➖تشرّف حسن بن وَجناء خدمت حضرت وليعصر در غیبت صغری
➖تشرّف حسن بن وَجناء خدمت حضرت وليعصر در غیبت صغری
📜مرحوم صدوق با سلسله اسناد خود از حسن بن وجناء نقل کرده که گويد: در روز چهارم سالی که پنجاه و چهارمین حجّ خود را بجا میآوردم در زیر میزاب[ناودان كعبه] بعد از نماز عشاء در سجده بودم و در دعا ناله و زارى مىكردم كه به ناگاه كسى مرا تكان داد و گفت: اى حسن بن وَجناء! برخيز. سر برداشتم دیدم كنيزى است زرد رنگ و لاغر و سنّش چهل يا بيشتر بود، پيش روى من حركت كرد و من بدون آنكه از او سوالی كنم دنبالش رفتم تا آنكه مرا به خانۀ خديجه عليهاالسّلام برد. در آنجا اتاقى بود كه درش ميان ديوار بود و پلهی نردبانى از چوب ساج داشت كه از آن بالا مىرفتند. آن كنيز بالا رفت و ندا آمد كه: «اى حسن! بالا بيا»
🔺من بالا رفتم و جلوى در ايستادم. صاحبالزّمان عليهالسّلام به من فرمود: يَا حَسَنُ أَ تَرَاكَ خَفِيتَ عَلَيَّ وَ اَللَّهِ مَا مِنْ وَقْتٍ فِي حَجِّكَ إِلاَّ وَ أَنَا مَعَكَ فِيهِ: «اى حسن! خيال مىكنى كه از [دیدهی] من پنهانى؟ به خدا قسم، هيچ زمانى در حَجّت نبوده است، مگر آنكه من هم در آن با تو بودهام»
سپس حضرت شروع كرد اوقات[ و کارهای] مرا برشمرد. من بیهوش به رو افتادم كه احساس كردم دستى روى من گذاشته شد و برخاستم. به من فرمود: اى حسن! در خانۀ جعفر بن محمّد علیهالسّلام اقامت كن و مبادا که [فکرِ] غذا و نوشیدنی و لباست تو را سرگردان و اندوهگین کند.
⬅️ سپس حضرت دفترى به من داد كه در آن دعاى فرج و صلواتى بر وى بود. فرمود: با این، دعا بخوان و اين چنين بر من صلوات بفرست و اين دفتر را جز به دوستان لايقم مده كه خداوند جلّجلاله تو را موفّق میدارد
_گفتم: مولای من! دیگر بعد از اين شما را نمىبينم؟
_فرمود: اى حسن! هرگاه خدا بخواهد
📚کمال الدين و تمام النعمة ج ۲، ص ۴۴۳
#امام_زمان علیهالسّلام
🌷صلی الله علی محمّد النبی و آله🌷
☝️🚩
🇮🇷یاعلی مددی🇮🇷
📜مرحوم صدوق با سلسله اسناد خود از حسن بن وجناء نقل کرده که گويد: در روز چهارم سالی که پنجاه و چهارمین حجّ خود را بجا میآوردم در زیر میزاب[ناودان كعبه] بعد از نماز عشاء در سجده بودم و در دعا ناله و زارى مىكردم كه به ناگاه كسى مرا تكان داد و گفت: اى حسن بن وَجناء! برخيز. سر برداشتم دیدم كنيزى است زرد رنگ و لاغر و سنّش چهل يا بيشتر بود، پيش روى من حركت كرد و من بدون آنكه از او سوالی كنم دنبالش رفتم تا آنكه مرا به خانۀ خديجه عليهاالسّلام برد. در آنجا اتاقى بود كه درش ميان ديوار بود و پلهی نردبانى از چوب ساج داشت كه از آن بالا مىرفتند. آن كنيز بالا رفت و ندا آمد كه: «اى حسن! بالا بيا»
🔺من بالا رفتم و جلوى در ايستادم. صاحبالزّمان عليهالسّلام به من فرمود: يَا حَسَنُ أَ تَرَاكَ خَفِيتَ عَلَيَّ وَ اَللَّهِ مَا مِنْ وَقْتٍ فِي حَجِّكَ إِلاَّ وَ أَنَا مَعَكَ فِيهِ: «اى حسن! خيال مىكنى كه از [دیدهی] من پنهانى؟ به خدا قسم، هيچ زمانى در حَجّت نبوده است، مگر آنكه من هم در آن با تو بودهام»
سپس حضرت شروع كرد اوقات[ و کارهای] مرا برشمرد. من بیهوش به رو افتادم كه احساس كردم دستى روى من گذاشته شد و برخاستم. به من فرمود: اى حسن! در خانۀ جعفر بن محمّد علیهالسّلام اقامت كن و مبادا که [فکرِ] غذا و نوشیدنی و لباست تو را سرگردان و اندوهگین کند.
⬅️ سپس حضرت دفترى به من داد كه در آن دعاى فرج و صلواتى بر وى بود. فرمود: با این، دعا بخوان و اين چنين بر من صلوات بفرست و اين دفتر را جز به دوستان لايقم مده كه خداوند جلّجلاله تو را موفّق میدارد
_گفتم: مولای من! دیگر بعد از اين شما را نمىبينم؟
_فرمود: اى حسن! هرگاه خدا بخواهد
📚کمال الدين و تمام النعمة ج ۲، ص ۴۴۳
#امام_زمان علیهالسّلام
🌷صلی الله علی محمّد النبی و آله🌷
☝️🚩
🇮🇷یاعلی مددی🇮🇷
- ۱.۴k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط