{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مادربزرگ می گفت:

مادربزرگ می گفت:
قلبت که بی نظم زد
از همیشه عاشق تری...
اشکت که بی اختیار ریخت
از همیشه دلتنگ تری...
شبت که با درد گذشت
فکرت از همیشه درگیرتر ست...
دیدگاه ها (۱)

آری سهراب،تو راست میگویی آسمان مال من است... ...

کفش کودکی را دریا برد، کودک روی ساحل نوشت : دریای دزد ...؛ آ...

لااقل در خواب های من دستانش رانگیر!!! حرمت نگه دار لعنتی!!!

روزی که دلم پیش دلت بود گرو / دستان مرا سفت گرفتی که مرو ح...

پارت ۸: سایه‌یِ مرگماه داشت به پایان می‌رسید و هوایِ خانه از...

از ترس تا اعتمادpart: 2 ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p74دختر چندتا گل خشک‌شده رو از روی مسیر ...

𓂀 ── 𝑩𝒍𝒂𝒄𝒌𝒘𝒐𝒐𝒅 𝑴𝒂𝒏𝒐𝒓 ── 𓂀

p13

معامله p15پزشک کنار تخت نشست و با دقت علائم جونگ‌کوک را بررس...

🌿🤍رمان : بین تو و برادرمᒻᒽدرخواستیᒻژانر: عاشقانه • دوست صمی...

پارت پنجم | اولین قرارجمعه عصر...هوای سئول خنک و دل‌نشین بود...

پارت ۹۳ | «یادگاری کوچولو»دو روز بعد...فشار تمرین‌ها و آماده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط