{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ﻛﺎﻥ ﻫﻨﺎﻙ ﺭﺟﻞ ﻛﺒﻴﺮ ﺑﺎﻟﺴﻦ ﻳﺤﺐ ﻓﺘﺎﺓ ﺻﻐﻴﺮﺓ ﺑﺎﻟﺴﻦ

ﻛﺎﻥ ﻫﻨﺎﻙ ﺭﺟﻞ ﻛﺒﻴﺮ ﺑﺎﻟﺴﻦ ﻳﺤﺐ ﻓﺘﺎﺓ ﺻﻐﻴﺮﺓ ﺑﺎﻟﺴﻦ
ﻛﺎﻧﻮ ﻳﺤﺒﻮﺍ ﺑﻌﺾ ﻓﺎﻳﻮﻡ ﻣﻦ ﺍﻻﻳﺎﻡ ﺍﺗﺖ ﺍﻟﻔﺘﺎﺓ ﻟﻠﺮﺟﻞ
ﻗﺎﻟﺖ ﻟﻪ ﺍﻧﺖ ﻣﺎﺗﺤﺒﻨﻲ ﺗﻠﻌﺐ ﻋﻠﻴﺔ ﺍﻧﺘﻢ ﺍﻟﺮﺟﺎﻝ ﻋﺪﻛﻢ
ﺍﻟﺤﺐ ﻟﻠﻌﺐ
ﻓﻘﺎﻝ ﻟﻬﺎ
ﺟﺎﻥ ﺍﻟﻌﺸﻚ ﻣﻬﻴﻮﺏ ﺍﺗﻬﺎﺑﻪ ﻧﺎﺳﻪ
ﺍﻟﻌﺎﺷﻚ ﻳﺨﻠــﻮﻥ ﺗﺎﺝ ﺍﻋﻠـﻪ ﺭﺍﺳﻪ
ﺭﺩﺕ ﻋﻠﻴﻪ
ﺍﻟﻌﺸﻚ ﻫـﺬﺍ ﺍﻟﻴﻮﻡ ﻣﺤﺪ ﻳﻬﺎﺑـﻪ
ﺻﺎﺭ ﺍﻟﻌﺸﻚ ﻟﻠﻨﺎﺱ ﻣﺜﻞ ﺍﻟﻌﺎﺑﺔ
ﺭﺩ ﻋﻠﻴﻬﺎ
ﺍﻧﻪ ﺍﺑﻦ ﺫﺍﻙ ﺍﻟﺠﺎﻥ ﻣـﻮ ﺍﺑﻦ ﻫﺴﻪ
ﺍﻟﻲ ﻳﺤﺒﻨﻲ ﺍﻧﻄﻲ ﻛﻠﺒﻲ ﻳﺤﺮﺳﻪ
ﺭﺩﺕ ﻋﻠﻴﻪ
ﺑﺎﻟﺤﺠــﻲ ﻣﺎ ﺍﺛﻖ ﻻ ﺍﻧﻄﻴﻨــﻲ ﺍﺛﺒﺎﺕ
ﻛﺒﻠﻚ ﺣﺠﻮﻫﺎ ﺍﻟﻴﻮﻡ ﺻﺎﺭﻭﻟﻲ ﺷﻤﺎﺕ
ﺭﺩ ﻋﻠﻴﻬﺎ
ﺻﺒﺮﻳﻠﻲ ﻫﻞ ﺳﺎﻋﺎﺕ ﻭﺳﻌﻴﻠﻲ ﺻﺒﺮﺝ
ﺍﻟﺼﺒﺢ ﻣــــــﻮﺵ ﺍﺑﻌﻴﺪ ﻟـﻔﺰﻉ ﻭﺧﻄﺒﺞ
دیدگاه ها (۱)

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿در این سرای بی‌کسی کسی به در نمی‌زندب...

دلم میخواست بهش بگم هنوزم دوسش دارم...که هنوزم براش میمیرم.....

چقدر غم در این جمله ست؛"از این همه کتاب شعر،یک بیتش را برای ...

زخم‌هاشب‌هانمی خوابند😔🩹

خوش تیپ خوش صدا

هواللهم اجعل مآلي الأخير الشهادةَ في سبيلك — إلى جانب مهديك،...

💚امام صادق عليه السلام:پنج چيز است كه در هر كس نباشد ، بهره ...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿از درد دل خود به فغانم چه کنم؟وز زندگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط