تهیونگ و دختر رزمی پوش ۹
تهیونگ : وقتی بیدار شدم دیدم جونگ کوک کنارم نشسته بود از روی زمین بلند شدم و رفتم سمتش دستم رو دور گردنش حلقه کردم و گفتم منو بیهوش کردی حالا هم منم تو رو بیهوش میکنم . سو : تهیونگ برادرم رو بیهوش کرد و بعد و بعد داشت میومد سمت من . تهیونگ : حالا نوبت توعه که مثل برادرت بشی . سو : همینطوری که روی زمین نشسته بودم روی زمین هی عقب میرفتم . ازت خواهش میکنم که منو نکش . هرچی التماسش میکردم گوش نمیداد ناگهان گریه ام گرفت و گفتم تو که نمیخوای ملکهات رو بکشی ؟ مگه تو نبودی که میگفتی همیشه مواظب من هستی . تهیونگ : وقتی اونطوری باهام صحبت میکرد دلم اروم میشد که یه لحظه به خودم اومدم دیدم که دستام دور گردن سو بود و داشتم گردنش رو فشار میدادم دستام رو کشیدم و گفتم اینجا چه خبره ؟ . سو : تو میخواستی منو بکشی . بعد یاد برادر جونگ کوک افتادم دویدم رفتم پیشش دیدم بیهوش افتاده بود روی زمین . تهیونگ : یاد چند دقیقه پیش افتادم و رفتم نشستم پیش جونگ کوک چند بار زدم بهش که بهوش اومدجونگ کوک : دیدم تهیونگ بالا سرم نشسته بلند شدم وقتی دیدمش انگار عادی به نظر میومد . تهیونگ : برادر حالت خوبه؟ معذرت میخوام که اینکارو کردم دست خودم نبود . جونگ کوک : مهم نیست ، خوشحالم که دوباره به حالت عادی برگشتی بعد از روی زمین بلند شدم . تهیونگ : برادر ما دیگه باید بریم . سو : رفتیم پیش پدر و از پدرم خدا حافظی کردیم . جلوی در قلعه ایستاده بودیم و با برادر جونگ کوک خداحافظی کردیم و سوار اسب هامون شدیم و حرکت کردیم . . چند ساعت بعد . تهیونگ : رفتیم یه جایی که اسب هامون استراحت کنن و خودمون هم استراحت کنیم . سو : رفتیم به یه دشت رفتیم و روی چمن ها نشستیم به ماه داخل اسمون نگاه میکردیم . تهیونگ : ملکه من میتونم یه سوال ازت بپرسم ؟ . سو : بله میتونید بپرسید ولی قبلش من یک چیزی بهتون بگم . تهیونگ : بگوسو : من دوست ندارم که شما من رو به اسم ملکه صدا بزنید چون هنوز یه ملکه برای کره جنوبی وجود داره و صلاح نیست که من رو ملکه صدا بزنید . تهیونگ : وقتی من بهت میگم ملکه من منظورم این نیست که شما ملکه کره جونبی هستی . سو : اگر منظورتون این نیست پس منظورتون چیه؟ . تهیونگ : من به تو میگم ملکه من چون تو ملکه قلب من هستی . سو : واقعا منظورتون اینه . تهیونگ : بله . سو : ممنونم ازتون شما هم میتونید الان سوالتون رو ازم بپرسید . تهیونگ : الان که فکرش رو میکنم یادم نمیاد که میخواستم ازت چه سوالی بپرسم . سو : اشکال نداره😇 . تهیونگ : بعد کمی استراحت سوار اسب هامون شدیم و به سمت کره جنوبی حرکت کردیم . . سه روز بعد . تهیونگ : به قصر کره جنوبی رسیده بودیم برای ادای احترام پیش پادشاه رفتیم . پادشاه : خوش اومدید سفرتون خوب بود . تهیونگ : ممنونم عالیجناب ، سفر تا یه حدی خوب بود و تا یه حدی بد . پادشاه به چه دلیل سفر بد بود؟ . تهیونگ : یکی از جاسوس های چین در غذای بانو سو سم ریخته بود و بانو سو مدت کمی حالشون بد بود . پادشاه : بانو سو تو و تهیونگ......
۱۰ لایک
۱۰ لایک
۵۱.۳k
۱۵ تیر ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۸)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.