{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter 11"*frozen*

Chapter 11"*frozen*
بابام مثل یه کالا نگاه میکرد که رو دستش مونده و داره سعی میکنه به یکی بندازتش.
اون تهیونگم..جوری بهم نگاه می‌کرد که می‌خواست جلوی همه ی اونا بخاطر،تمام این اتفاق ها تحقیرم کنه.
پوزخند مسخره اش، مگه اون چیکار کرده بود که من نتونستم بکنم..
خودمو کنترل کردم که وقتی دارم قهوه هارو میدم مثله تویه فیلما گند نزنم
Fh: خوب الان دیگه مثله زمان ما نیست که پدر و مادر ها حرفاشون و بزنن و بچه ها عمل کنن
ببینیم خودشون چی میخوان ولی باید دوباره ذکر کنم که هفته ی آینده رابطه ی شما اطلاع رسانی میشه
ولی درمورد روابطت و عروسی و اینا خودتون هرموقعه صلاح دونستید به ما هم بگید
_ بله حتما ما در ارتباطیم، پس حتما بهتون اطلاع میدیم
" پسره ی عوضی ، داره رو مخم میره "
_ ولی حتی ماهم ترجیح میدیم رابطه مون جدی باشه و عروسی کنیم ، مگه نه هیلی جان ؟؟
نمیدونم چرا دوباره دستام یخ زد دوباره انگار همه چیز
اومد جلو چشمم
Ft: هیلی دخترم، حالت خوبه ؟؟ رنگت شده مثله گچ
+ بله فقط یه لحظه فکرم جای دیگه رفت
" اون شب برام به سختی گذشت وقتی روی تختم دراز کشیدم احساس می‌کردم یه جنازم که صرفا میتونه پلک هاشو تکون بده
و حتی اون ها هم متوقف شدن
و دوباره به جایی رفتم که ازش وحشت داشتم دنبال یه در برای خروج از یه کابوس که ده ساله همراهمه یخی که مدت هاست باعث سردی وجودم شده
ولی این بار با صدای گرمی ازش خارج شدم
همون دست های آشنا داشت موهامو نوازش میکرد

#kook #teahkook #bts #fic
#کوک #فیک #فیکشن #ویمین #تهکوک
دیدگاه ها (۰)

Chapter 12"*frozen*_ پرنسس پاشو دیگه الانه که از نبودت بزنم ...

Chapter 13"*frozen*+ کی قراره بهم اجازه بدین دوباره بیام پیش...

Chapter 10"*frozen*تهیونگ منو اونجا تنها گذاشت و بر خلاف میل...

Chapter 9"*forzen*راست می‌گفت نمیدونم چیشد که سر مهاجرت ماما...

رمان ؟!«وقتی بهم خیانت کردی .....»پارت ؟!«1»ویو «ا/ت»ساعت ا...

شاهکاری به نام دروغ

سناریو مایکی{ جنگل چشمات }پارت چهارمبشقاب به زور به هپن رسون...

بلاخره فیک جیمینم تموم شد بگین فیک بعدی کدوم از اینا باشه 1:...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط