتم: «قول میدم.»
رفتم تو اتاقش. چویا کنار پنجره نشسته بود، موهاش رو بافته بود و یه لباس سفید پوشیده بود. وقتی منو دید، لبخند زد ولی چشماش خسته بود.
چویا: «سلام دراز. مبارکه؟»
دازای: «تولدت مبارک هویج کوچولو. 🥕»
گل رو دادم دستش. نگاهش کرد، یه لحظه چشماش پر از اشک شد ولی سریع خودشو جمع کرد.
چویا: «ممنون... واقعاً قشنگه.»
دازای: «چویا، امروز یه جای خاص میخوایم بریم. فقط من و تو.»
چویا: «کجا؟»
دازای: «سورپرایز. لباس گرم بپوش.»
---
**از زبان چویا**
دازای منو برد به همون پارکی که بچگی باهم بازی میکردیم. همون تاب، همون نیمکت، همون درخت بزرگ. همه چیز عوض شده بود ولی اینجا هنوز همون بود.
دازای: «یادته اینجا اولین بار بود که بهم گفتی دوستم داری؟»
چویا: «آره... پنج سالمون بود. گفتی "تو بهترین دوستمی" و من گریه کردم از خوشحالی.»
دازای: «و من گفتم "چرا گریه میکنی هویج؟"»
خندیدم ولی یه سرفهی خشک اومد. دازای سریع دستشو گذاشت رو کولم.
دازای: «چویا...»
چویا: «نگران نباش. امروز روز خوبیه. نمیخوام خرابش کنم.»
نشستیم رو همون نیمکت. دازای یه جعبهی کوچیک در آورد.
دازای: «اینو برات گرفتم. میخواستم تولد ۱۸ سالگیت بدم ولی... دلم نمیخواد صبر کنم.»
جعبه رو باز کردم. یه دستبند نقرهای بود با یه آویز کوچیک به شکل هویج. 🥕
چویا: «دازای... این...»
دازای: «هر وقت بهش نگاه کردی، یادت باشه که من همیشه کنارتم. مهم نیست چی بشه.»
اشکام جاری شد. بغلش کردم و سرمو گذاشتم رو شونهش.
چویا: «دازای، من میترسم...»
دازای: «از چی؟»
چویا: «از اینکه نرسم... نرسم ببینم چی میشه.»
دازای منو محکمتر بغل کرد. صداش میلرزید:
دازای: «تو قویترین آدمی هستی که میشناسم. اون روز که از پشتبوم افتادی، خودت بلند شدی. این بارم بلند میشی. من کنارتم.»
چویا : من از پشت بوم نپریدم دازای
دازای : ولی همه ی پسرای مدیره ازت میترسن یعنی قوی هستی
خوب فردا پارت بعد رو میدم نوشتم ولی حوصله ندارم پست کنم پس فردا ساعتش معلوم نیست پارت بعد رو میزارم
چویا : دازای ...
دازای : جان ؟
چویا : همچین جایی رو چطور پیدا کردن ؟
دازای : نمیدونم
رفتیم داخل داخل از توش قشنگ تر بود
یهو یکی داد زد
نیکولای : دازای چویا ( داد )
فئودور : سلام
رفتیم سمتشون و نشستیم
نیکولای : چویا خیلی خوشحالم میبینمت 😃 ( خر ذوقی )
چویا : 😅
نشستیم کنارشون و نیکلای شروع کرد حرف زدن
نیکولای : چویا چطوری با دازای آشنا شدی ؟
چویا : خوب دوستای بچگی بودیم
دازای : تو چطور با داداش من آشنا شدی
نیکولای : خوب توی پارک وقتی برادرزاده ام رو برده بودم فئودور منو دید برادرزادم ساکورا توی سرسره بود خورد زمین فئودور کمکش کرد بلند شه
دازای : به بچه باعث شد آشما شین 😃 برعکس ما که خودمون بچه بودیم 😃
از زبان چویا
زیر لب گفتم خودشیرین
اصلا من چطور
چوبا : خوب چطوری بهش اعتراف کردی فئودور
فئودور هم روشو اونور کرد
نیکولای : خوب بعدش توی راهنمایی هم کلاسی شدیم و بیشتر آشنا شدیم و یروز قرار برای پروژه فئودور بیاد خونه ی ما توی اتاقم خوب ... ام ... چبزه ...
دازای : فئودور گفت عاشقشه و بعد سگ نیکولای رفت دور فئودور و فئودور افتاد روی نیکولای و نیکولای هم رفت جلو و بوسیدش
نیکولای و فئودور دوتاشون قرمز شدن و روشون کردن اونور
چویا : این دقیقا همون تراژدی هست که آتسو دنبالشه
نیکولای : خوب شما چطور اعتراف کردین
دازای : خوب
نیم ساعت بعد
دازای : و اینطوری شد که من چچیا رو که داشت از پشت بوم میوفتاد نجات دادم و اون هم بغلم کرد و گفت تو قهرمان منی میشه دوست پسر من شی من هم گفتم قبوله ولی نجات مردم هم کنارش پایان 😃
نیکولای : چقدر رمانتیک
چویا : حرفشو باور کردی
نیکولای : یعنی دروغ بود
فئودور : آره
دازای : نه راست بود
چویا : دیشب خواب دیدی
۵ دقیقه بعد
نیکولای : یعنی این درست ماجرا هست
چویا : آره
نیکولای : و تو دازای و زدی زمین
چویا : آر...ه
دازای : کمرم تا یه ماه درد میکرد
فئودور : 🤭
نیکولای 😂
چویا : حقت بود
**از زبان دازای**
فردا تولد ۱۷ سالگی چویاست. صبح زود بیدار شدم، رفتم یه دسته گل گرفتم و یه هدیهی کوچیک. میخواستم امروز رو براش خاص کنم، چون میدونستم حالش خوب نیست و شاید... نه، نمیخوام بهش فکر کنم.
وقتی رسیدم خونهشون، پل و شویو جلوی در بودن. پل با اون لبخند شیطونیش گفت: «دازای جان، امروز یه روز مهمه ها!»
شویو هم با همون لحن خشکش گفت: «اگه چویا رو گریه بدی، میدونی که چی میمونه برات.»
خندیدم و گفتم: «قول میدم.»
رفتم تو اتاقش. چویا کنار پنجره نشسته بود، موهاش رو بافته بود و یه لباس سفید پوشیده بود. وقتی منو دید، لبخند زد ولی چشماش خسته بود.
چویا: «سلام دراز. مبارکه؟»
دازای: «تولدت مبارک هویج کوچولو. 🥕»
گل رو دادم دستش. نگاهش کرد، یه لحظه چشماش پر از اشک شد ولی سریع خودشو جمع کرد.
چویا: «ممنون... واقعاً قشنگه.»
دازای: «چویا، امروز یه جای خاص میخوایم بریم. فقط من و تو.»
چویا: «کجا؟»
دازای: «سورپرایز. لباس گرم بپوش.»
---
**از زبان چویا**
دازای منو برد به همون پارکی که بچگی باهم بازی میکردیم. همون تاب، همون نیمکت، همون درخت بزرگ. همه چیز عوض شده بود ولی اینجا هنوز همون بود.
دازای: «یادته اینجا اولین بار بود که بهم گفتی دوستم داری؟»
چویا: «آره... پنج سالمون بود. گفتی "تو بهترین دوستمی" و من گریه کردم از خوشحالی.»
دازای: «و من گفتم "چرا گریه میکنی هویج؟"»
خندیدم ولی یه سرفهی خشک اومد. دازای سریع دستشو گذاشت رو کولم.
دازای: «چویا...»
چویا: «نگران نباش. امروز روز خوبیه. نمیخوام خرابش کنم.»
نشستیم رو همون نیمکت. دازای یه جعبهی کوچیک در آورد.
دازای: «اینو برات گرفتم. میخواستم تولد ۱۸ سالگیت بدم ولی... دلم نمیخواد صبر کنم.»
جعبه رو باز کردم. یه دستبند نقرهای بود با یه آویز کوچیک به شکل هویج. 🥕
چویا: «دازای... این...»
دازای: «هر وقت بهش نگاه کردی، یادت باشه که من همیشه کنارتم. مهم نیست چی بشه.»
اشکام جاری شد. بغلش کردم و سرمو گذاشتم رو شونهش.
چویا: «دازای، من میترسم...»
دازای: «از چی؟»
چویا: «از اینکه نرسم... نرسم ببینم چی میشه.»
دازای منو محکمتر بغل کرد. صداش میلرزید:
دازای: «تو قویترین آدمی هستی که میشناسم. اون روز که از پشتبوم افتادی، خودت بلند شدی. این بارم بلند میشی. من کنارتم.»
چویا : من از پشت بوم نپریدم دازای
دازای : ولی همه ی پسرای مدیره ازت میترسن یعنی قوی هستی
خوب فردا پارت بعد رو میدم نوشتم ولی حوصله ندارم پست کنم پس فردا ساعتش معلوم نیست پارت بعد رو میزارم
- ۱۴.۸k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط